همچون آجودان و داماد؛ وزیر و سفیر شاه

جلد کتاب

دومین بخش از خاطرات اردشیر زاهدی وزیر خارجه پیشین و مشاور نزدیک آخرین پادشاه ایران، به ماجرای عشق و ازدواج وی با شهناز پهلوی دختر بزرگ پادشاه، و سفارت وی در لندن و واشنگتن اختصاص دارد. این کتاب به شکل مصاحبه توسط احمد احرار روزنامه نگار سرشناس تنظیم شده و ده ها سند و عکس بدان جلوه بیشتری می بخشد.

اردشیر فرزند سپهبد فضل الله زاهدی همچون همیشه زندگی خود در این کتاب چهره ای بی ریا و صریح دارد. یکی از منقدان جلد اول خاطرات وی نوشته بود "شاهد صادق دورانی با شکوه است که همزمان با انقلاب ضد سلطنتی ایران پایان گرفت، حادثه ای که به آن بزرگ ترین انقلاب کلاسیک پایان قرن بیستم [قرن انقلاب ها] گفته اند".

زاهدی از مادر به خانواده پیرنیا می رسد و نواده نصرالله خان مشیرالدوله نائینی صدراعظم مشروطیت است و پدربزرگ مادری وی، موتمن الملک، رییس افسانه ای و مقتدر مجلس شورای ملی. در این خانواده به جز نصرالله خان، دانشمند و سیاستمدار بزرگ مشیرالدوله [حسن پیرنیا] هم چند بار به وزارت و سه بار به صدارت رسید.

اما راوی در طول کتاب علاقه مندی و دلبستگی خود را به پدرش صد چندان نشان می دهد و پیداست که او را الگو و قهرمان خود می شناسد، چنان که می توان دریافت با وجود اطاعت بی چونش از پادشاه، و وفاداری به او [که هنوز آثارش در نقل قول ها و اظهار نظرهای وی دیده می شود]، تا زمانی که سپهبد زاهدی زنده بود، هیچ کاری را بدون اجازه پدر انجام نداد، اگر دامادی پادشاه بود یا سفارت در بریتانیا.

جلد دوم از خاطرات اردشیر زاهدی گرچه از اشاراتی به ماجراهای سیاسی [از جمله تیرگی روابط ایران و شوروی در زمان خروشچف] خالی نیست اما تاکیدش بر زندگی شخصی اوست. جلد اول این خاطرات با رویدادهای تابستان سال ۳۲ پایان گرفت و این کتاب سال های بعد از آن را در بر می گیرد. از زمانی که پدرش بیمار و دل شکسته، بعد از سی سال تهران و سیاست را رها می کند و اردشیر در تهران تنها می ماند و تنها سمتش آجودانی پادشاه است و تنها کارش حضور در سفرها و حضرها در کنار محمدرضا شاه.

"من در تهران آرام و قرار نداشتم و می خواستم خودم را برسانم به خارج و از حال و وضع پدر مطمئن شوم. اسدلله علم که وزیر کشور شده بود نامه ای به پدرم نوشت حاکی از این که فلانی خودش این جاست و دلش آن جاست و هیچ کاری قبول نمی کند. پدرم نامه تندی به من نوشت که چه خیال می کنی، من عمرم را کرده ام، کارم را هم کرده ام، تو باید در مملکت بمانی و برای مملکت کار کنی، نامه را بردم دادم به اعلی حضرت ... خواندند و فرمودند خوب درست نوشته، تو چه می خواهی. لابد می خواهی نخست وزیر شوی... من ناراحت شدم و گفتم آن که بابای من بود و سپهبد بود چه شکری خورد که بنده هوسش را داشته باشم."

زندگی جنجالی

Image caption اردشیر زاهدی و شهناز پهلوی در هنگام ازدواج

جلد دوم خاطرات اردشیر زاهدی همچون اولین کتاب، از اشاره به دشمنی ها و باندبازی ها خالی است و در مقابل از ادب و فروتنی نسبت به رجال ایران سرشار. دیگر نکته ای که مغفول می ماند ماجراهای مربوط به روابط پادشاه و او با زنان و خبرسازی های جنجالی است که از قضا در دورانی، جز این اخباری از او منتشر نمی شد، چه زمانی که در سفارت ایران در لندن بود و چه دو باری که سفارت ایران در واشنگتن را به عهده گرفت.

کتاب تنها یک جا به حکایت های جنجالی که در دهه چهل پیرامون زندگی خصوصی او شایع بود نزدیک می شود و آن مربوط به نقل افتضاح کریستن کیلر در انگلستان است که وقتی رابطه وی با پروفیونو وزیر دفاع بریتانیا آشکار شد و در ضمن معلوم شد که وی همزمان با وابسته نظامی شوروی هم رابطه داشته است کار به استعفای پروفیومو کشید و بحرانی برای دولت مک میلان شد.

زاهدی با سئوالی که احمد احرار مطرح می کند شرح می دهد که توسط منشی انگلیسی خود از نزدیک شدن به میهمانی های لرد آستور برحذر داشته شده، و از همین رو پایش به آن ماجرا کشیده نشد؛ ولی در عین حال شرح می دهد که با فاش شدن ماجرا و کشیده شدنش به روزنامه ها کنجکاوی ها باعث شده که به باغ لرد آستور برود که بتواند گزارشی برای پادشاه ایران فراهم آورد.

"راستش را بخواهید به وسوسه افتادم که بروم. با قلی ناصری [آجودان پادشاه و کارشناس فرش و عتیقه] سوار شدیم و به باغ زیبای لرد آستور رسیدیم... بعد از ناهار لرد آستور ما را برای دیدن باغ زیبایش دعوت کرد. از پشت درختان چشمم به استخر افتاد که در آن چند زن و مرد، از جمله ایوب خان [رییس جمهوری وقت پاکستان] سرگرم آب تنی بودند. این خبر بعدها درز کرد و سفیر پاکستان هم اعلامیه داد که خیر ایوب خان نبوده و من بودم. با مشاهده این صحنه و آنچه قبلا شنیده بودم فورا به قلی ناصری گفتم مجلس لرد را ترک کنیم. او هم خودش را به بیماری زد و برگشتیم."

روابط با روزنامه نگاران

اما سفیر وقت ایران در لندن در مورد حضور دائمی نام وی در ستون پچ پچ روزنامه ها که زمانی گفته شد علت اصلی جدایی وی از شهناز پهلوی بوده است، جوانی خود و اهمیت همسرش به عنوان یک شاهزاده خانم را علت اصلی توجه مطبوعات ذکر می کند و در ضمن به روابط ویژه خود با روزنامه نگاران می پردازد و این که گاه خود برخی خبرها را به ستون نویسان می داد.

Image caption اردشیر زاهدی، ۲۸ مرداد علیه مصدق

به گفته اردشیر زاهدی در جلد دوم خاطراتش، وقوع زلزله پرتلفات بوئین زهرا که همزمان با ورود وی به لندن توجه جهانی را برانگیخت و روزنامه نگاران بریتانیایی را به سمت سفارت کشاند، مقدمه رابطه ای مستحکم و چهل ساله بین او و روزنامه نگاران معروف و بانفوذ شده است.

علاوه بر روزنامه نگاران معتبر و شناخته شده بریتانیا و آمریکا که روابط ویژه ای با اردشیر زاهدی داشتند، روزنامه نگاران ایرانی دهه چهل و پنجاه هم بهترین روابط را با وی داشته اند.

برخی این رابطه را از روزهای ۲۸ مرداد یادگار برده اند و بعضی از دوران وزارت وی که نه پیش از آن و نه بعد از آن تاریخ هرگز تا این اندازه باز و با روزنامه نگاران همراه نبود.

"درهای سفارت و خط تلفن من همیشه به روی روزنامه نگاران جویای خبر و شایعه باز بود. عمق این نزدیکی به جایی رسیده بود که خود من در موارد متعددی اگر سوژه در خور گفتن بود به آنها می دادم. مثل زمانی که اعلیحضرت به لندن تشریف فرما شدند و در جریان یک میهمانی اسکندر میرزا رییس جمهور پاکستان و همسرش ناهید امیرتیمور نیز حضور داشت. اعلیحضرت به شوخی از اسکندر میرزا پرسیدند که آیا از همسرش می ترسد او گفت اعلیحضرتا نمی ترسم، از ترس می لرزم" و این خبر را زاهدی به ستون نویسان روزنامه ها می دهد که با آب و تاب نقلش می کنند.

زاهدی ها: ضد انگلیسی

وقایع مهم زندگی اردشیر زاهدی در بیان او چنان آسان و روان روایت می شود که برای کسانی که آن دوران را زیسته اند و همواره اخبار دربار و دولت، با اغراق ها، گمانه زنی پشت پرده ها، تئوری توطئه و بالاخره شایعات همراه بوده است، باورناکردنی می نماید. چنان که حکایت ازدواج وی با تنها فرزندی که پادشاه در آن زمان داشت، یا حکایت انتخاب فرح دیبا برای همسری پادشاه. ارزش این نقل ها بدان است که از زبان کسی است که به نظر می رسد هیچ سودی در کم و زیاد وقایع برایش متصور نیست.

این تناقض بین تصویرهای ذهنی و روایت کتاب، به جز روایت وی از ماجرای سقوط دکتر مصدق، به دیگر مواردی هم می رسد که برای خواننده کتاب خاطرات اردشیر زاهدی جالب جلوه می کند؛ همچون ضدانگلیسی بودن کسی که به عامل کودتای ۲۸ مرداد شهرت یافته و فرزندش که مطابق ادعای هواداران نهضت ملی نفت "از عوامل اصلی کودتا" بوده است.

وقتی سخن از ماموریت اردشیر زاهدی به بریتانیا به میان می آید مصاحبه گر از وی می پرسد این ضد انگلیسی بودن که مثل پدرتان نسبت به سیاست های بریتانیا نظر خوبی ندارید، غیر از بازداشت و تبعید پدرتان به وسیله انگلیسی ها در زمان جنگ، آیا دلیل دیگری هم دارد؟

Image caption اردشیر زاهدی، شهناز پهلوی، سپهبد زاهدی

"سفارت ایران در انگلستان برایم هیچ اشکالی نداشت جز اینکه من هنوز کینه انگلیسی ها از زمان دستگیری پدرم در اصفهان را به دل داشتم و به اصطلاح دلم با آنها صاف نبود... با پدرم که صحبت کردم نظر ایشان این بود که سفارت لندن را قبول کنم، اما قید کرد اگر قرار باشد آنجا هم عصبانی بشوی و نتوانی بر احساسات و تعصبات خودت غلبه کنی و مثلا وقتی ملکه یا نخست وزیر انگلستان برایت وقت ملاقات تعیین کردند لج کنی و بهانه بیاوری و نروی، به روابط دو کشور لطمه می رسد."

اما چند صفحه بعد زاهدی در پاسخ سئوال مشابه چنین می گوید: "من موافق یا مخالف هیچ کشوری نیستم. نسبت به سیاست دیگران بر مبنای رفتارشان با ایران، کشور خودم، احساس موافقت یا مخالفت پیدا می کنم. معیار قضاوتم در باره دیگران و سیاست هایشان به نظر من منافع ملی ایران است."

تکه اندازی های

زاهدی که حتی از دید مخالفانش هم به رک گویی و بی پروایی شهره بوده است در نقل خاطرات خود به موارد زیادی اشاره می کند؛ به کارهایی که در زمان خود با نهیب پادشاه روبه رو شده است، مانند برگرداندن لیوان اورل هریمن فرستاده رییس جمهوری آمریکا وقتی او سر میز خوابش برده بود، یا متلک پراکنی در مسکو هنگام سفر همراه پادشاه.

وی در جایی نقل می کند: "منصور تازه نخست وزیر شده بود. ذوالفقار علی بوتو و ژنرال ایوب خان در لندن بودند اصرار داشتند که به ترکیه بروم برای کنفرانس سران آر سی دی. عذر آوردم و گفتم تصمیم با اعلیحضرت است گفتند ما نظر موافق اعلیحضرت را جلب می کنیم. همان زمان تلگرافی از طریق وزیر خارجه فرستادم به حضور اعلیحضرت و در آن نوشتم اگر آنها موضوع را پیش کشیدند زیر سبیلی در کنید... آرام تلگرام کرد که به عرض رساندم خیلی خندیدند... من تعجب کردم. نکته خنده داری به نظرم نرسید. نصرالله زاهدی که میهمانم بود در لندن گفت می دانی چه کردی. به پادشاه مملکت نوشته ای موضوع را زیر سبیل در کنید."

کتاب که توسط انتشارات آیبکس به زبان فارسی منتشر شده است از نظر چاپ، کاغذ، حروف چینی و تنظیم از جمله کتاب های موفق فارسی است. در کل ۴۳۰ صفحه آن یک خطا به چشمم آمد و آن زمانی است که زاهدی احاطه خود را به علم الانساب خانواده های اشرافی اروپا و آمریکا نشان می دهد و از نسبت کندی ها با خانواده اشرافی کاوندیش می گوید و با جزئیات توضیح می دهد.

در همین جاست که از کاتلین دختر بزرگ ژوزف کندی و عروس کاوندیش ها به عنوان تنها دختر ژوزف کندی یاد می کند در حالی که ژوزف کندی پنج دختر داشت که کوچک ترین آنها جین آن کندی هنوز زنده است.

مطالب مرتبط