"سر چراغ، سوی چراغ"

Image caption به علامت پشت شیشه نگاه می کنی، «Open» که یعنی «باز»، برگشته است و شده است «Closed» که یعنی «بسته».

توی اتوبوس بودم که عیال زنگ زد و گفت: «یادت باشد سر راهت چند تا لامپ شصت واتی و صد واتی بگیر! چراغ راهرو و آشپزخانه هر دو تا سوخته!» به ساعت نگاه کردم. پنج و بیست دقیقۀ بعد از ظهر بود و هنوز چهار پنج تا ایستگاه مانده بود که من پیاده بشوم و پنج و نیم نشده خودم را بدو برسانم به مغازۀ همه چیز فروشی سرکوچه‌! بدو خودم را رساندم، امّا بد شانسی ده پانزده ثانیه ای از پنج و نیم گذشته بود. پشت در وایستاده ای. یک خانم و دوتا آقای فروشنده، هر سه تاشان توی مغازه مشغول خوش و بش هستند. به علامت پشت شیشه نگاه می کنی، «Open» برگشته است و شده است «Closed»، یعنی تا پنج دقیقه به پنج و نیم «باز» بودیم و سر پنج و نیم آخرین مشتری را بیرون انداختیم و در را از توقفل کردیم، و حالا «بسته» ایم. بیخود پشت در وانیستا و مثل مادر مرده ها به ما نگاه کن که شاید دلمان به رحم بیاید، در را برایت «باز» کنیم. فروشگاه رأس نُه و نیم صبح «باز» می شود و رأس پنج و نیم بعد از ظهر «بسته» می شود. تو که هیچی! خود حضرت عیسی علیه السّلام هم از آسمان بیاید، متأسّفانه نمی توانیم استثناء قائل بشویم.

و حالا کِی بود؟ ده پانزده ثانیه از پنج و نیم گذشتۀ یکی از روزهای پاییزی که تازه داشت چراغها روشن می شد. یعنی «سرِ شب»، «سرِ چراغ»، که با خاطره های منِ ایرانی از وطن، یعنی اوّل گرمی بازار: خیابانها شلوغ، مغازه ها چراغان و مشتریها در چانه زدن و فروشنده ها در قسم خوردن و پول و کالا در ردّ و بدل شدن! خدا بدهد برکت! خیرش را ببینید!

حالا این حکایت پاییز و زمستان و بهار که اینجا در انگلستان روزها کوتاه است. تابستان چی که ساعت نُه و نیم شب هنوز آفتاب از آسمان نرفته است؟ باز هم فرق نمی کند! ساعت نُه و نیم یا ده صبح که باز کردند، ساعت پنج و نیم یا شش بعد از ظهر باید ببندند، و می بندند. شما ساعت شش بعد از ظهر، در آفتاب ولرم و درخشان لندن، دارید در مرکز شهر قدم می زنید.

Image caption سر شب است و «سر چراغ» و مشتریها در جست و جوی «جنس دلخواه».

فروشگاهها همه چراغهاشان بیخودی روشن، و درهاشان به حکم عادت و سنّت همه بسته. پیش خودتان می گویید: «بابا، این درست که ده ماه سال، روزهاتان کوتاه و تاریک و سرد است و باد و باران حال همه تان را می گیرد. اقّلاً توی این دو سه ماه تابستان که روزها دراز است، عادت و سنّت را بگذارید کنار، به ساعت نگاه نکنید و تا «سر شب» و «سر چراغ» نشده است، فروشگاههاتان را نبندید»!

خوش به حال اسپانیاییها. وقت ناهار خودشان، که با حساب عقل سلیم وقت ناهار مشتریها هم هست، مغازه هاشان را می بندند. دو ساعتی ناهاری می خورند و چرتکی می زنند و استراحتکی می کنند، و آنوقت، سر حال و تازه نفس مغازه هاشان را باز می کنند، و روز از نو، روزی از نو، تا ساعت نُه، نُه و نیم شب.

Image caption خوش به حال اسپانیاییها که هنوز هم خیلیهاشان چُرت بعد از ناهار را ترک نکرده اند و مغازه هاشان تا نُه و نیم شب باز است.

واقعاً چه کیفی دارد توی خیابانها قدم زدن و بی عجله و بی دلواپسی خرید کردن! آنها هم مثل مغازه دارهای ما «سر چراغ» دارند، امّا شاید چانه زدن مشتریهاشان و قسم خوردن فروشنده هاشان با مال ما فرق بکند، و شاید هیچ فروشنده ای در هیچ جای دنیا مثل بعضی از فروشنده های ما ذوق این را نداشته باشند که «به سوی چراغ» قسم بخورد: «به این سوی چراغ قسم واسه خودمان بیشتر از این قیمتها تمام شده! شما از آن آدمهایی نیستید که به ضرر ما راضی باشید!» قسم به سوی چراغ، یعنی قسم به نور چراغ، قسم جاندار و ظریف و دلچسبی است، حتّی اگر دروغ محض باشد! می بینید در غربت آدم دلش برای چه چیزها تنگ می شود و افسوس چه چیزها را می خورد! آدم است دیگر!