خلخلیه بهاری: باده خشک

تو حوری یا پری، ای نور پیکر

که لبخندت کند دل را منوّر

همین که می برم نام از لب تو

پرد مثل پرستو هوشم از سر

تلف کردم تمام عمر خود را

که از سّر لبت سر آورم در

نبُردم پی به این سرّ تا شدم پیر

اگر هم پی برم، دیر است دیگر

رسیده ست آفتابم بر لب بام

بزن لبخنده ای تا جان زند پر

خیالم گرچه نقّاشی ست استاد

جهانها می کند هر آن مصوّر

هم از این عالم خاکی موجود

هم از آن جنّت موعود بهتر

همین که نوبت وصفِ لبت شد

چو خر ماند به گل مبهوت و مضطر

نه یک تشبیه، نه یک استعاره

بیابد در خورش در هیچ دفتر

یقین صندوق اسرار الهی ست

که نتواند کسی بازش کند در

مگر با شعلۀ یک بوسه یابم

خبر از فتنۀ آن آتشِ تر

مرا کن با نگاهِ خود بهشتی

که آیم در کنار حوض کوثر

دهانم را گذارم بر لبانت

بنوشم از شرابت چند ساغر

مشامم را به عطر بوسه ای چند

کنم چون خاطر گلها معطّر

چنان مستم کند آن بادۀ خشک

که شویم دست از این جان مکدّر

به جایش از لبت گیرم چه جانی

که گیرد طفل نو از شیر مادر

شود هر لحظه ام صد سال شادی

به سحرِ بوسه های عمر گستر

نه بوسه، شربت پالودۀ عشق

جلا بخشِ دل و امّید پرور

برد از خاطرم بیرون به یکبار

گناه و دوزخ و حرای محشر

تمام قصّه های عمّه کلثوم

که دارد ذهن انسان را مسخّر

شده توصیف در آنها خداوند

چو لولویی عجیب و هول آور

رئیسی بر رئیسان قبایل:

نجاشی و امیر و شاه و قیصر

به فرمانش همه اوباش عالم

بگیرد زور از آنها و دهد زر

تو را از جمله لذّتها کند منع

برایت رنج را دارد مقرّر

هر آنچه آورد شر بر سرت، خیر

هر آنچه خیر دارد، خواندش شر

دهد آن را که پایش لغزد از خطّ

به انواع شکنجه سخت کیفر

لبت با بوسه ای کشدار گوید:

مکن این قصّه ها را هیچ باور

خدا کانون عشق لایزال است

ندارد تخت و تاج و قصر و لشکر

دلِ پاکِ تو عرش و کرسی اوست

فضای ذهن تو او راست کشور

به هرجا می روی با توست همراه

تو را در زندگانی اوست رهبر

نباشد عقل هرگز دشمنِ دل

تو را هستند این دو یار و یاور

کند دل آرزو و عقل کوشد

که آنچه خواستی گردد میسّر

ولیکن آرزو را عقل سنجد

که بیند نفع در آن است یا ضر

من از لبهات می خواهم بگویم

سخنهایی بدیع و نامکرّر

زبان را هست در توصیف لبهات

نه سرمایه ، نه اسباب و نه زیور

همان بهتر که ختم این قصیده

کنم با گفتنِ اللهُ اکبر!

روستایی و خرش

برای غلامحسین ساعدی، نویسندۀ داستان «گاو»

یکی روستایی سقط شد خرش

فرو ریخت سقفِ فلک بر سرش

شد از فاجعه روزِ او همچو شب

فرو رفت در تیرگی اخترش

به توصیفِ حالش چه گویم که نیست

زبانِ سخن پرورم در خورش!

سَماوی و اَرضی بلاها یکی

نمی کرد هرگز چنین مضطرش

تو گفتی که آن بینوا کفتری ست

شکسته دو پا، کنده بال و پرش

تو گفتی که طفلی پدر مرده است

جدا گشته اکنون از او مادرش

تو گفتی که آزاده سر لشکری ست

وِلش کرده، بگریخته لشکرش

تو گفتی که شاهی ست بی تخت و تاج

که دشمن برون رانده از کشورش

تو گفتی که دلباخته شوهری ست

دو روزی سفر کرده بی همسرش

چو برگشته، دیده، دریغا، رفیق

در آغوش زن خفته در بسترش

نه، اینها که گفتم، ندارد نشان

از آن غم که می زد به جان خنجرش

خود او داشت بس شکوه ها بر زبان

به مضمون و قالب از این بهترش

روان از رهِ چشم خونابِ دل

به گفتار با ایزدِ داورش

که رزّاقِ عالم نباید چنین

کند بی پرستار و بی یاورش

بگیرد همه ثروتش را از او

نشاند به خواری به خاکسترش

چه کرده ست جز خدمت و شکرِ او

که باشد به این گُندگی کیفرش

ستم باورش آید از هر کسی

نیاید ستم از خدا باورش

ندادیش میراثی از ملک و آب

نه در کیسه یک غاز سیم و زرش

به درگاهِ اربابهای خسیس

بکردی پدر در پدر نوکرش

خودش را نکشتی که راحت شود

زدی ضربه ات را به نان آورش

نبود این که کُشتی خرش، گر چه بود

شبیهِ خران در سر و پیکرش

نوای سعادت می آمد به گوش

چو می رفت بالا گهی عرعرش

نه خر، بلکه در کشتی زندگی

گهی بود سکّان، گهی لنگرش

بیا یا خودش را بکش یا بگو

شود باز زنده خر لاغرش

اگر این خلافِ مشیاتِ توست

رسان غیبی اکنون خرِ دیگرش!

نشسته شکسته دل و مانده مات

به نعش خرش دیدگانِ ترش

بنالید گریان و خوابش ببُرد

به بالین نکیر آمد و منکرش

ببردند، بعد از سؤال و جواب

به صحرای آشفتۀ محشرش

رسیدند آنجا ملایک دقیق

به اعمال مکتوب در دفترش

چو شد نوبتِ رفتن از روی پل

به لرز آمد و داشت وحشت ورش

که ناگاه آمد به یاریش خر

به جنّت رسانید از آن معبرش!

چو بیدار شد، صبح بود و بتافت

به چشم آفتابِ نو از خاورش

به تقدیر راضی، که شاید کند

خر از جنّتِ عدن بهره ورش

بداد ابتدا غسل و پس دفن کرد

در آن جای آرام خوش منظرش

چو آن روستایی سعدی، نکرد

علم بر سر تاک بستان سرش!

درباره استاد زشکی و شعرهایش اینجا بخوانید.

**

خلخلیه های بعدی را فردا بخوانید:

الکی خوش

خوش باش، خوشِ کلّه خرابِ الکی خوش

از دردِ همه فارغ و تنها و تکی خوش

مطالب مرتبط