خلخلیه بهاری

در باغِ بهار عشق گل كرد

گل كرد و مرا عجيب خل كرد

افسون نه ، كه بود همچو افيون

اعضاي مرا تمام شل كرد

بر چهرۀ هر نگارِ طنّاز

چشمانِ مرا فراخ ، زل كرد

در زيرِ نگاهِ او دلم را

از شوق تپنده چون دهل كرد

كرد او به من آنچه با نشابور

يكوقت تهاجمِ مُغُول كرد

بينِ تن و جان شكاف انداخت

خود را به ميانِ آن دو پل كرد

از راهِ نگاه بُرد جان را

پيچاند به گردن و فُكُل كرد

حجبِ عَلَنيش آتشم را

افسون به قميشِ زيرِ جُل كرد

مبهوت مرا به سروِ لاغر

بنشسته دو كفترِ تُپُل كرد

مسحور مرا به تاركِ سرو

آن دسته بنفشۀ كُپُل كرد

القصّه ، نداشت عقل زشكي

ديوانه اش اين غزل به كُل كرد !

درباره استاد زشکی و شعرهایش اینجا بخوانید.

**

خلخلیه بعدی را فردا بخوانید:

اندرزيه

بايد آدم در تقلّب طاق باشد

تا دلش شاد و دماغش چاق باشد

مطالب مرتبط