نگاهی به شعرهای ترانه‌شده فریدون مشیری

Image caption سادگی و جاذبه فراگیر شعر مشیری، توجه آهنگسازان ایران را به خود جلب می کند

ده سال از مرگ فریدون مشیری، "شاعر مهربانی" گذشت. شاعری که عشق به انسان و طبیعت جانمایه اصلی شعر اوست و این عشق را در زلالی از تغزل جاری می‌سازد.

شاعران نو غالبا مسائل پیچیده انسان امروز را با زبانی تمثیلی بیان می‌کنند که دریافتش برای همه آسان نیست. مشیری ولی زبان ساده‌ای دارد و ظاهر و باطن شعرش یکی است. او حتی زمانی که می‌خواهد از رنج‌های مشترک مردمان این روزگار بگوید، همین گونه ساده و یکزبانه حرف می‌زند. نادر نادر پور زمانی در مورد مشیری گفته بود:

"او نوازنده‌ای است که روی یک سیم می‌نوازد، ولی ماهرانه می‌نوازد!"

عبدالحسین زرین کوب نیز درباره شعر مشیری گفته است: " بی آن که بازاری باشد، ساده است." و قابل فهم برای همگان.

مشیری خود می‌گوید من با زبان شما حرف می‌زنم.

یکی از ویژگی‌های هنر آفرینی نیز همین "موهبت ساده گویی" است. ساده کردن مفاهیم دشوار است و نه بر عکس! مشیری از این موهبت به حد وفور برخوردار است. او نه خود را به شیوه بسیاری از پیروان نیما گرفتار انبوه ابهامات می‌کند و نه چون برخی دیگر به دام شعار می‌افتد. نمادهای شعریش ساده است و از عناصر طبیعت فراتر نمی‌رود:

"من از زبان آب، پرنده، نسیم، ماه/ با مردم زمانه سخن‌ها سروده‌ام/

من از زبان برگ، درد درخت را/ در زیر تازیانه بیداد برق و باد/

در پیش چشممردم عالم گشوده‌ام/ من از زبان باران/

غمنامه بلند بسیار خوانده‌ام/ تا از زبان صبح، نور امید را/

به شما ارمغان کنم/ شب‌های بی ستاره، بیدار مانده‌ام..."

غمنامه‌های مشیری از آن جا که دردها و دغدغه‌های آدمیان امروز را بیان می‌کند، ناگزیر بر دل‌هایشان می‌نشیند و دست کم بار غم‌های ناگفته‌شان را سبک می‌کند. شعر مشیری فراگیرترین شعر زمانه ماست.

موج

سادگی و جاذبه فراگیر شعر مشیری، سال‌هاست که توجه آهنگسازان ایران را نیز به سوی خود جلب کرده و در آمیزش با موسیقی آنان جانمایه تغزلی خود را بهتر نشان داده است. شاید نخستین شعرهای مشیری که با موسیقی پیوند خورده" بهاریه"‌های او باشد. شاعر با حسرت و دلتنگی فرا رسیدن بهار را مژده می‌دهد:

نرم نرمک می‌رسد، اینک بهار/ خوش به حال روزگار

اگر چه می‌داند که روزگار تلخی بر مردمان می‌گذرد. " نقل و سبزه در میان سفره‌شان نیست"، و " جام‌شان از آن باده که می‌باید، خالی است" ولی با این همه وقتی " غنچه‌ها به رقص نسیم، نیمه باز می‌شوند"، " وقتی پرنده‌ها همه نغمه شوق سر می‌دهند" انسان چرا باید سر در گریبان بماند؟

مشیری به غم‌خواران جهان هشدار می‌دهد که اگر شیشه غم را به سنگ نکوبند،" هفت رنگش هفتاد رنگ می‌شود."

آهنگساز این بهاریه، " فرهاد فخرالدینی"، مایه شادمانه " اصفهان" را برای آن برگزیده و از یک ریتم دو ضربی برای ساخت و پرداخت آن بهره گرفته و کمابیش آن را به یک سرود شادمانی تبدیل کرده و فریدون فرهی، خواننده کمتر شناخته شده پیش از انقلابٰ آن را خوانده است.

بهاریه دوم، با همین آهنگساز، در مایه ماهور است. شاعر با دختر خود حرف می‌زند که از شدت علاقه به بهار، نام او را نیز بهار نهاده است. بهار را صدای ویژه مرضیه پرورانده است.

" بهارم، دخترم، از خواب برخیز/ شکر خندی بزن، شوری برانگیز/

گل اقبال من، ای غنچه ناز/ بهار آمد، تو هم با او بیامیز!"

و اما از همکاری مشیری، فخرالدینی و مرضیه، ترانه دیگری پدید آمده، به نام "موج" که اگر چه شهرت نیافته ولی به نظر من یکی از بهترین‌های روزگار ماست.

"موج" از شعرهای اندکی است که مشیری در آن نماد پروری می‌کند. موج که خود غالبا غریق می‌طلبد، چون غریقی تصویر می‌شود که هیچ ساحلی دستش را نمی‌گیرد، او را پس می‌زند و زمین زیر پایش خالی می‌شود.

شعر با نفس زدن‌های موج آغاز می‌شود و هنگامی که ساحل او را پس می‌راند، درست مثل همه غریقان، در آخرین لحظات " فغانی به فریاد رس می‌زند". مشیری معناهای دیگر موج و موج زدن را نیز در شعر خود به کار می‌گیرد. مثل دلی که " هیچ هوسی در آن موج" نمی‌زند. یا بوی گلی که پس از مرگ بلبل " در قفس می‌زند موج".

فرهاد فخرالدینی تم اصلی شعر مشیری را خوب دریافته و موسیقی خود را که در مایه همایون جریان دارد، به پیروی از آن فراز و نشیب داده است. فغان موج، تنها برخاسته از سرخوردگی نیست. رگه‌هایی از خشم و خروش را نیز با خود دارد. موسیقی موج این تصور را که از موسیقی ایرانی، توصیف بر نمی‌آید، باطل می‌کند. مرضیه نیز نقشی سازگار با موج و بالا و پایین رفتن‌های آن دارد.

جادوی بی اثر

"جادوی بی اثر" عنوان اصلی شعری است ظریف و تاثیرگذار از مشیری که در پیوند با موسیقی نوآورانه فریدون شهبازیان، به ترانه، یا بهتر است بگوییم به آوازی آهنگین تبدیل شده است.

این شعر که به مصراع نخست خود، " پر کن پیاله را" شناخته می‌شود، پایان ذخیره امیدواری شاعر را بر ملا می‌کند. او به جایی رسیده که دیگر جادوی شراب را هم از تاثیر انداخته است. "جام‌ها که از پی هم می‌شود تهی" به جای آن که او را چون سمندی سرکش " تا بیکران عالم پندار"، " تا دشت پر ستاره اندیشه‌های گرم" و "تا کوچه باغ خاطره‌های گریِز پا" ببرد، گردابی می‌شود که او را در خود می‌بلعد.

" پر کن پیاله را/ کاین آب آتشین/ دیری است، ره به حال خرابم نمی‌برد/

گرداب می‌رباید و آبم نمی‌برد"

شراب که کارساز نمی‌شود، شاعر دست به دامان عشق می‌برد که شاید چون عقابی، به دشت غم‌انگیز عمر او پرواز کند و او را تا همان ناکجاآبادی ببرد که شراب دیگر نمی‌تواند ببرد. ولی عقاب عشق را هم دیگر با او کاری نیست:

"آن بی ستاره‌ام که عقابم نمی‌برد"

کمتر شعری از مشیری را می‌توان چنین غرقه در ناامیدی دید. شعرهای ناامیدانه او غالبا پایانه‌ای امیدبخش دارد و عشق و مهربانی پادزهری است که او پیشنهاد می‌کند. ولی در "جادوی بی اثر"، عشق هم تاثیر خود را از دست داده است:

" در راه زندگی/ با این همه تلاش و تمنا و تشنگی/

با آن که ناله می‌کشم از دل که آب، آب!/ دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد"

شاعر سرخورده و سرگشته از نو به شراب باز می‌گردد که دست کم می‌تواند او را تا دنیای آرام بخش خواب ببرد: پر کن پیاله را!

شهبازیان که "جادوی بی‌اثر" از کارهای برجسته اوست، شعر مشیری را از چند گوشه از دستگاه ماهور عبور می‌دهد و " آواز" را در محدوده‌های وزنی مهار می‌کند. مقدمه با ارکستر بزرگ آغاز می‌شود. بعد آواز مقید به وزن پای به میدان می‌گذارد و ویولن پاسخگوی آن می‌شود. گاه به گاه ارکستر گفتگوی آواز و ویولن را قطع می‌کند تا نقش مابینی خود را ایفا کند. سازآرائی‌های دقیق و حساب شده شهبازیان زیبایی ویژه‌ای به " جادوی بی اثر" بخشیده است. در پدید آمدن این زیبایی دو تن دیگر نیز، نقشی عمده ایفا کرده‌اند: محمد رضا شجریان و حبیب‌الله بدیعی. بدیعی با ویولن شفاف و زلال و شجریان با صدایی که توان تفسیری‌اش بی‌بدیل است.

مشیری، شجریان و زبان آتش

حسین علیزاده نیز روی شعرهایی از فریدون مشیری کار کرده است که شاید بهترین آن‌ها برای روزگار ما، ترانه- آواز " فریاد" باشد. فریاد را نیز شجریان خوانده است. ناامیدی و سرخوردگی شاعر در " جادوی بی اثر" در فریاد تبدیل به طغیان می‌شود. مشیری که در برخی از شعرهای پیشین از صبوری‌های خود در شگفت مانده و پرسیده بود چگونه، " در انهدام جنگل، در انقراض دریا، در قتل عام ماهی‌ها" فریاد بر نیاورده است؟ به این نتیجه رسیده که دیگر نمی‌توان خاموش ماند. دیگر حتی نمی‌شود به گله و ناله و شکوه بسنده کرد. باید فریاد کشید، هوار زد:

مشت می‌کوبم بر در/ پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها/

من دچار خفقانم، خفقان!/ من به تنگ آمده‌ام از همه چیز/

بگذارید هواری بزنم/ آی!....با شما هستم/

این درها را باز کنید......."

مشیری نبود تا شاهد ناآرامی های پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران باشد ولی یکی از شعرهای او به یاری شجریان در قالب موسیقی دلنشین و برانگیزاننده‌ای آفتابی شد و نام او را یک بار دیگر برجسته ساخت.

در "زبان آتش"، مشیری از تفنگداران می‌خواهد که تفنگ خود را زمین بگذارند و بعد به گفت و شنود بپردازند. شاعر از دیدن " تفنگ" بیزار است، چرا که " زبان آتش و آهن/ زبان خشم و خونریزی است/ زبان قهر چنگیزی است... و او در برابر جز زبان دل ندارد. دلی لبریز از مهر کسانی که با دوستی، دشمنند و حرف او را نمی‌فهمند.

"تو از آئین انسانی چه می‌دانی/ اگر جان را خدا داده‌ست/

چرا باید تو بستانی؟!....."

ملودی اصلی "زبان آتش" را گویا خود آقای شجریان ساخته و تنظیمش را بر عهده مجید درخشانی نهاده است.

"موج خون" هم یکی از ترانه‌های فراگیر پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران است که آهنگساز آن رهام سبحانی است و شجریان نیز آن را خوانده است.

"شرمتان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید/

بس کنید از این همه ظلم و قساوت، بس کنید/

موج خون است این که می‌رانید بر آن، کشتی خودکامگی را، موج خون....

بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است/

کاندرین شب‌های وحشت سوگواری می‌کنند..../

بنگرید این کشتزاران را که مزدورانتان/

روز و شب با خون مردم آبیاری می‌کنند"

شعرهای دیگری از فریدون مشیری نیز هست که در حوزه موسیقی سنتی و پاپ به صورت ترانه در آمده است. بررسی آن‌ها مجال دیگری می طلبد.