شهره آغداشلو: بازیگری مثل جادوگری است

Image caption شهره آغداشلو: ما بازیگرها مثل بچه ها می مانیم. اگر به ما محبت بکنند، مثل اینکه صدآفرین به ما داده اند خوشحال می شویم

شهره آغداشلو، مهمان برنامه به عبارت دیگر، اگرچه زاده تهران است اما می گوید ساکن جهان است و صحنه تئاتر و سینما خانه اش. بازیگری را در شانزده سالگی از یوسف آباد تهران شروع کرد و با کارگردانانی صاحب نام کار کرد.

او بعدا می خواست خبرنگار و فعال حقوق زنان شود، در انگلستان درس روابط بین الملل خواند. ولی امروز در هالیوود برایش فرش قرمز پهن می کنند. در صحنه تئاتر تماشاگر را ساعتها می خنداند ولی با نشان دادن تلخی سنگسار بر پرده سینما اشک او را هم در می آورد. دستبند سبزش نشان اعتراض به حکومت ایران است، ولی تا چه حد هنرش بازتاب فکر معترض اوست؟

خانم شهره آغداشلو به برنامه "به عبارت دیگر" خوش آمدید.

خیلی ممنون از لطف شما، ممنون از دعوت شما و بی بی سی.

خانم آغداشلو، از بازیگری و درخشش در فیلم هایی مثل "گزارش" و "سوته دلان" رسیدید به نقش هایی که بیشتر مسائل حاشیه ایی جوامع غربی یا زندگی مهاجران را در غرب ترسیم می کند. راضی هستید که دارید در غرب کار می کنید؟

در هر کجا که کار بکنم اگر کاری باشد که معنی داشته باشد، اگر کاری باشد که به نحوی از انحا در خدمت جامعه اش باشد، واقعا برایم فرقی نمی کند. من از روزی که ایران را ترک کردم همه هدفم این بود که بتوانم به نحوی از انحا کمک بکنم به کسانی که در درون مملکت نیاز به کمک دارند.

بسیار خوب، حالا شما فکر می کنید به آن چیزی که می خواستید رسیدید؟

انسان هیچوقت فکر نمی کند به آن چیزی که می خواسته رسیده. هنوز کار داره. هنوز چند موضوع دیگر هست که خیلی دلم می خواهد پیش از اینکه بمیرم روی آنها کار بکنم. ولی تا حدودی، بله، به آنچه که می خواستم رسیدم.

شما برای فیلم "خانه صدام" جایزه پراعتبار امی را گرفتید. و همینطور برای فیلم "خانه ایی بر شن و مه" نامزد اسکار شدید. وقتی که 18 سالتان بود و کار بازیگری را شروع کردید، چقدر فکر می کردید که روزی به این درجه برسید و این جوایز بسیار معتبر جهانی را بگیرید؟

اصلا فکرش را نمی کردم. الان هم وقتی شاگردهایم به کلاس می آیند، گاهی اوقات که درس تئاتر در دانشگاه ها می دهم، اولین چیزی که به شاگردانم می گویم این است که اگر اینجا هستید برای ثروت و شهرت، کلاس اشتباهی آمده اید، اگر آمده اید بازیگری را یاد بگیرید من می توانم یک چیزهایی به شما یاد بدهم. چون خودم اینجوری شروع نکردم، خودم با عشق بازیگری شروع کردم. فکرش را نکرده بودم. ولی خب، هر دفعه که اتفاق می افتد مثل یک شاگرد ساعی که صدآفرین می گیرد خیلی خوشحال می شوم و بالا و پایین می پرم.

ما بازیگرها مثل بچه ها می مانیم. اگر به ما محبت بکنند، مثل اینکه صدآفرین به ما داده اند خوشحال می شویم، بچه درون ما را خوشحال کرده اند و سرحال آورده اند، پس بیشتر کار می کنیم. اگر هم ما را تنبیه بکنند به همان نسبت ناراحت می شویم.

شما زمانی که در لندن بودید و می رفتید و در ناشنال تئاتر یا تئاتر ملی بریتانیا، آنجاها را نگاه می کردید، یک جایی البته گفته اید که وقتی که بن کینگزلی را می دیدید گریه می کردید و به خودتان می گفتید اگر یک روزی من بتوانم با این شخص بازی کنم خودم را هنرپیشه واقعی می دانم.

شما همه چیز را می دانید.

الان خودتان را واقعا هنرپیشه واقعی می دانید؟

هنوز هم نه.

چون بالاخره این آرزویتان برآورده شد.

هنرپیشگی مثل جادوگری می ماند، هرچه بیشتر یاد می گیرید بیشتر احساس می کنید که کمتر بلدید. مثل یک اقیانوس می ماند، مثل یک تاریخدان می ماند. مثلا شما تصور کنید که تاریخ انگلیس و آمریکا و فرانسه را همه از برید. باز دوباره چند جای دیگر مانده. برای همین، بازیگری هم همینجوری است، هیچوقت آدم نمی تواند بگوید که استاد شده است. مثلا من سر ایان (مک کلن) را که نگاه می کنم احساس می کنم می گویم او سارسرر است، کسی است که تمام این حقه های بازیگری در دستش است و با نخی اینها را بالا و پایین می کند.

جادوگر بازیگری است.

جادوگر بازیگری است.

کار با بن کینگزلی چطور بود؟

فوق العاده بود.

از چه نظر برای شما جالب بود، صرف نظر از اینکه آدم بسیار مهمی است و برای فیلم "گاندی" جایزه اسکار گرفته است.

بازیگری که مشق شب خود را انجام می دهد، اصلا هر آدمی که مشق شب خود را انجام می دهد، می داند که دارد چه کار می گوید، تحقیقاتش را انجام داده است، وقتی آدم با او کار می کند، خب خیلی راحت تر است. من اول که با بن کینگزلی آشنا شدم، موقعی بود که داشتیم سناریو را می خواندیم و با خودم فکر می کردم من حالا چه جوری می خواهم با این کار کنم. با چنان هنرپیشه چنان گردن کلفتی. بعد آمدیم سر صحنه، شروع کردیم با همدیگر حرف زدن. دیدم، نه، آدم خیلی راحتی است، آدم افتاده ایی است. یکی دو تا جوک هم گفت. بعد آمدیم بیرون، به طرف محل فیلم برداری که راه افتادیم، داشت همینجوری کنار من راه می رفت. باورتان نمی شود پایش را که روی صحنه گذاشت، سینه اش بالا آمد، سرش رفت بالا، و آن سرهنگ یا سرهنگ هایی که من در ایران می شناختم کنارم جان گرفت و او دیگر بن کینگزلی نبود، سرهنگ بود. من همانجا به خودم گفتم برو و نگران خودت باش، نمی خواهد به کینگزلی فکر کنی که چطوری می تواند سرهنگ بشود.

این البته نقش یک سرهنگ ایرانی که شوهر شما بود در فیلم را بازی می کرد. و خودش گفته جاهایی که خیلی ایرانی ها به من کمک کردند، از جمله خود شما به او کمک کردید برای اینکه بتواند هم فارسی کلماتی را بگوید و هم نقش خود را بعنوان یک ایرانی خوب بازی کند.

Image caption شهره آغداشلو در نمایی از سریال خانه صدام

ایشان خودشان هم البته دنبال مشق شب خود رفتند و از ایرانی ها کمک خواستند. بسیاری از ژنرال های سابق ما در اورنج کاونتی زندگی می کنند. بن کینگزلی با آنها ملاقات داشت. از یکی از آنها لباسش را قرض کرد. شب ها ساعتها با آنها می نشست و صحبت می کرد. البته آنها فکر می کردند که دارند به بن کینگزلی اطلاعات می دهند، ولی در واقع سر بن کینگزلی داشت رفتار و حرکات آنها را تماشا می کرد. چون فقط مسئله زبان نیست، مسئله فرهنگ گاهی اوقات حتی مهم تر از مسئله زبان است.

این وسط یک چیزی به شما بگویم. یک بار فیلم بازی می کردم، فیلم آمریکایی. قرار بود یک نفر بیاید و من به او بگویم "بیا داخل". گفتند اکشن، طرف دم در آمد. من اینجوری کردم و او رفت. گفتند کات. کارگردان آمد و گفتم چرا رفت. گفت مگر نمی خواهی او داخل بیاید؟ گفتم آره. گفت چرا به او اشاره کردی که برود؟ گفتم ما اینجوری می گوییم "بیا". گفت ما معمولا اینجوری می گوییم "بیا". این است که {بن کینگزلی} کارش را انجام داده بود.

حالا شما در جایی گفتید با نوشتید که زمانی که رمان "خانه ایی بر شن و مه" را می خواندید، به شوهرتان گفته اید اگر روزی قرار باشد که فیلمی برای این ساخته شود و نقش اول را، نقش نادیه را، به من ندهند، به نظر من خیلی غیرعادلانه است.

گفتم اینجا دمکراسی نیست.

دمکراسی نیست و غیرعادلانه است. الان معتقدید که دمکراسی هست و عادلانه است.

آن را به من دادند. من شرطم همین بود.

یعنی معیار عادلانه بودن و منصف بودن یک جامعه براین است که به شما یک نقش را بدهند.

براساس نظر یک انسان، خودخواهانه. ولی در زمینه کار در سینمای آمریکا باید بگویم که تا کنون هیچگونه احساس نکرده ام که فرقی هست یا بخاطر اینکه ایرانی هستم یا خاورمیانه ای هستم به من یک نقشی را ندهند.

شما گفتید که خیلی خوشحال هستید از اینکه در غرب هستید و کار شما گرفته است و بسیار هم موفق هستید. چیزی هست که فکر می کنید از دست داده اید از اینکه در غرب زندگی می کنید و در ایران نیستید؟

پدرم را.

چه چیز را.

پدرم را.

پدرتان را؟

خیلی دلم می خواست که در همه عمر در کنارش بودم. 10 سال او را ندیدم، و در 20 سال بعدش، شاید چهار بار در عرض آن 20 سال او را دیدم. و بعد هم در ایران درگذشت و من نمی توانستم بالای سرش باشم.

به غیر از مسائل خانوادگی؟

هیچی.

در جامعه چه؟ فکر نمی کنید مثلا.

کوچه های تنگ و تاریک، یاسمن های زرد. هروقت چشم هایم را می بندم بوی این یاس زرد در دماغم می آید.

یعنی بیشتر نوستالژی شما شخصی است، یعنی فردی است تا هرچیز دیگر.

بله.

ولی درعین حال شما خودتان را یک فعال مدنی و حقوق بشری ایران می دانید.

امیدوارم.

چطور ممکن است فقط مسائل شخصی است که شما را بهرحال درگیر مسائل ایران بکند، نه مسائل اجتماعی.

مسائل اجتماعی اش، من که صبح و شب دارم {برای آن کار می کنم}.

دلتان نمی خواست در ایران زندگی بکنید.

من اگر در ایران زندگی بکنم نمی توانم اینقدر فعالیت بکنم.

خب بهرحال آرزویش را می توانید داشته باشید.

آرزویش را که همیشه دارم، هر ایرانی آرزویش را دارد. هنوز هم وقتی می خوابم بعضی شبها خواب می بینم که خانه مادربزرگم هستم، پشت مسجد سپه سالار، ساعت یازده ضربه زنگ می زند و مادربزرگم می گوید وقت خوابت رسیده است. هنوز هم این خاطرات را دارم.

هیچوقت فکر کرده اید، شما خانم آغداشلو، زمانی که در دو فیلم "گزارش" و فیلم "سوته دلان"، "سوته دلان" بخصوص که شما را به شهرت رساند، در اوج این شروع کار و شهرت بازیگری حرفه ایی شما بود که شما از ایران بیرون زدید. چرا آنموقع بیرون آمدید؟

Image caption شهره آغداشلو برای بازی در خانه صدام برنده جایزه امی شد

می دانستم که نمی شود آنجا زندگی کرد. من در یک راهپیمایی در بهارستان شرکت کردم که سرم شکست، همان روزهای اول، وقتی که زنده یاد بختیار نطق می کرد. که نگذاشتند اصلا بعد از شعر "آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست"، بهارستان به هم ریخت. از همانجا فهمیدم که نمی شود کار کرد.

با کسانی که حاضر نیستند مقررات را رعایت بکنند، حاضر نیستند انساندوستانه با هم بحث و جدل داشته باشند نمی شود کار کرد. یا کشته می شوم یا باعث کشته شدن کس دیگری می شوم. تصمیم گرفتم بیرون بیایم، در یک منطقه دمکراتیک عمل بکنم تا هم کارم بتواند مثمر ثمر قرار بگیرد و هم اینکه بتوانم زنده باشم و ادامه بدهم.

یعنی آن موقع که بیرون آمدید در واقع بعنوان یک هنرپیشه بیرون آمدید.

ابدا، دیگر نمی خواستم بازی کنم.

نمی خواستید؟

من روزی که ساعت چهار صبح سوار آن ماشین شدم، من رانندگی کردم و بیرون آمدم و 31 روز طول کشید. سوار آن ماشین که شدم تنها چیزی که می خواستم، می خواستم اینجا بیایم و علوم سیاسی و حقوق سیاسی بخوانم. که آمدم و کارم را هم بالاخره کردم و لیسانسم را هم گرفتم. برای اینکه می خواستم ببینم در ایران چه می گذرد، چرا این بلا دارد سر ما می آید. پدربزرگم مردی سیاسی بود، از دوستان امیراعلایی و تختی بود. من وقتی هفت هشت ساله بودم صحبت های آنها را می شنیدم، یک چیزهایی شنیده بودم. ولی می خواستم مطمئن شوم، می خواستم یاد بگیرم.

خوب، شما آمدید و لیسانس هم گرفتید و دلتان هم می خواست که خبرنگار شوید و یا اینکه فعال سیاسی بشوید یا فعال حقوق بشری شوید.

آقای کاردان نگذاشتند.

چرا؟ چرا به بازیگری برگشتید؟

من ایشان را دعوت کرده بودم برای روزی که مدرکم را می گرفتم. و می دانید که از این پله بالا می روید، تسمه را عوض می کنید و از آن طرف پایین می آیید. آمدم و آقای کاردان به من گفتند که شهره می دانم، چون قبل از آن به او گفته بودم بهیچوجه کسی با من کاری نداشته باشد و من دیگر نمی خواهم کار کنم و می خواهم درس بخوانم. او گفت می دانم که نمی خواهی دیگر بازی بکنی، ولی من یک نمایش دارم با یک لید، نقش اول در آن برای تو. آن بازیگر کوچلو در من از خواب بیدار شد و گفتم چرا نمی دهید آن را بخوانم. تا امروز من نمی دانم این صدا از کجا درآمد. ایشان نمایش را دادند من خواندم، نمایش هفت رنگ، یک نمایش سیاسی بود. و برای اولین بار من متوجه شدم که خدای من، من شاید از این طریق با به تصویر کشیدن ناهنجاریها در ایران بتوانم بیشتر مثمر ثمر واقع بشوم تا اینکه خودم تبدیل به یک شخصیت سیاسی بشوم.

و این شکلی از کار است که کماکان ادامه می دهید؟

بله.

درواقع الان شما در آمریکا یک کارگاه تئاتر برگزار کرده اید با شوهرتان آقای هوشنگ توزیع.

بله، من و همسرم.

البته سابقه بسیار طولانی و درخشانی در تئاتر دارید، هر دوی شما. ولی شما فکر می کنید که در لوس آنجلس یا در شهرهای بزرگ اروپایی با روی صحنه آوردن تئاتر عملا دارید به پروسه سیاسی و دمکراسی در ایران کمک می کنید؟

ما همچنان داریم کار خودمان را می کنیم.

یعنی واقعا باور دارید که شما قرار است تغییری بدهید؟

ببینید، تغییر اتفاق می افتد. من و امثال من تغییری نمی دهیم. ما همه عواملی هستیم، یا درواقع وسایل و ابزاری هستیم، همه ما دسته جمعی، برای تغییرهای جزئی. ما اگر امیدوار به تغییرهای بزرگ باشیم کاملا اشتباه کرده ایم در لالا لند زندگی می کنیم.

ولی شما ببینید، فیلم سنگسار دو سال پیش ساخته شد و سال گذشته به نمایش درآمد. تا همین چند ماه پیش هرگز هیچکس با وجود تمام سنگسارهایی که در ایران شده بود جرات نکرده بود بیرون بیاید و بگوید که من نمی خواهم مادرم سنگسار شود یا من نمی خواهم سنگسار شوم. من همچنان معتقدم که فرزندان خانم سکینه آشتیانی یا فیلم سنگسار را دیده بودند یا با ماجرای فیلم سنگسار آشنایی داشتند و می دانستند که امیدی هست، برای همین بیرون آمدند.

فیلم سنگسار ثریا میم که درواقع شما نقش زهرا را در آن بازی کردید که کمک کرد که داستانش به دست خبرنگار بیافتد، در آن فیلم، و در خارج گفته شود. چقدر این فیلم روی شخص شما اثر گذاشت؟

خیلی زیاد. برای اینکه من واقعی آن را دیده بودم. من نوار واقعی سنگسار را سالها پیش که از ایران خارج کردند و یک آقایی آن را در آمریکا تکثیر کرد و به همه یکی داد. به من هم گفت این را در شب نبین در روز ببین. من تا مدتها خوابم نمی برد، تا مدتها نمی توانستم غذا بخورم. وقتی که هم بیچاره کارگردان آمد و گفت این را بازی کن، گفتم 15 سال منتظر بودم کجا بودید. جا خورد گفت منتظر من بودید، گفتم بله من 15 سال پیش واقعی آن را دیدم.

ولی در پروسه ساختن این فیلم برای شما چطور بود؟

خیلی سخت بود. کوه سنگی، ده سنگی، پر از سنگ. حالا درست از که یک مشت از سنگ ها همه سنگ های دروغی هستند، ولی باز هم شکل سنگ هستند.

یعنی این صحنه ها تا چه اندازه واقعی بود، از نظر بازسازی آن؟

خیلی واقعی بود، وحشتناک. این صحنه سنگسار را من لحظه که اول دیدم، روز اول، شب وقتی برگشتم، هر موقع که ما برمی گشتیم از سر کار، چون ما در صحرا فیلمبرداری می کردیم، تمام گوش و دماغ ما پر از شن بود، نیم ساعت فقط شن از سر و صورت ما می آمد. شب اول آمدم، شن ها را شستم، رفتم خوابیدم. خواب دیدم که باز آمدم و شن تمام در سرم هست، می خواهم بروم شن ها را بشویم در حمام را باز می کنم در وان بچه یک ساله مرده، خفه شده. نترسیدم چون می دانستم خواب است، ولی آنقدر حالم بد شد که به زحمت خودم را از خواب بیدار کردم. شش شب پشت سرهم، در تمام روزهایی که ما سنگسار را فیلمبرداری می کردیم من این خواب را دیدم.

شما خانم آغداشلو، آماری دارید از اینکه چقدر این فیلم دیده شده و چقدر موثر بوده. آن شکلی که آنقدر در شما اثر کرده آیا این تاثیر در تماشاچی هم داشته.

آماری به آن صورت ندارم. ولی می توانم به شما بگویم که تاثیرش تا چه حد بوده. تاثیرش تا به این حد بوده که وقتی قضیه خانم آشتیانی تویتر شد، سی ان ان از من خواهش کرده بود که برای یک مصاحبه بروم. در سی ان ان سخنگوی لینسی لوهن داشت به من می گفت چه کار می توانیم بکنیم برای این خانمی که دارد سنگسار می شود. و تمام بازیگرهای بنام جهان مثل خانم ژولیت پینوش در فرانسه گرفته، مثل آقای رابرت ردفورد در آمریکا گرفته، بسیار از بازیگران هالیوود، بخاطر آشنایی با این فیلم، چون قبلا این فیلم را دیده بودند متوجه شدند که این شوخی نیست این جدی است و جدا زندگی یک زن در خطر است. چطور فکر می کنید ما یک میلیون امضا را جمع کردیم.

بنابراین آمار بخصوصی ندارم، ولی از بازتاب آن و از کمک های جنبی آن می توانم بفهمم که چطوری جهان باخبر شده.

شما برای بازی در مثلا فیلم "سوته دلان" نقش اقدس را در نظر بگیرید یا اینکه در فیلم "سنگسار" ثریا میم نقش زهرا را در نظر بگیرید، کدامیک از اینها فکر می کنید که موثرتر بوده از نقطه نظر بازیگری خودتان، یعنی چطور فکر می کنید که این دو نقش را روی شما اثر گذاشته است؟

رشد من را نشان می دهد. در اولی خب خیلی جوان بودم، وقتی "سوته دلان" را بازی کردم. و زنده یاد علی حاتمی وادارم کرد که یک نگاه عمیقی به نقش داشته باشم که نقش را بشناسم. و بعد از اینکه نقش را شناختم تازه احساس همدردی کردم با زنی که ناچار می شود، نه کاری بلد است نه حرفه ایی بلد است نه با دستش بلد است کاری بکند و ناچار است خودش را به فروش بگذارد. برای اولین بار فهمیدم که چطوری این اتفاق می تواند بیافتد و با او همدردی بکنم.

30 سال یا 37 سال بعد، با "سنگسار" با زنی همدردی کردم که با وجود اینکه در دنیای مردان زندگی می کند مثل من تصمیم گرفت که از پای نیایستد تا حق خواهرزاده اش را بگیرد.

مشکلات زن ایرانی درواقع طی این 30 سال گذشته می گویند خیلی بدتر از آن چیزی بود که در گذشته بود چون آنطوری که فعالین حقوق زنان می گویند زنها همیشه بهرحال ستم مضاعفی برای آنها بوده است. ولی می گویند در این 30 سال گذشته خیلی بدتر بوده است. ولی درعین حال مبارزات زنها هم خیلی بیشتر بوده است. ما فعال جامعه مدنی، فعال حقوق بشری در بین زنان در ایران زیاد داریم. و عده زیادی هم به همین دلیل زندانی اند. فکر می کنید علت این زنان ایران خیلی مبارزتر از گذشته شده اند چه بوده است؟

خب معمولا وقتی فشار بیشتر است میل بیشتری برای مبارزه وجود دارد. من یادم است با آشور مانیپال، یکی از کارگردانانی که در ایران کار می کردم، از او سوال کردم گفتم در خارج از کشور کار کردن راحتتر است یا اینجا چون سانسور می شوید؟ من را درقفس بکنند بیشتر خلاق می شوم. بنابراین احساسم این است که مثل فنر تختخواب می ماند، هرچه بیشتر به آن فشار بیاورید این بیشتر می پرد.

شما در لندن بودید، در گذشته؟

بله، من اینجا تحصیل کردم.

ولی بعد ترجیح دادید بروید و در کالیفرنیا زندگی کنید. چه چیزی در کالیفرنیا شما را جذب کرد؟

با نمایش آقای کاردان که رفتیم لوس آنجلس، شیشه را شکستند که داخل بیایند، در ورودی را شکستند. من به آقای کاردان گفتم اینجا باید زندگی کرد. جایی که مردم ما در را می شکنند بیایند تئاتر ببینند. برای همین به آمریکا رفتم.

ولی شما اوایل که رفتید ظاهرا یک گل فروشی باز کردید که زیاد هم موفق نبود.

Image caption شهره آغداشلو در سریال خانه صدام نقش همسر اول صدام را بازی کرد

گل فروشی باز کردم، همزمان با هوشنگ توزیع نمایش "کافه اکبرآقا نوستالژی" را شروع کردم. ترس من هم از این بود که مبادا کار نمایش نگیرد و من ناچار بشوم دستم را جلوی این و آن دراز کنم. متنفرم از آن روز. برای همین پول کمی از بارکلیز بانک قرض گرفتم و با پول خودم رفتم آنجا گل فروشی باز کردم. نشان به آن نشان که هرچه از تئاتر درمی آوردم می ریختم در گل فروشی.

شما، همانطور که گفتم کارگاه تئاتر دارید آنجا و تئاتر اجرا می کنید با آقای توزیع. ولی فکر نمی کنید که این تئاتر عمدتا برای یک جامعه محدود ایرانی هاست در آنجا؟ و فکر نمی کنید که هنر شما دارد یک هنر اقلیتی درواقع می شود در جامعه آمریکا؟

درست می گویید. تا مدتها همینطور بوده.

خوب، چه تدبیری دارید برای آن می اندیشید؟

دو تا از نمایشنامه های هوشنگ توزیع ترجمه شده و به نیویورک رفته، از طرف فستیوال تئاتر نیویورک به شدت از هر دو نمایش استقبال شده. ما در ماه نوامبر یکی از نمایش ها را بصورت خواندن روی صحنه به زبان انگلیسی اجرا می کنیم و پس از آن تور آمریکا را با نمایش های فارسی زبان که به انگلیسی ترجمه شده اند آغاز می کنیم. اولین نمایش ما "بوی خوش عشق" خواهد بود.

چون من هم مشکل شما را داشتم. تمام مدت می گفتم ما داریم این حرف ها را می زنیم، خب ما باید اینها را به انگلیسی بگوییم که بقیه هم متوجه بشوند. ولی فضا آماده نبود، حالا هست.

شما فکر می کنید اگر در ایران می ماندید سرنوشت شما به کجا کشیده می شد؟ فکر می کنید که اگر می ماندید واقعا بازیگری را رها می کردید و به فعالیت های سیاسی می پرداختید؟ یا اینکه فکر می کنید که اگر آنجا بودید مثل خیلی های دیگر که در ایران ماندند و موفق هستند شما هم موفق می ماندید؟

در ایران پس از انقلاب.

بله. به همین شکلی که الان هست.

نه، من به جایی نمی رسیدم.

ولی دیگران رسیدند. ما الان هنرپیشه های بسیار خوبی در ایران هستند که ماندند و در آن شرایط و با آن محدودیت ها دارند کار می کنند و موفق هستند.

می دانم. من متاسفانه نمی توانستم. من با کسی که منطق ندارد نمی توانم حرف بزنم و کار بکنم. ترجیح می دهم که بروم گم شوم ذره شوم هیچ شوم ولی در این رابطه قرار نگیرم. نمی توانم، خیلی برایم سخت است. و واقعا هم من سر تعظیم فرو می آورم جلو بازیگران درجه یک ایرانی که اگر خارج از کشور بودند باور کنید بسیاری از آنها حالا اسکار برده بودند. سر تعظیم جلوی اینها فرود می آورم که چطوری با دست و دهان بسته حرفشان را می زنند.

شما زمانی که جایزه امی را بردید، برای بازی در فیلم "خانه صدام"، دستبند سبز زده بودید. شما خودتان را بخشی از جنبش سبز ایران می دانید؟

من خودم را بخشی از بچه های ایران می دانم. هر رنگی را که علم بکنند من زیر همان رنگ می ایستم.

یعنی شما اصولا می گویید که دوست داشتید آدمی سیاسی باشید و فعال سیاسی باشید. ولی طی این سالها قبل از اینکه مسائل بعد از انتخابات بوجود بیاید و جنبش سبزی تشکیل بشود، شما برای دمکراسی در ایران چه کار می کردید؟

من تمام مدت، از روزی که از ایران خارج شدم از راهپیمایی های اینجا با دکتر بختیار، پیش از آنکه در فرانسه کشته شود، آغاز کردم. از اینجا به لوس آنجلس که رسیدم در یک برنامه تلویزیونی به اسم جام جم به مدت 14 سال هر هفته مجانی در باره سیاست و جامعه ایران و آنچه که در ایران می گذرد صحبت می کنم. من در باره سنگسار 15 سال پیش در جام جم لوس آنجلس صحبت کردم.

و در تمام این مدت در تمام راهپیمایی ها شرکت می کردم. بزرگترین راهپیمایی که در لوس آنجلس در کنار ساختمان فدرال اتفاق افتاد که 10 هزار نفر در آن شرکت کردند، با مصاحبه شوهرم و من از سی ان ان آغاز شد، چون سی ان ان دلش می خواست یک قصه را به ماجرای ساختمان فدرال گره بزند. و نمی توانم به شما بگویم ولی تقاص بدی پس دادم. عزیزی زندان رفت که برای مدت های زیاد خاموشم کرد.

شما بین تئاتر و سینما، چون در هر دو فعال هستید، کدامیک را ترجیح می دهید؟ کدامیک فکر می کنید که هنر شما را بهتر و بیشتر منعکس می کند؟

فرقی نمی کند. همه آنها را دوست دارم. تئاتر، سینما، تلویزیون. ببینید، هر چیزی که کار من را، یا استعداد من را به بوته آزمایش بگذارد، یا بقول اینها من را به چالش بکشد، من عاشق آن هستم. فرقی نمی کند. در تئاتر حالا باید صدایم باشد، باید بازی دور و بزرگم باشد. درسینما باید ظرافت باشد، زیرپوستی باشد.

خانم آغداشلو، شما بهرحال به یک درجه ایی از سطح بازیگری رسیدید که هالیوود شما را درواقع به رسمیت شناخته. و این اتفاق برای هنرپیشه های معمولا کشورهای خاورمیانه کم می افتد. و شما از معدود کسانی هستید، اولین زن ایرانی، اولی هنرپیشه ایرانی هستید که جایزه امی را برده اید. جایزه امی یک جایزه بسیار معتبری است، آدم های بزرگی این جایزه را برده اند، از جمله آدمی مثل کارل مالدن، هنرپیشه های گردن کلفتی این جایزه را برده اند. خب ایرانی ها طبعا به شما خیلی می نازند از اینکه بهرحال یک ایرانی به اینجاها رسیده است. وقتی که مواجه می شوید با این ایرانی ها و ابراز احساسات، تا چه اندازه فکر می کنید که این احساسات نتیجه این است که بهرحال یک نوع کمبودی است که ایرانی ها شاید حس می کنند و الان که یک نفر به اینجاها رسیده احساس افتخار می کنند؟ و تا چه اندازه شما بعنوان، فرقی نمی کند اهل کجا باشید یک هنرپیشه موفقی هستید و جایزه گرفته اید مثل هر کس دیگری. این احساس خود شما چیست؟ کدامشان است؟

ببینید، خیلی جالب است، من قبل از انقلاب با فیلم "گزارش" کیارستمی به روسیه رفتم. عاشق رابطه بازیگرهای روس شده بودم با تماشاگرهای روس. وقتی بازیگرهایشان را در خیابان می بینند، کلاهشان را برمی دارند، و بازیگر هم تعظیم می کند. و فکر کردم چه ارتباط عمیق جالب زیبایی. تماشاگر به بازیگر احترام می گذارد، و بازیگر اظهار شوق می کند. همین رابطه است بین تماشاگرها و من، همین رابطه است بین تماشاگرها و هوشنگ. من 7 سال بود که تماشاگرهایم را ندیده بودم.

شما باورتان نمی شود، در تمام طول دو ساعتی که در "یک ایرانی در بهشت" روی صحنه هستم و همه جا خاموش است، انتظار آن لحظه ایی را می کشم که چراغ ها روشن می شوند و من می توانم چشم و صورت تماشاگرهایم را ببینم. ما با هم بزرگ شده ایم. من درواقع بچه یا خواهر یا مادر یا دختر این تماشاگران هستم.

خانم آغداشلو، چرا شما فامیل "آغداشلو" را نگهداشتید. فامیل شما وزیری تبار بود، بعدش هم با یک کس دیگری، آقای توزیع، ازدواج کردید، ولی کماکان "آغداشلو" را نگهداشته اید، چرا؟

پدرم اجازه نداد اسمش را استفاده کنم. پدر من اصلا دلش نمی خواست من بازیگر شوم. برای همین اول باید ازدواج می کردم بعد بازیگر می شدم. وقتی به آمریکا رسیدم و با توزیع ازدواج کردم، به هوشنگ هم گفتم که من همه اینها را مدیون آقای آغداشلو هستم. اگر ایشان اجازه نداده بودند من بازی بکنم، الان ایران بودم، چهار تا بچه داشتم و داشتم غذا درست می کردم. آن را هم خیلی دوست داشتم، عاشقش بودم، ولی من عاشق بازیگری هستم، اگر اجازه می دهی من اسم کارنامه ام را نگه دارم. برای من خیلی مهم بود، چون این اسم کارنامه است اسم رزومه است. حالا بیایم مدام توضیح بدهم که این شهره توزیع است، که قبلا شهره آغداشلو بوده، که قبلا شهره وزیری تبار بوده. برای همین. و افتخار هم می کردم به سابقه ای که در ایران داشتم، دلم می خواست آن را نگه دارم.

خیلی متشکرم، خانم شهره آغداشلو از شرکتتان در برنامه "به عبارت دیگر". ممنون از شما.

خواهش می کنم. ممنون از دعوت شما.