یادی از مهدی اخوان ثالث؛ یادداشتی از لعبت والا

Image caption مهدی اخوان ثالث (۱۳۶۹-۱۳۰۷)

چهره اش آينه پير دير ذهنى من بود و با آن كه روزها وشب هاى بى شمار در محفل دوست گرانقدرم، بزرگ بانوى شعر، سيمين بهبهانى با هم نشست و برخاست داشتيم، هميشه خود را در برابر او و شعرش فرودست مى دانستم وشاگردى مشتاق و ستايشگر.

وقتى بخت جوانم فرصت همكارى با او را نصيبم كرد سر از پا نمی شناختم و باورم نمی شد كه قادر باشم در كنار او و در حضور جمع شنوندگان مشتاق شعر و سخن مجرى يك برنامه زنده راديو باشم. هر چند كه عمر اين برنامه بيش از چند ماه نبود ولى خاطره افتخار آميز در محضر استاد بودن را هرگز فراموش نكرده ام؛ بخصوص كه كار ما با داستانى طنزآميز آغاز شد و شايد همين آغاز، پايان كار را سرعت بخشيد.

داستان چنين بود كه استاد اخوان و من چند برنامه را در استوديوى راديو ضبط كرده بوديم و قرار بود در تاريخ معينى نخستين برنامه پخش شود و از آن پس هر هفته ادامه يابد. در آن روز موعود، مدير پخش متوجه مى شود كه يك برنامه پخش نشده از مجرى سابق برنامه موجود است و تصميم مى گيرد به جاى برنامه ما، آن را پخش كند و برنامه اخوان و مرا از هفته بعد آغاز كند.

از روز بعد از پخش برنامه، چندين نامه به دفتر مدير كل راديو می رسد حاكی از نكوهش برنامه تازه_كه البته هنوز پخش نشده بود و هيچ كس از آن خبر نداشت_ و اظهار تاسف از اين كه مجرى دانشمند سابق جاى خود را به بى دانشان داده است.

اين ماجرا تا مدت ها نقل محافل كاركنان راديو بود ولى اخوان با بزرگوارى خاص خود آن را به فراموشى سپرد چرا كه به قول سيمين، مناعت او، بزرگوارى او، سلطنت معنوى او داستانى‌ست كه بر هر سر بازارى هست.

يادش جاودان