خلخلیه بهاری: سرِ سفرۀ شعر

مستانه بخنديد و سبكبار بخنديد

در خانه و در كوچه و بازار بخنديد

در ابر شد از اَخمِ شما چهرۀ شادي

خواهيد شود باز پديدار ، بخنديد

چون هست حسابش همه در پيشِ شما ، پس

آن قدر كه هستيد بدهكار ، بخنديد

اين مضحكه هر چند به يك خنده نيرزد

لج كرده ، بر اين مضحكه صد بار بخنديد

بينيد كه شد كارِ جهان زار تر از زار

پس زار مگرييد ، همه زار بخنديد

نه غصّه طبيب است ، نه اين گريه دوايي

خنده ست شفاي دلِ بيمار ، بخنديد

با گريه نميريد كه كفتار بخندد

بر مُرده ، شما زنده به كفتار بخنديد

نه ساكت و چمبك زده ، چون پيكرِ سنگي

با دايره دُنبك ، قِر و اطوار ، بخنديد

دزديده نخنديد ، چرا واهمه داريد ؟

جُرم است مگر خنده ؟ نمودار بخنديد !

جدّي نتوان بود در اين مسخره بازار

با لودگي و شوخي و لیچار بخنديد

وقتي كه عبوسيد ، بدانيد كه يـُبسيد

با زور بخنديد ، به اجبار بخنديد

با خنده شود رفعِ عبوسي ، نه به مسهل

اسهال نگيريد و به شلوار بخنديد

گريد در و ديوار ، اگر اخم ببيند

با چشم و دهان بر در و ديوار بخنديد

فرصت كه دهد دست ، به مهماني زشكي

آييد و سرِ سفرۀ اشعار بخنديد !

درباره استاد زشکی و شعرهایش اینجا بخوانید.

**

خلخلیه بعدی را فردا بخوانید:

بادۀ خشک

تو حوری یا پری، ای نور پیکر

که لبخندت کند دل را منوّر

مطالب مرتبط