خلخلیه بهاری؛ دختر حوّا

اي چشمِ همه به چهرۀ زيبات

چون چشمِ عروسكِ «روباتي» مات

چشمانِ تو روشن و درخشنده

با نورِ چراغهاي سيصد وات

ماني ، چو گياهِ خورده «پستيسايد»

همواره به دور از همه آفات

در بينِ ستارگانِ «هاليوود»

پيدا نشود به خوشگلي همتات

بوده ست ، بگو ، كدام سيـّاره

در اوجِ كدام كهكشان مأوات ؟

آورد سفينۀ چه دنيايي

با فكرِ چه فتنه اي به اين دنيات ؟

از جملۀ عيبهاي گوناگون

ديده نشود يكي به سر تا پات

ميني تر از اين نديده ام ژوبي

كي دست رسد به دامنت ، هيهات

كردي سرِ خويش را اَلاگارسون

شد دستِ نسيم كوته از موهات

تا عطر ندزدد و بَرَد هر دم

هر جا و براي هركسي سوقات

ديگر به كمان نمي شود تشبيه

ابروي كجِ ظريفِ سربالات

چون تيرِ نگاه كهنه شد ديگر

آن مستي و خوابِ نرگسِ شهلات

اكنون فكند اشعّۀ «ليزر»

آن چشمِ ستيزه جوي بي پروات

بر قدرت تو نه «شوروي» حاكم

نه قابلِ روبه رويي «امريكا»ت

زيرا كه شوند نرم قدرتها

با بوسه اي از لبانِ شَكّرخات

در عالمِ ما تويي ابر قدرت

لي لي همه نهاده بر لالات

«گورباچـُف» و مثلِ او هزاران كس

«ريگان» و هزار همچو او شيدات

آتش به جهان زنند بي ترديد

وقتي كه تو مايلي ، به يك ايمات

سازند بهشتِ خاك را دوزخ

با عشقِ تو در دل و به سر سودات

در شيفته كردنِ بني آدم

آموخت رموزِ كار را حوّات

امّا تو هزار بار از مادر

استادتري به شيوۀ اجرات

با كامپيوتر دقيق مي خواند

هر جنبشكي كه مي كند اعضات

با توست امورِ خاك در گردش

گردي و جهانِ ما بگردد بات

مفتونِ تو گشت زشكي و دعويش

با گفتنِ اين قصيده شد اثبات.

درباره استاد زشکی و شعرهایش اینجا بخوانید.

**

خلخلیه بعدی را فردا بخوانید:

خُلخُليۀ بهاريه

در باغِ بهار عشق گل كرد

گل كرد و مرا عجيب خل كرد

مطالب مرتبط