«از خوشه های خَشم تا دل پیچه های خِشم»

Image caption «خوشه های خشم» عنوان رمانی از «جان استینبک»، الهام بخش «سایمون کار»، نویسندۀ کتاب «دل پیچه های خشم»

جان اِستِینبِک (John Steinbeck) یا «یوهان اِشتاینبِک»، نویسندۀ آلمانی تبار آمریکایی، به قول اُدبا، در«اوج شکوفایی اندیشه و احساس و قریحه» اش رمانی نوشت به اسم «خوشه های خشم» دربارۀ سالهای سیاه کساد و بیکاری آمریکا در دهۀ 1930 و اسمش را گذاشت «خوشه های خشم».

این رمان آن قدر به دلهای خاصّ و عام نشست که هم برای نویسنده اش جایزۀ ادبی نوبل آورد، هم به داشتنِ عنوان «کلاسیک جدید» مفتخر شد، هم رفت در ردیف کتابهایی که معمولاً دبیرها و استادهای ادبیات به شاگردهاشان می گویند بخوانند.

حالا تا پشت شیشۀ کتابفروشی چشمم افتاد به عنوان کتابی از آقایی به اسم «سایمون کار» (Simon Carr)، از روزنامه نگار ها و طنز نویسهای معروف انگلیسی، به مرحوم «جان استینبک» گفتم: «روحت شاد!»

آخر «خوشه های خشم» به انگلیسی می شود «The Grapes of Wrath»، و این آقای «سایمون کار» اسم کتابش را گذاشته است «The Gripes of Wrath»، یعنی «دل پیچه های خشم».

اگر فکر می کنید معنی بهتری برایش دارید، بگویید! مثلاً «دندان قروچه های خشم»، «شِکوه های خشم» یا «غُرّ و لُندهای خشم».

چرا خشم؟ برای اینکه طرف رفته است صدها نکتۀ و حکایت واقعی دربارۀ «بریتانیای امروز» پیدا کرده است، که به جگر آدمی مثل او که پروردۀ «بریتانیای دیروز» است، خنجر فرو می کند !

و چرا غُرّ و لُند؟ برای اینکه چه کار می تواند بکند؟ برود توی خیابان فریاد مرگ بر کی و مرگ بر چی سر بدهد؟ برود با پاره آجر شیشه های بانکها را بشکند؟ برود لاستیک اتومبیل آتش بزند؟ یا برود رو پشت بام فریاد «یا عیسی بن مریم، به ظهورت شتاب کن» سر بدهد؟

Image caption این هم پوستری از فیلم سینمایی «خوشه های خشم» که در آن «هنری فوندا» نقش شخصیت اصلی داستان، یعنی «تام جاد» (Tom Joad) را بازی کرد

نه خیر، انگلیسی خیلی که دلش درد بیاید، انتقاد می کند، رسوامی کند، درد های «مردم» و بیدردیهای «نامردم» را بر ملا می کند، و منتظر می ماند! و خوب در ضمن انتظار دل پیچه می گیرد، دندان قروچه می کند، شکوه می کند، غُرّ و لُند می کند، و اگر روزنامه نگار موشکاف و با حوصله و خوش قلمی باشد، کتاب «دل پیچه های خشم» می نویسد که ناشرش دربارۀ آن گفته است:

«هرکس که به عدالت، شرافت، انصاف، عقل سلیم و غذای سالم اعتقاد داشته باشد، در این کتاب نکته ای یا حکایتی از نکبت اخلاقی و عاطفی پیدا خواهد کرد که او را سخت خشمگین کند.» و زیر عنوان کتاب هم نوشته شده است: «این کتاب تضمین می کند که خون شما را به جوش بیاورد!»

یکی از این حکایتها که خون مرا به جوش آورد، نقل قولی است از خانم «اسلاویکا رادیچ اکلستون» (Slavica Radić Ecclestone)، زن آقای «برنی اکلستون» (Bernie Ecclestone)، که گفته بود:

«من هرچی تخم مرغ می خواهم، از هموطنهای خودم در کرواسی می خرم. از لندن با هوا پیما یک توک پا می روم تخم مرغ را از دهات خودمان می خرم، بر می گردم. دخترهای من تخم مرغهای انگیسی را دوست ندارند!»

Image caption تصویر مبارک آقای «برنی اکلستون» و همسر اخیراً سابقش خانم «اسلاویکا رادیچ اکلستون» که تخم مرغ را از «لندن» می رفت «کرواسی» از دهات خودشان می خرید

می دانم که هنوز خون شما به جوش نیامده است. پس بگذارید اوّل این آقا و خانم را در چند کلمه معرّفی کنم، تا حسابها برایتان روشن بشود: آقای برنی اکلستون: همه کارۀ بالاترین مسابقات جهانی اتومبیلرانی.

ثروت: بیشتر از دو هزار میلیون پوند.

قیمت یکی از خانه هایش: 57 میلیون پوند.

اسلاویکا:، همسر او، اهل یکی از دهات کرواسی، مدل سابق محصولات مد و زیبایی «آرمانی»، 28 سال جوان تر از شوهر، 29 سانتیمتر بلند تر از شوهر، که پارسال، بعد از 25 سال همبالینی با «آقا برنی» و دریافت «مهر»ی قابل تر از ملاحظۀ من و شما، از شوهر تقاضای «آزادی جان» فرمود. خوب، حالا حسابها روشن شد؟