نگاهی دیگر؛ ساعدی، آل احمد و فداییان خلق تبریز

غلامحسین ساعدی، جلال آل احمد، فرج سرکوهی

زمان: سال 1346

محل: ساختمان «انجمن ادبی و هنری دانشجویان دانشگاه تبریز».

عکاس:؟

آدم هایی که نام آنها در یاد مانده است:

جلال آل احمد

فرج سرکوهی

غلامحسین ساعدی

دکتر علی اکبر ترابی: استاد جامعه شناسی دانشکده ادبیات و علوم انسانی. از محبوب ترین استادان دانشگاه تبریز. چند بار زندانی شد. با بچه های محفل صمد دوست بود.

؟ دامون: دانشجو. کارگردان تئاتری بود که در متن آمده است.

دختر دانشجویی که نقشی را در آن تاتر بازی می کرد.

؟ خشکباری: دانشجو و معلم. از بچه های دور و بر محفل صمد

؟رضائی: مترجم. معلم زبان انگلیسی. از بچه های دور و بر محفل صمد.

بهروز دولت آبادی: نوازنده تار.دبیر دبیرستان.از بچه های اصلی محفل صمد.

یونس نابدل: دانشجوی پزشکی. از بچه های محفل صمد و برادر علی رضا نابدل. علی رضا از چهره های اصلی محفل صمد بود. به ترکی شعر می سرود. چند کتاب درون سازمانی نوشت و بر مباحث نظری تسلط داشت. چریک فدایی خلق. در سال 1351 پس از شکنجه اعدام شد.

کاظم سعادتی: دانشجو و معلم. نزدیک ترین بچه ها به صمد و بهروز. چریک فدایی. برای رهایی از شکنجه خودکشی کرد.

بهروز دهقانی: دبیر. مترجم شعرهای لنگستون هیوز و آثار شون اوکیسی. نزدیک ترین بچه ها به صمد و کاظم. چریک فدایی. بر اثر شکنجه به قتل رسید.

حسن روزپیکر:ـ دبیر. شاعر. از بچه های محفل صمد.

غلام حسین فرنود: مترجم. از بچه های محفل صمد

و صمد؟ چون اغلب مراسم علنی، هدایت کننده اما در سایه. جایی که چهره دیده نشود.

حکایت این عکس

سال 1346. من که این روایت می کنم دانشجوی سال اول جامعه شناسی دانشگاه تبریز هستم و شاید تنها فارس زبان محفل صمد. تبریز آن سال ها به مثلث صمد (بهرنگی)، بهروز (دهقانی) و کاظم (سعادتی) زنده است و به هنگامی که علی رضا (نابدل) از تهران به تبریز بازمی گردد، هوایی تازه در محفل می وزد.

در زمانه عکس آرمان خواهی، جست و جو و خلاقیت فرهنگی فضا را رنگ می کند. «چپ نو» تبریز در محفل صمد نفس می کشد و پوست می اندازد.

عکس پس از نشست آل احمد و ساعدی با گروهی از دانشجویان دانشگاه تبریز گرفته شده است. کی گرفت؟ یادم نیست.

در آن روزگار به راه و رسم تحمیلی زمانه همه عکس های جمعی را می سوزاندیم تا به دست ساواک نیفتند. عکس های مستند عینی به تصویرهایی ذهنی در یادها استحاله می شدند تا اگر جان به دربردی، در پیری و تبعید با «یاد بعض نفرات» نفس تازه کنی.

سال ها بعد، سال 1370، در مقاله ای با عنوان «روزهای باران در تبریز» در باره کارنامه ادبی و سیاسی صمد نوشتم که صمد خود در رودخانه ارس غرق شد.

Image caption عکس پس از نشست آل احمد و ساعدی با گروهی از دانشجویان تبریز گرفته شده است

اول بار بود که کسی نزدیک به صمد، واقعیتی را مکتوب می کرد که بچه های محفل او و رهبران سازمان چریک های فدایی می دانستند، اما به اقتضای سیاست یا به مصلحت حفظ اعتبار فردی از مکتوب کردن آن ابا داشتند.متولیان هنوز هم به سودای حفظ هاله قدسی امامزاده، حقیقت را کتمان می کنند.

هفته ای بعد دکتر علی اکبر ترابی، که در عکس هم هست، به دیدن شاگرد سابق خود آمد. گفت که مقاله را پسندیده است. گفت که او را از دانشگاه اخراج کرده اند و دست او از نمره دادن کوتاه است اما به جای نمره خوب عکس یک و دو را به عنوان جایزه به من می دهد.

جلال آل احمد در سال 1346 با ساعدی به تبریز آمد. بدان روزگار ستون روشنفکری معترض ایران بود و مقالات او بیش از داستان های او خوانده می شدند.

ساعدی اما در اوج خلاقیت ادبی و هنری بود. ساعدی با دراماتیزه کردن چالش های جامعه ایرانی در نمایشنامه های خوش ساختار خود، بهرام بیضایی با ابداع فرم های نو و اسماعیل خلج با دراماتیزه کردن زبان حاشیه نشینان شهری تئاتر ایران را متحول کردند.

ساعدی در «واهمه های بی نام و نشان»، «عزاداران بیل» و «ترس و لرز» با تخیل غنی و ساختارهای منسجم، افق های تازه ای را در داستان نویسی فارسی خلق کرده بود.

محفل صمد، که ساعدی به آن نزدیک بود، محفلی ادبی، هنری و سیاسی بود که به چپ نو گرایش داشت. منتقد چپ سنتی و حزب توده و شوروی و در جست و جوی راه ها و مفاهیم نو. همین محفل بعدتر به نخستین هسته تبریز چریک های فدایی خلق متحول شد.

اغلب بچه های محفل صمد نویسنده و مترجم بودند. صمد ادبیات کودکان ایران را متحول می کرد و رفت تا به اسطوره نسل ما بدل شود، بهروز دهقانی ترجمه می کرد، علی رضا نابدل و مناف فلکی به ترکی شعر می نوشتند و جهان، جهان تجربه و نوآوری و امید بود.

شاملو، به دورانی که سردبیر مجله خوشه بود، صفحه هایی از مجله را به انتشار آثار بچه های محفل صمد به زبان های ترکی و فارسی اختصاص داده بود. شعرهای ترکی مناف و علی رضا، که «اوکتای» امضا می کرد، در همین بخش چاپ می شد.

آل احمد که به تبریز آمد صمد و بهروز و بچه های دیگر محفل میهماندار او بودند. ساعدی خودی بود. شب های گرم و پرشور «کافه ارزان» و روزهای زیبایی را گذراندیم. من که از کم سن و سال ترین و بی تجربه ترین بچه های محفل بودم، در لذت آموختن پرواز می کردم.

به هدایت صمد بود که چند دانشجو «انجمن ادبی و هنری دانشجویان دانشگاه تبریز» را راه انداختند. جلسه های نقد شعر و داستان برپا می کردیم. قرار بود نمایشنامه ای از آرتور میلر یا تنسی ویلیامز را به صحنه ببریم. دامون،که در عکس هست، کارگردانی می کرد.

انجمن مجله ای هم منتشر کرد. در نخستین شماره مجله صمد و بهروز و ساعدی و دیگران شعر و قصه و مقاله داشتند. قصه ای کوتاه به قلم من هم هست اما مهم تر از این همه مقاله کاظم (سعادتی) بود در نقد کتاب «اولدوز و کلاغ ها»ی صمد.

مقاله کاظم نخستین نقدی است که در باره آثار صمد و ادبیات کودکان او منتشر شده است.

صمد و بهروز و علی رضا مجله را راه می بردند. مجله گل کرد. صدایش به تهران هم رسید و در باره آن نوشتند.

آل احمد که به تبریز آمد گفت که ساعدی مجله را به او داده و او مجله را پسندیده است. قرار شد که اگر شماره دومی در کار باشد چیزی برای چاپ به ما بدهد. شماره دوم مجله را ساواک در چاپخانه توقیف کرد.

بر نیمکت قهوه خانه ای نشسته بودیم که آل احمد در باره مجله حرف زد. صمد هم با همان حجب و حیا و با همان زلالی و قدرت اقناع که در او بود به آل احمد گفت چرا با دانشجویان گپ نمی زنی؟ جلسه ای با تو و ساعدی خواب «آقایان محترم» را به هم می زند. مرادش از «آقایان محترم» اولیاء امور بود.

صمد به ما گفت که «انجمن هنری و ادبی» به چه دردی می خورد اگر نشستی برای گفت و گوی دانشجویان با ساعدی و آل احمد راه نیندازد؟ گفت که نشست با آل احمد و ساعدی شوکی است که فضای ساکت و اختناق زده دانشگاه تبریز را تکان می دهد و به موجی منجر خواهد شد. درست دیده بود. نشست دانشجویان با ساعدی و آل احمد به مقدمه اعتصاب بزرگ دانشگاه تبریز بدل شد.

مانده بودیم که چه کنیم. می دانستیم اجازه نمی دهند. ساعتی بعد بهروز (دهقانی) راه و کار را یادمان داد. باید ضربتی عمل کنید و همه چیز در یک روز.

شبکه ارتباطی محفل صمد در دانشگاه به کار افتاد. از صبح تا 2 یا 3 بعد از ظهر حدود 200 تا 300 دانشجو دهان به دهان خبر شدند که بعد از ظهر همان روز آل احمد و ساعدی در نشستی با دانشجویان در محل ساختمان انجمن هنری و ادبی گفت و گو می کنند. یونس سالن محل انجمن را آماده کرد. سالن پر شد. به یمن هوش تاکتیکی بهروز ساواک غافلگیر شد و نتوانست جلوگیری کند.

Image caption آل احمد، ساعدی، مفتون امینی

آل احمد، ساعدی و مفتون امینی شاعر کنار هم بر نیمکتی نشستند.

آل احمد در همان یکی دو جمله اول که از کمک به ویت کنگ های ویتنام گفت و از تعهد «سارتر»ی و وظیفه روشنفکر، جلسه را گرم کرد و بحث از نقد کتاب «مدیر مدرسه» او به دعوای خلیل ملکی و حزب توده و بعد هم به ادبیات متعهد و داستان نویسی فارسی رسید.

ساعدی در باره تعریف و کارکرد تمثیل و استعاره و نماد در نمایشنامه های خود سخن گفت. آل احمد بخش هایی از این گفت و گو را در یکی از کتاب های خود چاپ کرده است.

در پایان جلسه آل احمد از صمد خواست تا برگردان ترکی شعر «شب» نیما را بخواند که صمد ترجمه کرده بود. صمد محجوب بود اما خواند. شعر سالن را لرزاند.

چند ماهی پیش از آن، یک بار که با صمد و بهروز و کاظم برای دیدن شاملو به دفتر مجله خوشه رفته بودیم و صمد به اصرار ساعدی ترجمه شعر «شب» نیما را خواند، شاملو گفت که موسیقی ترجمه ترکی صمد از موسیقی درونی متن فارسی شعر زیباتر است (شاید هم گفت به گوش خوش تر می نشیند).

شاملو صمد را دوست داشت و تا آخر عمر از موسیقی ترجمه ترکی صمد از شعر شب نیما یاد می کرد. پس از انقلاب به روزگاری که هفته ای چند بار در دفتر علی رضا اسپهبد یا خانه دوست دیگری با شاملو می نشستیم و از هر دری گپ می زدیم، حرف صمد که می شد یا حرف ساعدی، که شاملو به عادت دوران رفاقت او را «حسین غلام» می نامید، مرا سرزنش می کرد که چرا ترجمه ترکی صمد از شعر شب را حفظ نیستم تا بخوانم.

جلسه آل احمد و ساعدی با دانشجویان که تمام شد، نزدیکان و آشنایان ماندند. وقت رفتن کسی گفت عکس بگیریم. تا در قاب عکسی با آل احمد و ساعدی و با هم بمانیم صف کشیدیم.

عکس دوم

سال 1346. محوطه دانشگاه تبریز

جلال آل احمد

غلام حسین ساعدی

بهروز دولت آبادی

یونس نابدل

فرج سرکوهی

حکایت عکس دوم

در کتاب «یادنامه آل احمد» عکسی چاپ شده است از آل احمد و ساعدی و من و چند تن دیگر در محوطه دانشگاه تبریز. کتاب در دسترسم نیست و نمی دانم آن عکس همین عکس دوم ما است یا عکسی شبیه به این.

عکس دوم را به احتمال کسی مخفیانه گرفته است. در عکس اول آدم ها برای بودن در عکس صف کشیده اند. آدم های عکس دوم نمی دانند که دوربینی آنان را هدف گرفته است.

با آل احمد و ساعدی و بهروز دولت آبادی و دیگران به دانشگاه تبریز رفتیم و به گمانم صمد یا یکی دیگر در راه حکایت کوی (خوابگاه) جدید دانشگاه را به ساعدی و آل احمد گفت.

ساختمان کوی جدید تمام شده بود و قرار بود تیمسار صفاری، استاندار و رییس دانشگاه تبریز، در بعد ظهر همان روز، در مراسمی رسمی با قیچی کردن روبان رنگی کوی را افتتاح کند و ما دانشجویان شرکت در مراسم افتتاح کوی را به اعتراض تحریم کرده بودیم.

ساعدی حکایت را شنید. شیطنتی معترض در چشم های درشت و زیبای ساعدی شعله کشید و طنزی زیبا در لحن و کلامش درخشید و رو به آل احمد گفت چطور است ما زحمت تیمسار محترم را کم کنیم؟ و بعد بی آن که کسی پرسیده باشد چطور؟ ادامه داد که ما کوی را افتتاح می کنیم.

به سمت کوی راه افتادیم. دانشجویانی که آل احمد و ساعدی را در محوطه دانشگاه می دیدند به ما می پیوستند و شمار جمعیت در هر گام بیش تر می شد.

رسیدیم به در کوی که با گل و روبان رنگی در انتظار تیمسار صفاری بود. تنی چند از مدیران دانشگاه در محل بودند تا بر تدارک مراسم رسمی نظارت کنند. آل احمد، ساعدی و جمعیت را که دیدند حیران و گیج نمی دانستند چه کنند.

به احترام آل احمد و ساعدی جلو آمدند و سلام کردند. چند دقیقه ای به تعارفات معمول و خوشامدگویی اجباری به «استادان ادبیات» گذشت و بعد آل احمد و ساعدی روبان رنگی را با دست های خود برداشتند و آل احمد، یا ساعدی، جمله ای گفت بدین مضمون که ما کوی را برای دانشجویان افتتاح می کنیم.

حادثه برای مسئولین، و برای ما هم، چندان نامنتظر بود که هیچ کس، به جز ساعدی که لبخند می زد و آل احمد که بی تاب و بی قرار به اطراف می نگریست و این پا و آن پا می کرد، نه حرفی زد و نه تکان خورد. بعد یکی از ته جمعیت دست زد و دانشجویان با هم دست زدند.

ساعدی در هشیاری کم حرف بود اما در جمع دوستان گاه شیطنتی سرکش و یاغی با شوخی و مطایبه در او شعله می کشید که جمع را به شوق می آورد.

ضربه مرگ بچه های تبریز ساعدی را زخمی کرد. بهروز را که بسیار دوست داشت زیر شکنجه کشته بودند. بی رحمی و شقاوتی که با نزدیک ترین دوستان او شده بود از جهان جادویی داستان های او نیز فراتر می رفت. بعدتر خود قربانی شکنجه شد.

شاملو نقل می کند «آن چه از ساعدی زندان شاه را ترک گفت جنازه نیم جانی بیش تر نبود. ساعدی با آن خلاقیت جوشان پس از شکنجه های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین دیگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. ساعدی برای ادامه کارش نیاز به روحیات خود داشت و آن ها این روحیات را از او گرفتند. درختی دارد می بالد و شما می آیید و آن را اره می کنید. شما با این کار در نیروی بالندگی او دست نبرده اید بلکه خیلی ساده «او را کشته اید». اگر این قتل عمد انجام نمی شد هیچ چیز نمی توانست جلوی بالیدن آن را بگیرد. وقتی نابود شد البته دیگر نمی بالد و رژیم شاه ساعدی را خیلی ساده نابود کرد.»

ساعدی پس از فاجعه «نابود شدن» اثری درخور و همسنگ آثار پیشین خود ننوشت. حالا من به عکس جمعی اول و به یادهای زخمی خود نگاه می کنم. دریغا که بهترین چهره های عکس جمعی اول به تیغ شقاوت در خاک خفته و عدالتی را انتظار می کشند که برای همیشه از آنان دریغ شده است.