خلخلیه بهاری: الکی خوش و چند خلخلیه دیگر

Image caption این عکس استاد زشکی نیست، عکس مرحوم موریس دنهام، هنر پیشۀ انگلیسی است، امّا چند نفر از آنهایی که مرحوم استاد زشکی را از نزدیک می شناختند، می گویند وقتی استاد چشمش به این عکس افتاده بود، گفته بود: «جلّ الخالق! چه قدر شبیه من است! باید بروم تحقیق کنم ببینم چه طور شده که همچین شده است!»

الکی خوش

خوش باش، خوشِ کلّه خرابِ الکی خوش

از دردِ همه فارغ و تنها و تکی خوش

در هیچ مدینه نتوان فاضلگی یافت

در گور توان بود فقط مشترکی خوش

پُرسی که خوشی فلسفه اش چیست؟ چه پرسی!

آن است که بی فلسفه باشی خرکی خوش!

از دم بفروشند خوشی را، که حراج است

بی چانه بخر، باش همین جور چکی خوش

آن قدر بخور تا کند آماس شکمبه

آن قدر بزن باده که آخر ترکی خوش

افسوس، موتور سوخته، پروانه شکسته ست

ماییم در این راه به چرخ یدکی خوش

از دور نشستیم در این دوره بسی دور

دل را نتوان داشت به دورِ فلکی خوش

ناخوش شود از خربزۀ باغ مدائن

آن ذوقِ به کمبوزۀ باغ فدکی خوش

زشکی، تو از این گرمی طبعت به تب افتی

آید به مزاج تو و یاران، خنکی خوش

یعنی که مشو جدّی و خُل باش و مخبّط

خواهی اگر آسوده دو روزی پلکی خوش!

---------------------------------------------------------------

این جهانی

ما آمده ایم زندگانی بکنیم

لذّت ببریم و شادمانی بکنیم

تا مرگ خراجگیرِ پیری نشده ست

در مملکتِ عشق جوانی بکنیم

ساغر به طرب چنانکه باید، بزنیم

مستی به ادب چنانکه دانی، بکنیم

تا چهره به رنج زعفرانی نشود

آن را به شراب ارغوانی بکنیم

نان بود، فریبِ نام هرگز نخوریم

در خانه به خوان نشسته، خانی بکنیم

تا چاره شود غصّۀ کوتاهی عمر

دم را به نشاط جاودانی بکنیم

از کار چو شد خسته تن و مغز، رَویم

همخوابگی و شکم چرانی بکنیم

یعنی سر خود را به طبیعت سپریم

باشیم سلیم و مهربانی بکنیم

کاری که خدا و هنر و عشق در آن

پیداست، نباید که نهانی بکنیم

زشکی، چو از آن جهان نداریم خبر

پس آنچه کنیم، این جهانی بکنیم!

--------------------------------------------------------

باغ پیکر

بیا، ای دختر پوشیده گیسو

که پنهان کرده ای از عاشقان رو

به تنبان در کشیده مرمرِ ساق

فرو برده به چادر عاج بازو

از آن یکپارچه حوری که بودی

فقط مانده ست پیدا چشم و ابرو

همان چشمی که در پیشش چو شیشه

ندارد جلوه ای چشمان آهو

همان ابرو که با شمشیر تیزش

شکافد بر هلال ماه پهلو

اگر این چشم و ابرو هم نمی زد

از آن سوراخ چادر گاه سوسو

بگو، ای نیمۀ بهتر، که داری

عبوری با شتاب از برزن و کو

چگونه می شد از این شکل فهمید

که حوّا زاده ای یا بنتِ لولو؟

من این را گفتم و چشمت به من گفت:

«حواست واقعاً پرت است، یارو

گمان کردی که من از ترس شلاّق

شوم گُم تا ابد در کنج پستو؟

برم از یاد طنّازی و عشوه

بگیرم با شُلی و پخمگی خو؟

برونم گرچه تاریک است و خاموش

درونم روشن است و پُر هیاهو

نگاهی تند در چشمم بینداز

اگر کم کرده ای داری، در آن جو!

که من در معبد عشقم الهه

زند در پیش من هر مرد زانو

شوی با یک نظر در چشم من مست

زنی چون صوفیان یک عمر یا هو

به چشم ظاهرم بینی و گویی

که این لولوست، پس حور و پری کو؟

بیا در خانه تا پیشِ نگاهت

زنم از باغِ پیکر پرده یک سو

بچین با دست و لب گلها از این باغ

بچین و با مشام جان بکن بو

بله، زشکی، نه من هستم شلخته

نه تو، شکر خدا، از بیخ هالو!

هر آن دردی که می آرد زمانه

شود درمان، چو باشی فکر دارو!

---------------------------------------------------------------

گوشت و گربه

خدایا، تو زن را دل انگیز کردی

سراپاش را لطف آمیز کردی

رخش را بهشتی چو گلزار قمصر

فرح آفرین و طرب خیز کردی

به موی و دهانش هوا شاد و مست است

چنین آن دو را مُشک و مِی بیز کردی

کمر را در او موقع راه رفتن

قر افشان و قر پاش و قر ریز کردی

بر و سینه و گردنش را چو قویی

نه از پر، که از مرمرِ لیز کردی

از آن جادوی دلنشینِ خرد سوز

به چشمانِ پُر نازِ او نیز کردی

چنان آفریدی تو زن را که ناچار

چنین مرد معصوم را هیز کردی

به دیدارِ آن گوشت، آن لُخمِ خوش بو

مدام آتشِ گربه را تیز کردی

ولیکن از او خواستی پارسایی

به او حکم تقوی و پرهیز کردی

دل گربۀ گشنه را در کتابت

به صد آیۀ آتشین جیز کردی

بهار است زن، مرد هم آفتاب است

تو این را دل، آن را دلاویز کردی

یکی را ولی در کسوف و یکی را

اسیر شب و ابر پاییز کردی

مگر چیز بودی که از روی چیزی

شدی چیز و ناچیز را چیز کردی؟

چنان از اداهات شد گیج زشکی

که او را تو با خود گلاویز کردی!

---------------------------------------------------------------

عاشقانه

خواستی از من كه گاهگاه در این بوق

دَم زنم از عشق در ستایشِ معشوق :

گویم از آن سینه اش كه فخر فروشد

با دو انارِ درشت و گرد و غلنبه !

هست انارش ، اگر به دست فشاری ،

توش چو بِه سفت و روش نرم چو دنبه !

دیدمش و دل جنون گرفت و سرش را

كوفت به دیوارِ تن گرُنبه گرُنبه !

مست چنان است چشمِ او كه گمانم

باده كند نوش دائم از سرِ خُنبه !

تیرِ نگاهش نمی زند به جگر زخم ،

می زند امّا به قلبِ من سُك و سنبه !

لرزم از آن برقِ چشم همچو زمین چون

برق زند آسمان به وقتِ غُرنبه !

تاب ندارد قلم اگر كه بخواهد

وصف نویسد از آن دو ساق و دو لُنبه !

بد تر از آن اینكه چاهِ قافیه خشكید ،

آب نه با دَلو می دهد ، نه تلنبه !

قافیه را پس عوض كنم كه كنم باز

در پی این بند ، بندِ دیگری آغاز :

گونۀ شاداب و تُرد و سرخ و سفیدش

نصفه هلویی ست تازه ، پوست نكنده !

تنگِ بلوری پر از شراب ، كه در آن

ریخته باشی گلاب و شربتِ خنده !

تا خودِ محشر از این شراب بنوشم ،

باز بگویم بده ، كه نیست بسنده !

سرو نگویم به قامتش ، كه ندارد

سرو چو او قامتی به ناز رَوَنده !

با دَمِ عیسی اگر مسابقه باشد ،

بوسۀ جانبخشِ اوست باز برنده !

ُمردۀ صد سالِ پیش بوسۀ او را

تا بچشد ، می شود دو مرتبه زنده !

خَلق شد از تخمِ چشمِ حضرتِ آدم ،

نه فقط از استخوانِ خالی دنده !

خود برو ، با چشمِ خود ملاحظه فرما

نیست قبولت اگر گزارشِ بنده !

قافیه كارش كشید باز به بُن بست ،

من ولی از وصفِ دلبرم نكشم دست :

لطفِ سخن رنگ باخت پیشِ جمالت ،

گفت كه نادر لطیفه ای ست جمیله !

در همه عالم اگر بگردم و پیشم

در همه جا خوشگلان روند دفیله ،

لنگۀ تو در جمال و حسن و ملاحت

هیچ نیابم به هیچ قوم و قبیله !

حیف كه با من دلت به راه نیامد

فَند زدم هر چه با هزار وسیله !

حیف كه در انتظارِ مرحمتِ تو

نه هنر افتاد سودمند ، نه حیله !

هست زبانم فتیله ، عشقِ تو نفت است ،

بی تو نخواهد چراغِ روح فتیله !

قصّه نازت كه با نیازِ من افزود

گر بنویسم ، شود هزار كلیله !

زشكی بیچاره را امید ندادی ،

سر به گریبان نهاد و رفت به پیله !

توصیه كردی و بابِ عشق گشودم ،

محضِ تفنّن فقط سه بند سرودم !

---------------------------------------------------------------

لعبت شوخ انجلیزی

ای دلبر شوخ انجلیزی

با چشم و دهان به عشوه ریزی

لبهای تو گلشن لوندی

چشمان تو چشمه سار هیزی

آن پیکر تو سپید ماهی

در حلقۀ دستها به لیزی

انگار که هست دلربایی

در جنبش پیکرت غریزی

گردیده درشت با نوازش

نارنجِ تو از زمانِ ریزی

رویت همه در گلاب پاشی

مویت همه در عبیر بیزی

مانند تو زن ندیده ام هیچ

در شرق به نرمی و تمیزی

پروردۀ شیر و انگبینی

نه اشکنه خورده ای، نه دیزی!

چون حور و فرشته نازنینی

در خانه نکرده ای کنیزی

نه تا سر شب عذاب روزه

نه رنج نماز و صبح خیزی

از سختی کار نه دلت تنگ

نه گشته تو را گشاد پیزی

ناموخته در سیاه چادر

شبکوری و روشنی گریزی

از مرد ندیده هیچ تندی

با مرد نکرده هیچ تیزی

ناخورده لگد به خردی از شوی

ناکرده به غورگی مویزی

همواره شریک مرد در مال

هرگز نکشیده بی پشیزی

آزادی جان تو راست کابین

زیبایی تن تو را جهیزی

دیگر نه تو را ستمکشی کار

نه آرزوی ستم ستیزی

شیرین که شنیده نزد خسرو

در داد و ستد به این عزیزی!

زشکی، زن شرق را چه نسبت

با لعبت شوخ انجلیزی!

---------------------------------------------------------------

لولوی فرنگی

من از این شوخ چشمان فرنگی

دلی چون رزق خود دارم به تنگی

نمی دانم خدا بیهوده این قدر

چرا داده ست آنها را قشنگی!

تنی دارند نازک چون گل یاس

بر این تن جامه های عار و ننگی

دو پای خوش تراشِ عاجگونه

به تنبانی نهان، پاچه تفنگی

چه تنبانی که از روز نوی هم

همه پُر وصلۀ آلا پلنگی

خرابی کرده بر آن روی زیبا

بنازم من به این ذوق و زرنگی:

که گردد چهرۀ ماهِ پری وار

چو روی مرد آپاچی جنگی

به جای خرمنِ زلف طلایی

ز سر برجسته صد تیر خدنگی

مگو سر، خار پشتی هفت رنگه

کدویی پوک در گیجی و منگی

کبوترهای ناز سینه محبوس

درون کیسه گونیهای رنگی

به دور از عشوه و اطوار شیرین

به دور از رسم مستی و ملنگی

اداشان هست زشت و دل به هم زن

چو مستیهای ولگردان بنگی

هوس انگیز تر باشد از آنها

بسی یک پیکر بی روح سنگی

شلخته در همه رفتار و کردار

هنرشان لودگی، وازی، وَلَنگی

از این رو زشکی آنها را بخواند

نه لولی، بلکه لولوی فرنگی!

---------------------------------------------------------------

در ستایش نادانی

لطف عالی زیاد، نادانی!

زنده باشی و شاد، نادانی!

از سرِ خلق ساده تا محشر

سایه ات کم مباد، نادانی!

نعمتی بنده را خدا هرگز

بهتر از تو نداد، نادانی!

سر بلند است هر که بر پایت

چشمِ خدمت نهاد، نادانی!

چون که در علمِ زندگانی یافت

پیش تو اجتهاد، نادانی

چون که دستت درِ سعادت را

بر قدومش گشاد، نادانی

چون که راحت سوار شد آنوقت

بر الاغِ مُراد، نادانی

لطفِ تو در فراغت او را کرد

همردیفِ جماد، نادانی

لیکن آن کس که از تو رو گرداند

از تو کرد انتقاد، نادانی:

کرد خود را دچارِ بدبختی

داد جان را به باد، نادانی

از خوشی یک الف نخواند آخر

با تمامِ سواد، نادانی

عشقِ او با عجوزۀ دانش

طفل، جز غم نزاد، نادانی

داد آن قدر این ریاضت را

کلّه شق، امتداد، نادانی:

تا که با وزنِ یک ورق کاغذ

شد به هیکل مداد، نادانی

بود یک عمر همچو دُن کیشوت

بی امان در جهاد، نادانی

با سلاح تفکّرِ علمی

ضدّ ظلم و فساد، نادانی

بی خبر که تو بوده ای فاتح

در قرون و بلاد، نادانی

بی خبر که رواجِ تو دارد

علم را در کساد، نادانی

پس چگونه نگویدت زشکی

آفرین بر تو باد، نادانی!

بیَنَنا اَجهَلُ هُوَ العالی

اعَلَمُ ، وَیح، بَینَنا دانی!

---------------------------------------------------------------

موی معشوق

ای موی تو واقعاً تماشایی

صد فند به شیوۀ خود آرایی

هر روز عوض کند ره و آیین

این کافرِ هُرهُریِ سودایی

یک هفته ندیدمش به یک مذهب

در معبد یکدلی و یکرایی

جاری ست چو آبشارِ زرّین گاه

در نور به شانه های مینایی

با جلوۀ آن رهایی شیرین

در باغ بشارتِ مسیحایی

گاهی ست دو لنگه بافته در پشت

رنگش شبقِ زده به خرمایی

زنجیر صفت به گردنِ تسلیم

در کنج حرمسرای تنهایی

گاهی ست چو خار بوته، وِز کرده

شایستۀ وحشیان صحرایی

بر گشته به عصر کهنۀ جنگل

با آن همه عشوه های حالایی!

گاهی پسرانه یا الا گارسون

غلمان شده حور در فریبایی

مادینه به رختخواب و در بازار

مغرور به بازی نر آسایی

پهلوی زده بر ابن آدم، پشت

کرده به رسومِ بنتِ حوّایی

آیینۀ خانمی همه اندام

سر یافته وضع و حالِ آقایی

با این همه رنگ و شکل گردانی

موی تو کشد مرا به شیدایی

افشان کنی اش به سبک هیپی ها

طوری که شود نشان رسوایی

پنهان کنی اش به چادر مشکی

از ترس عذابهای عقبایی

عطری که دهد، همیشه یکسان است

از باغ تنت به حسّ بویایی

عطر است؟ نه، زندگی جاوید است

افشانده در این بهشت دنیایی

گفتند تشعشعی ست از شهوت

آن راز خجستۀ اهورایی

در معنی گوهری که موی توست

خر مهره فروش را چه دانایی!

تو نیز، عزیز من، ندانی چیست

این نکتۀ دلکش معمّایی

این مایۀ بیقراری دل، این

بر این دلِ بیقرار لالایی!

از نفخۀ بوی موی تو زشکی

در پیری خود گرفته پُرنایی

گوید که تو از منی و من از تو

موی تو دهد من و تو را مایی!

مطالب مرتبط