روشنفکران پرملال؛ نگاهی به فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی"

لیلا حاتمی

جشنواره فیلم کارلو وی واری به روزهای پایانی خود نزدیک می شود و فیلم «چیزهایی هست که نمی دانی» نخستین فیلم بلند فردین صاحب زمانی که در بخش مسابقه اصلی این جشنواره به نمایش درآمد، تا کنون شانس زیادی برای دریافت گوی بلورین بهترین فیلم جشنواره را دارد.

به جرات می توانم بگویم این فیلم یکی از بهترین فیلم هایی است که در سال های اخیر در سینمای ایران ساخته شده است. فیلمی عاشقانه و زیبا با ساختاری درست و محکم و شخصیت هایی که قلب و روح دارند و مقوایی و قلابی نیستند.

قدرت فیلم علاوه بر فیلمنامه محکم و چفت و بست درست آن در بازی درخشان علی مصفا و لیلا حاتمی نهفته است.

پلات فیلم و شخصیت محوری آن که راننده تاکسی است، ناگزیر آدم را یاد چند فیلم خوب ایرانی و خارجی می اندازد. از "راننده تاکسی" مارتین اسکورسیزی گرفته تا "شب روی زمین" جارموش، "طعم گیلاس" کیارستمی و از همه مهم تر "خشت و آینه" ابراهیم گلستان اما جدا از برخی شباهت های ظاهری و تماتیک، این فيلم اثر سینمایی مستقل و قائم به ذاتی است که ساختن آن در شرایطی که سینمای هنری ایران می رود که به خاطره ای در ذهن تماشاگران غربی تبدیل شود، اتفاقی خوشایند است.

علی شخصیت اصلی فیلم (با بازی علی مصفا) راننده تاکسی تنها و کم حرفی است که با بی اعتنایی آگاهانه ای به دنیای پيرامونش نگاه می کند.

ابتدا از این که می بینیم این راننده چرا مثل بقیه راننده آژانس های ایران، که تا پایت را درون تاکسی می گذاری سر حرف را با تو باز می کنند، پر حرف نیست، تعجب می کنیم. از اینکه چرا به جای اتومبیل پراید یا سمند یا مزدا، بیوک کهنه زهوار در رفته ای سوار می شود، چرا موبایل ندارد و نسبت به رویدادهای پيرامونش سرد و بی تفاوت است و هیجان زده نمی شود، غیر واقعی به نظر می رسد اما هر چه فیلم جلوتر می رود، ما بیشتر با شخصیت سرد و درون گرای او آشنا می شویم.

او می تواند نماینده نسلی از روشنفکران آرمان خواه ایرانی باشد که پس از شکست آرمان های سیاسی و روشنفکرانه خود به لاک خود خزیده اند و دچار یاس و افسردگی شده اند و حالا با جهان پیرامونشان احساس از خودبیگانگی می کنند. او به جای نق زدن، ترجیح می دهد خاموش مانده و تنها نظاره گر منفعل آشفتگی، بی رحمی و رفتار عجیب و غریب و پر از تناقض آدم های پیرامون خود باشد.

روشنفکران نا امید و سرخورده ای که در غار تنهایی خود، نوستالژی و گذشته پرشور خود را مرور می کنند و به جای ارتباط با آدم ها و جهان پیرامونشان در انزوای تحمیلی خود، با گربه و شمعدانی های خود سرگرمند آن هم در شهری که مردمش می توانند زلزله را پیش بینی کنند و در انتظار معجزه باشند.

علی مصفا با بازی درون گرایانه و زیر پوستی خود، نقش این شخصیت تلخ، افسرده، منزوی و مردم گریز را به زیباترین شکلی بازی می کند.

اما او تنها شخصیت روشنفکر فیلم نیست. این روشنفکری را به نوع دیگری در شخصیت های دیگر فیلم از جمله دنیس صاحب ارمنی کافه اوریانت، سیما (مهتاب کرامتی)، عشق قدیمی و دوران دانشجویی علی، برخی از مسافران تاکسی از جمله مترجمی که دچار ترسی ناشناخته و «گدازه اضطراب» است (او مترجم فیلمنامه راننده تاکسی و در واقع خود کارگردان فیلم است که سال ها پیش این فیلمنامه را ترجمه کرده است)، و لیلا حاتمی (او را خانم دکتر صدا می کنند) هم می بینیم.

لیلا حاتمی نیز در نقش زنی اسرارآمیز که ناگهان مثل سایه بر سر راه علی قرار می گیرد و با رمز و رازی که با خود دارد و زیبایی و گرمی کلامش، او را تحت تاثیر قرار می دهد، یکی از بهترین بازی های تمام عمرش را ارائه می کند.

فیلم با صحنه هولناکی در جاده بیرون شهر شروع می شود و با ابهامی لذت بخش به پایان می رسد. در شروع فیلم، تاکسی علی در هوایی گرگ و میش در جاده ای در خارج از شهر در حرکت است و از دید او و از درون قاب شیشه تاکسی، اتومبیلی را در دور دست می بینیم که در آتش می سوزد و عده ای که مردی را به باد کتک گرفته اند و مرد سعی می کند از دست آنها بگریزد و کمک می طلبد اما علی با بی اعتنایی از کنار آنها می گذرد.

با اینکه بیشتر فیلم در درون تاکسی و در شب می گذرد اما کادرها و نماها به خاطر دقت ویژه ای که در طراحی و نورپردازی آنها صورت گرفته، خیره کننده و چشم نوازند. تلالوی نورهای رنگی در پس زمینه نماها و از پشت شیشه باران خورده اتومبیل، به شدت یادآور راننده تاکسی اسکورسیزی و تصاویر نیویورکی او در شب است. هومن بهمنش، فیلمبردار جوان فیلم، با این فیلم (که با دوربین دیجیتال فیلمبرداری شده و بعد به فیلم ۳۵ تبدیل شده)، هوش بصری و دقت زیبایی شناختی قابل تحسینی را به نمایش گذاشته است.

یکی از زیباترین صحنه های فیلم صحنه ای است که علی مصفا برای تعمیر برق خانه پدر لیلا که قطع شده است به درون خانه او می رود. همه جا تاریک است و علی سرگرم ور رفتن با کنتور برق است و ناگهان تصویر لیلا را در درون قاب شیشه ای کنتور برق می بیند که با شمعی در دست از پشت به او نزدیک می شود. نورپردازی گرم این صحنه علاوه بر فضای اروتیکی که ساخته، به خوبی بیانگر ذوب شدن یخ های درون علی و شعله ور شدن عشق در وجود سرد و غمزده اوست.