سالگرد تولد پدر داستان نویسی ایران

Image caption محمد علی جمالزاده (1376-1274)

داستان هایش طنز دارد، افسانه نیست و در فضایی آشنا اتفاق می افتد. کمتر کسی است که با همین سه ویژگی به محمدعلی جمالزاده نرسد. نویسنده ای که بجز کودکی، همه عمر را در خارج از ایران زندگی کرد، اما پدر داستان نویسی فارسی نام گرفت. جمالزاده، نقاط تاریک فرهنگی، زبان روز فارسی و تکنیک داستان نویسی غربی را در هم تنید و رختی نو بر ادبیات فارسی بافت. او سالها پیش با رادیوی فارسی بی بی سی گفتگویی کرد.

با دلیجان تا بیروت

23 دی 1274، هنوز یازده سال مانده بود تا فرمان مشروطیت صادر شود که محمدعلی جمالزاده در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. در اصفهانی که توصیف آن زمانش را در تمام داستان هایش می توان دید: کوچه، پس کوچه های تنگ و تو در تو، درشکه، خانه های آب انبار دار، زیرزمین و اتاق های چند گوشه و ایوان و شاه نشین و پدری نامی؛ پدرش سید جمال الدین واعظ اصفهانی را پر آوازه ترین خطیب مشروطه در تهران می دانند با زبانی که در عین سادگی، نفوذ داشت.

جمالزاده پدرش را "واعظ ناخودآگاه مشروطیت" می نامد و می گوید: "در اصفهان مرد نامداری بود به نام میرزا اسدالله شهشهانی که پسر ارشدش زبان انگلیسی می دانست. این پسر هر از چندگاهی یک روزنامه انگلیسی از لندن به دستش می رسید و برای پدر من و چند واعظ دیگر می خواند، علاوه بر این روزنامه حبل المتین هم از کلکته می آمد و کم کم چشم و گوش اینها را باز کرد."

"در گرماگرم پیروزی انقلاب مشروطه، پدرم که خود مدتی بود از اصفهان فرار کرده بود، مخفیانه ما را با دلیجان به تهران آورد و من عازم بیروت شدم. سه چهار ماه نگذشته بود که با ایرانی های دیگری در یک ده خیلی ارزان زندگی می کردیم. یک روز، یکی از دوستان ما یک روزنامه انگلیسی آورده بود و ادعا می کرد انگلیسی خوب می داند. گفتیم از ایران چه خبر، گفت اینجا نوشته محمدعلی شاه، سید جمال و ملک المتکلمین را ترفیع رتبه داده. با عقل جور در نمی آمد تا بالاخره یک انگلیسی دان حسابی آمد و معلوم شد که پدرم و ملک المتکلمین را دار زده اند."

نه؛ تو تهران نرو...

Image caption سيدجمال واعظ اصفهانی (راست) و ميرزا مصطفی آشتيانی، از وعاظ و روحانيون مشروطیت

با مرگ پدر، دغدغه مادر می ماند و محمدعلی جوان که استعدادش در نوشتن، در همان چند ماه تحصیل در بیروت، شکوفا شده است. مادر دیگر نمی تواند هزینه تحصیل جمالزاده جوان را فراهم کند و از او می خواهد که به تهران بازگردد.

اما آنطور که جمالزاده خود می گوید،" استعدادش" شهریه دبیرستاش شد: "من در مدرسه کشیش ها درس می خواندم. این کشیش ها کم کم، متوجه شده بودند که من در کار نویسندگی استعداد دارم و فهمیده بودند که یتیم شده ام. دلشان سوخت و به من گفتند که تو تهران نرو، ما نمی گذاریم که تو از گرسنگی بمیری، تو را با پول خودمان به فرانسه می فرستیم که تحصیل علم حقوق بکنی."

"من به فرانسه رفتم و در آنجا دیپلم گرفتم. دیپلم گرفتن من مصادف شد با آغاز جنگ جهانی اول در سال 1914. من در فرانسه بودم که خبر داده اند حسن تقی زاده، از رجال به نام مشروطه، کمیته ای به نام کمیته ملّیون در برلین تشکیل داده است و از ما دعوت کرده که به آنجا برویم و با کمیته همکاری کنیم."

"همین شد که 15 سال من در برلین ماندنی شدم و در آنجا مجله فرهنگی هنری راه انداختم اما بعد از مدتی مجله ام را در ایران ممنوع کردند ، دلیلش هم فکاهی است چون اول رضاشاه که می گفت جمهوری پرست است، من هم جمهوری پرست شدم و طرفدارش. ولی وقتی شاه شد، دیگر جمهوری پرست نبود و دیگر نمی شد اسم جمهوری را برد. همین شد که من کم کم به ژنو آمدم."

جمالزاده یکی بود یکی نبود، گنج شایگان و تاریخ روس و ایران را در برلین می نویسد.

از ژنو به فارسی

Image caption جمالزاده بجز کودکی، همه عمر را در خارج از ایران زندگی کرد

قلم جمالزاده در ژنو لنگر می گیرد. آنچه "ادبیات داستانی معاصر" ایران نامیده می شود را جمالزاده در همین شهر است که خلق می کند. سالها تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه ژنو، از جمله فعالیت های او در این شهر است.

خود "ژنو آباد" را برای نوشتن حاصلخیز می داند: "کار خدا بود که من به ژنو آمده ام. در همین ژنو من همه آثارم را که بین 35 تا 40 است نوشته ام. حالا که این همه سال در اینجا زندگی کرده ام بسیار حس می کنم که ایرانی هستم و حتی حالا که احتمالا اینجا خواهم مرد نیز مهم نیست، مهم این است که تمام فکر و ذکرم ایران بوده است."

به امید "روزگار"

محمدعلی جمالزاده، 102 سال داشت که در 17 دی 1376 در ژنو در گذشت. او می گفت حسرتی بر دل دارد که عمر طولانی وی نیز از آن حسرت می آید: "حالا که به سالهای آخر عمرم رسیدم، خدا را شکر می کنم که نانی برای خوردن دارم، می ماند یک «دیوان حافظ» حرف نگفته که فکر می کنم روی پا ماندنم به امید آن بود که روزی بتوانم این حرفها را بگویم. باید از آن صرف نظر کنم و گمان نمی کنم دیگر فرصتی بیابم که مطالبی که دارم را به گوش هموطنانم برسانم، روزگار حرفهای من را به گوش آنها خواهد رسانید."

مطالب مرتبط