«اندر باب مرض فیلولوقیا یا حُبّ اللّغة»

Image caption کسی که به مرض «فیلولوقیا» مبتلا باشد، چه شب جمعه برای «علی اکبر دهخدا» یک من «خرما» خیر کند، چه روز یکشنبه به یاد «ساموئل جانسون» انگلیسی یک قرّابه «ماء الشّعیر» بنوشد، ثوابش یکسان است.

خداوند هیچکس را به مرض «فیلو لوقیا» (Philologia) یا «حُبّ الّلغه» مبتلا نکند! کاشکی جنون گرفته بودم و به این مرض لامذهب مبتلا نشده بودم. هزار بار از جنون بدتر است. البتّه با همۀ بدیهاش، فقط این یک خوبی دارد که سراغ هرکس هرکس نمی رود. از هر یک کرور آدم، بیشتر از دو سه تایی دچار این مرض نمی شوند، وگرنه دنیا دارالمجانین می شد. حالا یک چیزی بگویم، بخندید. می دانید که توی بازار، جنس هرچه کمیاب تر بشود، قیمتش بالاتر می رود. حالا حکایت این مرض «فیلولوقیا» است که چون مبتلاهاش خیلی کمیاب هستند، داشتنِ این مرض برای عدۀ زیادی از آدمهای سبکسر، شده است اسباب افتخار. می بینید الکی پلکی یک کارهایی می کنند که مردم خیال کنند اینها هم نظر کرده اند و عنایت و لطف الهی شامل حالشان شده است و شده اند «فیلولوقر»!

فکر می کنم دلیل اینکه در طبّ قدیم و جدید، حتّی در کتاب مستطاب «تحفۀ حکیم مؤمن» هم اسمی از این مرض برده نشده است، این باشد که وقتی کسی به آن مبتلا شد، اوّلاً از لحاظ جسمی هیچ عیب و علّتی پیدا نمی کند، و ثانیاً مثل افیونیها معتاد این مرض می شود، و هر قدر هم که از این مرض حکایت و شکایت داشته باشد، دیگر دلش نمی خواهد شفا پیدا کند! بگذارید یک چشمه از بازیهای مرض «فیلولوقیا» را برایتان تعریف کنم تا مظنّه دستتان بیاید:

Image caption علی اکبر «دهخدا»، که به مرض «فیلولوقیا» مبتلا بود، وقتی «چرند و پرند» هم می نوشت، «دخو» می شد.

همکار جوان ایرانی که دارد گزارشی ترجمه می کند دربارۀ بزرگداشت روح چند نظامی مملکتی از جایی در غرب عالم، که در جنگی در مملکتی از جایی در شرق عالم، تابوتی شده اند، می گوید: «اینجا در متن انگلیسی نوشته است اجساد سربازان، ولی اینهایی که کشته شده اند، افسر هم میانشان بوده است. چه طور است بگوییم اجساد سربازان و افسران؟» و من که حالا عقربۀ ذهنم را روی زبان گزارش نویسی میزان کرده ام تا جلو دخالت بیجای مرض «فیلولوقیا» ی خودم را بگیرم، می گویم: «نه جانم، در ارتش همه سربازند، از ارتشبد بگیر تا سرباز صفر!»

آنوقت یکدفعه یک چیزی بیخ گلویم را می گیرد، به طوری که می خواهد خفه ام کند. چرا؟ خوب، معلوم است. جلو دخالت این مرض لامذهب را، که «بیجا» و «باجا» سرش نمی شود، به این آسانیها نمی شود گرفت. حالا دیگر دست از سرم برنخواهد داشت تا... تا کِی؟ تا چی؟ خدا می داند.

Image caption می گویند «ساموئل جانسون» که مثل «علی اکبر دهخدا» به مرض «فیلولوقیا» مبتلا بود، تبش که بالا می رفت، می گفت: «آدمیزاد تنها حیوانی است که با گریه به دنیا می آید، با غرّ و لند زندگی می کند، و مأیوس از دنیا می رود!»

می روم سراغ قاموس ریشه شناسی لغات انگلیسی: زیر کلمۀ سرباز که همان « soldier» باشد، نوشته است اصلش لاتین است، به معنی «جنگی مزدور». پس چرا ما به ش می گوییم «سرباز»؟ می روم سراغ مرحوم «ساموئل جانسون» انگلیسی که یکی از معروفترین قربانیهای مرض «فیلولوقیا» در مغرب زمین است. می بینم زیر کلمۀ « soldier» نوشته است: «کسی که با دریافت مزد می جنگد».

بعد می روم سراغ «علی اکبر خان دهخدا»، یکی از معروفترین قربانیان مرض «فیلولوقیا» در مشرق زمین. می بینم زیر کلمۀ «سرباز» نوشته است: «آنکه سر خود را ببازد»، و مثالی هم که آورده است این بیت منسوب به «حافظ» است:

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع؛

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع.

که منظور سرباختن یا جان باختن در راه عشق است و هیچ ربطی به پول گرفتن و جنگ کردن ندارد. آنوقت پیش خودم می گویم: «یعنی با این حساب امروزه توی این دنیا هیچکس سرباز نیست؟ پس سرباز وظیفه چی که بیچاره پول نمی گیرد و جان می بازد!» و حالا تازه می روم دنبال مطالعه و تحقیق دربارۀ فرق کلمۀ «سربازی» با «سر فروشی» و «جانبازی» با «جان فروشی»، چون می دانم که تا حقیقت این «الفاظ» و «معانی» روشن نشود، درد «فیلولوقیا» ی من یک ذرّه هم تسکین پیدا نخواهد کرد!