«پیر شدن با فضیحت و رسوایی»

Image caption چششم افتاد به عنوان یک کتاب که معنیش به فارسی تقریباً می شود «پیر شدن با فضیحت و رسوایی» از نویسنده ای به اسم «روهان کانداپا» (Rohan Candappa).

فرض کنید یک نفر بیاید به شما بگوید: «از چند تا دوست نزدیکتان بپرسید که برنامۀ دلخواهشان در تلویزیون چه برنامه ای است. اسم آن دوستها و آن برنامهای تلویزیونی را یادداشت کنید. چند روز بعد، در موقع پخش این برنامه ها، هر هفت دقیقه ای یک بار به این دوستها تلفن کنید و آنها را به حرف بگیرید!»

اوّلاً شما دربارۀ همچین آدمی که یک همچین «دوست آزاری» ای را به شما یاد می دهد، چی فکر می کنید؟ ثانیاً آیا وسوسه می شوید که محضاً لله یک همچین کار خیری را امتحان کنید؟ اگر یادتان باشد، همین دو هفته پیش بود که دربارۀ یک اصطلاح انگلیسی صحبت کردم که معنیش به فارسی تقریباً می شود «پیر شدن با عزّت و حرمت» (Growing Old Gracefully).

شاید باور نکنید و بگویید: این هم یکی از ترفندهای میرزا بنویسی است! امّا نه، حاضرم به هر کی که شما بخواهید، قسم بخورم که عین واقعیت را می گویم. پریروز، توی کتابفروشی بزرگ محلّه داشتم به کتابهای قفسۀ بزرگ «فُکاهه و طنز» نگاه می کردم که چششم افتاد به عنوان یک کتاب که معنیش به فارسی تقریباً می شود «پیر شدن با فضیحت و رسوایی» (Growing Old Disgracefully)، از نویسنده ای به اسم «روهان کانداپا» (Rohan Candappa)، نیمیش از سیلان، نیمیش از برمه، و در مجموع بریتانیایی. قضیۀ «دوست آزاری» تلفنی ای هم که نامه را با آن شروع کردم، از نوشته های همین حکیم بزرگوار است.

تا همین پنجاه سال پیش مردم بریتانیا، مخصوصاً انگلیسیهاشان، هنوز نتوانسته بودند طلسم آداب و تشریفات حُقنه ای عهد ویکتوریا را بشکنند. در آن عهد همه چیز حساب و کتاب داشت. همه چیز، عین فریضه، بر طبق تعلیمات دقیق و «مو لا درزش نرو» ادا می شد. راه رفتن، نشستن، بلند شدن، حرف زدن، ساکت ماندن، نفس کشیدن، خوردن، قضای حاجت کردن... اگر بخواهم همه اش را بگویم، می شود یک طومار به درازی عمر یک آدم! بچّه های اعیان و اشراف توی زندان این آداب و رسوم چنان شکنجه ای می دیدند که وقتی با کالسکه از خیابان رد می شدند، حسرت یک ساعت زندگی بچّه گداهای ولگرد را می کشیدند.

Image caption یکی از نویسنده هایی که آداب و تشریفات حقنه ای و ریاکاری اخلاقی عهد ویکتوریا را در داستانهایش نشان می داد جناب «چارلز دیکنز» بود.

ده پانزده سال بعد از جنگ جهانی دوّم مردم، مخصوصاً زنها که داشتند از فشار «امر و نهی»ها خفه می شدند، کم کم طلسم «اخلاق و آداب» را شکستند و کار را به جایی رساندند که فرشته های روی شانۀ چپ آدمها، که کارشان نوشتن گناههای آدمها در نامۀ اعمال آنهاست، از شدّت خستگی جانشان به لب رسید و با التماس و زاری از خدا تقاضای مرخّصی کردند.

Image caption «آدمیزاد خانم»، تو را به روح «چارلز داروین» قسم مرا برگردان به جنگل، بگذار آنجا با فضیحت و رسوایی پیر بشوم!

نشان به آن نشانی که هنوز هم مردم این مملکت «عصیانی» هستند و هر چیزی را که خلاف عُرف و سنّت باشد، تحسین می کنند. در یک همچین شرایطی است که این آقای «روهان کانداپا» بوی عقده های کهنۀ مردم به شامّۀ تیزش می خورد و می آید و به آنهایی که مطابق عرف و سنّت دارند «با عزّت و حرمت پیر می شوند»، در یکی از «آداب شکن نامه» های خودش می گوید: «باعزّت و حرمت پیر شدن چه لذّت و تفریحی دارد؟ بهترین کار این است که بیایید برای دیدن یک دوره تعلیمات ضدّ آدابی و خلاف نزاکتی ثبت نام کنید!» و آنوقت «رفتارها»یی را توصیه می کند که با بدترین «شیطنتها»ی بچّه های بی ادب اصلاً قابل مقایسه نیست و ارتکاب آنها را فقط از یک دیوانۀ تمام عیار می شود انتظار داشت. مردم عقده ای اینجا هم کتابهای آقا را می خرند و می خوانند و می خندند، امّا دیوانگی نمی کنند و همچنان با عزّت و حرمت پیر می شوند!