خلخلیه بهاری: بخند و بخند

بر اين زمانۀ بد شيشكي ببند و بخند

بگير فاصله از اين بساطِ گند و بخند

زمانه بر دلِ ريشت چه خنده ها كه نكرد

تو هم به ريشِ مقاماتِ او بخند و بخند

چه غم خوري كه شَلَم شورباست كارِ جهان ؟

شود خراب تر از اين ، مشو نژند و بخند !

به حالِ خود بگذارش كه نكبتش ببرد

از او مپرس : عجوزه ، خرت به چند و بخند

چو عاقبت بزند چنگ در تو گرگِ اجل

كنون بچر دلِ فارغ چو گوسفند و بخند

كسي براي پسندت نمي كند تره خُرد

مگير خُرده بر اين رسمِ ناپسند و بخند

به كاخِ صلح و صفا تيشه مي زنند همه

تو كاهلي بگذار و بزن كُلَند و بخند

به حكمِ عقل چو گويي سخن ، ملال دهي

بده نشاط به مردم ، بگو چرند و بخند

به پاي عقل چو زشكي مريز عمرِ عزيز

از آنچه بر سرش آمد بگير پند و بخند !

درباره استاد زشکی و شعرهایش اینجا بخوانید.

**

خلخلیه بعدی را فردا بخوانید:

آرزوها

خدايا ، بندۀ تو شربتِ انگور مي خواهد

شفا از آن براي اين دلِ رنجور مي خواهد

مطالب مرتبط