گفت و گو با لاله خدیوی، نویسنده و فیلمساز ایرانی - آمریکایی

Image caption لاله خدیوی

لابه لای نام نویسندگان جوان کشورهای اروپایی و آمریکایی گهگاه به نام هایی ایرانی بر می خوریم که برخی از آنها فرزندان ایرانیانی اند که در ایام انقلاب ایران یا پس از آن از ایران رفتند. آنها پس از سکونت در دنیای جدید، با چیزهای زیادی که از دنیای گذشته همراه خود دارند، داستان هایی می نویسند که گاه ویژگی های منحصر به فرد و نگاهی متفاوت دارد و هم برای خوانندگان غیرایرانی تازه است و هم -شاید- برای خوانندگان ایرانی.

لاله خدیوی یکی از این نویسنده هاست- داستان نویس و فیلمساز جوان، که در سال 1356 (1977 میلادی) در اصفهان به دنیا آمد و اکنون در نیویورک زندگی می کند.

خانواده او در روزهای پرتنش پس از انقلاب اسلامی از ایران خارج شدند، نخست به بلژیک و بعد به پورتو ریکو رفتند و سرانجام کانادا و آمریکا را برای زندگی انتخاب کردند.

آثار خانم خدیوی در شماره مجله سان فرانسیسکو کرونیکل ویژه "نویسندگان نوظهور" و کنکورد ریویو چاپ شده و در فیلم هایی که ساخته، به موضوعات گوناگونی پرداخته است از جمله نظام جزایی آمریکا، زنان زندانی و زندگی و فرهنگ در برزیل. نخستین مستند او 900 زن است که سوزان ساراندون، هنرپیشه آمریکایی، آن را روایت کرده است.

او برنده جایزه نویسندگی وایتینگ شده و پاییز امسال در دانشگاه سانتا کلارا به تدریس داستان نویسی مشغول شده است.

لاله خدیوی با نخستین رمانش، عصر یتیمان، چاپ انتشارات بلومزبری در سال 2009 نامزد جایزه بین المللی ادبی دوبلین شد.

عصر یتیمان اولین قسمت از مجموعه ای سه جلدی است. او در این سه گانه به زندگی سه نسل از کردها می پردازد.

او در گفت و گو با بخش فارسی بی بی سی، در حالی که فارسی را به دشواری حرف می زند، اسپانیایی و فرانسه را با انگلیسی و فارسی درهم می آمیزد و می گوید: "من فارسی را بد حرف می زنم. من تراژدی مهاجرت هستم."

لاله نویسنده

عصر یتیمان داستان پسربچه ای کرد است که پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه، همراه خانواده اش در کوه های زاگرس زندگی می کند.

لاله خدیوی می گوید که این رمان را بر اساس زندگی پدربزرگش نوشته است. رضا خردی، در ده سالگی، هنگام به قدرت رسیدن رضا شاه در جریان درگیری های خشونت بار میان کردها و سربازان دولتی، پدر و سایر مردان خانواده خود را از دست می دهد و بعدتر، جذب ارتشی می شود که اعضای خانواده اش را کشته است.

لاله خدیوی که به سرنوشت و زندگی کردها علاقمند است، می گوید: "پیش از اینکه رضا شاه به قدرت برسد، کردها قدرت قومی زیادی داشتند، ولی رضا شاه طرفدار ملت واحد بود."

"می خواستم شخصیتی بسازم که هویتش دوپاره شده باشد. نیمی از هویتش به قومش و نیمی از آن به دولت متعلق باشد و ناگزیر باشد به پرسش های زیادی درباره هویتش فکر کند."

لاله خدیوی که پدرش کرمانشاهی است، خود را نیمه کرد می داند و می گوید اکنون میلیون ها کرد بی سرزمین اند و این چیزی است که باید درباره اش تامل کرد.

"هیچ وقت کردستان را ندیدم ولی پدرم همیشه از آن حرف می زند. از کوه ها، از سرزمینش. همه کردهایی که با آنها در اینجا حرف می زدم می گفتند زمین کردستان یک چیز دیگر است."

لاله خدیوی آخرین بار در سال 2004 به ایران سفر کرده و شهرهای شمال ایران، تهران، تبریز و شیراز را دیده است.

Image caption کتاب عصر یتیمان را انتشارات بلومزبری چاپ کرده است

خانم خدیوی می گوید که عصر یتیمان با دو واکنش متفاوت رو به رو شده است: "برخی می گفتند که تصویر دقیقی از کردها نداده ام و کردها جور دیگری هستند. کسانی هم می گفتند که خوب شد که از کردها نوشتم چون در ادبیات، درباره کردها چیز زیادی موجود نیست."

او ترجمه این کتاب به فارسی را تقریبا غیرممکن می داند: "فکر نمی کنم بشود آن را در ایران ترجمه کرد، چون در کتاب از شاه، از آیت الله خمینی، از سیاست حرف زده شده. [شخصیت ها] راجع به ایران و آدم ها حرف های تندی می زنند. حرف های من نیست، حرف های شخصیت های کتاب است. من می خواستم داستانی بگویم از کسی که وقتی ایران، ایران شد، در ایران زندگی می کرد. داستانی از اینکه وقتی ایران، ایران شد، بر کردها چه رفت."

لاله خدیوی می گوید که از یک نظر، ایرانی نیست چون در آمریکا زندگی می کند و از یک نظر، آمریکایی نیست چون داستان هایش داستان آمریکایی ها نیست، داستان هایی از ایران است.

"وضعیت من خیلی جالب است. من در ایران به دنیا آمدم و چهار سال در ایران زندگی کردم. بعد با مامان و بابا از ایران رفتم. در این سال ها در خانه ایرانی بوده ایم ولی در دنیا آمریکایی."

او می گوید که چیز زیادی از ادبیات ایران نمی داند چون نمی تواند فارسی بخواند. شاهنامه را می شناسد. از نویسندگان و شاعران ایرانی صادق هدایت، فروغ فرخزاد، و شهریار مندنی پور را می شناسد؛ ولی می گوید که هر چه خوانده، ترجمه به انگلیسی بوده است.

می گوید: "دوست دارم ده سال از عمرم را در ایران بگذرانم که تحقیق کنم و فارسی یاد بگیرم."

نویسنده های مورد علاقه اش اورهان پاموک، ویلیام فاکنر، کافکا، ناباکوف، و تونی موریسن است.

"این نویسنده ها در جاهای مختلف به دنیا آمده اند ولی برای همه آدم ها، در داستان هایشان چیزی هست. آنها از آدم حرف می زنند."

قهرمان در دنیای واقعی

"قهرمان من در دنیای واقعی هر آدمی است که می گوید من لیاقت زندگی بهتر از این دارم و بی اینکه بداند کجا دارد می رود و چه اتفاقی برایش می افتد، مهاجرت می کند. پدر و مادرم قهرمان من اند."

"مثل ایرانیانی که در دوران انقلاب ایران گفتند این زندگی برای ما خوب نیست و بدون اینکه آینده ای روشن در پیش داشته باشند، به جست و جوی زندگی بهتر، از ایران رفتند. یک جایی به دنیا می آیی ولی در جایی خیلی خیلی دور از زادگاهت می میری."

خانم خدیوی بعد اضافه می کند: "آنهایی که می مانند هم قهرمان هستند- البته از نوعی دیگر."

لاله خدیوی در حال حاضر روی جلد دوم رمانش کار می کند. ماجراهای دومین کتابش بیشتر در کالیفرنیا رخ می دهد. می گوید: "در این رمان می نویسم که در دوران انقلاب، بر سر ایرانیانی که به آمریکا آمدند چه آمد."

عنوان قسمت دوم راه رفتن است که داستان زندگی کوچک ترین پسر رضا خردی، قهرمان عصر یتیمان را روایت می کند که به ایالات متحد مهاجرت می کند.

او می گوید که داستان راه رفتن تا حدودی بر اساس زندگی پدرش است که در خاک کرمانشاه بزرگ شد و سپس از ایران رفت.

لاله فیلمساز

Image caption لاله خدیوی مستند 900 زن را در سال 2001 ساخت

لاله خدیوی در سال 1998 از کالج رید فارغ التحصیل شد، و سپس به ساخت چند فیلم مستند برای اچ بی او و شوتایم پرداخت.

نخستین فیلمش، 900 زن، را در مرکز بازپروری زنان در لوییزیانا ساخت. به او اجازه فیلمبرداری کامل در زندان دادند و فیلم در مدت 18 ماه ساخته شد.

900 زن در چندین جشنواره در آمریکا به نمایش درآمد و در شبکه ای اند ای به روی آنتن رفت.

لاله خدیوی می گوید: "وارد دنیای فیلمسازی شدم چون فکر کردم در فیلم می شود در وقت کم، زیاد حرف زد. من هم می خواستم داستان آدم ها را بگویم. زندان را برای فیلم ساختن انتخاب کردم چون هیچ وقت نمی شود داستان آدم های توی زندان را شنید؛ هیچ وقت داستان زندگی شان از زندان ها بیرون نمی آید."

"بعد از پنج سال خسته شدم. کار سختی بود و سنم هم کم بود. بیست و یکی دو سال. همه زندانی ها از من می پرسیدند چرا مدام دنبال داستان زندگی های مایی. من هم فکر کردم می توانم بروم داستانم را از خودم بسازم. فکر کردم می توانم هر چه بخواهم تحقیق کنم، با این و آن گفتگو کنم، ولی خودم داستان بنویسم."

"داستان نوشتن کامپیوتر می خواهد. ولی دوربین نمی خواهد. پول نمی خواهد."

از فیلمسازان ایرانی، آثاری از محسن مخملباف، عباس کیارستمی و بهمن قبادی را دیده است. او می گوید که از ایران فیلم های مستند زیادی بیرون نمی آید، "چون کار سختی است چون نمی گذارند با دوربینت جایی بروی. من در سال 2004 با دوربین رفتم ولی نمی گذاشتند فیلم بگیرم. همه می پرسیدند چکار می خواهی بکنی. بیرون آمدن داستان ها از ایران به نظرم سخت است."

آثار بهمن قبادی را دوست دارد. از فیلم های عباس کیارستمی و فیلم لاک پشت ها پرواز می کنند ساخته بهمن قبادی تعریف می کند و می گوید بهمن قبادی خیلی خیلی خوب فیلم می سازد. می گوید: "می خواهم روزی با او حرف بزنم. خیلی خوب حرف کردها را می زند."

همه اینها را می گوید و باز به مهاجرت برمی گردد. می گوید خیلی جالب است که آدم ها در جایی اسیر نیستند. دلایل اقتصادی، سیاسی و شخصی می تواند ما را از زادگاهمان بکَند و - در مواردی برای همیشه - به جای دیگر ببرد.

"کار برای نویسندگان ایرانی خارج از ایران هم سخت است، چون خارجی ها می خواهند درباره ایران بدانند ولی ایرانی های خارج از ایران، درباره مهاجرت و تبعید می نویسند."