بازتاب سیاهکل در بازخوانی متن های ادبی

حق نشر عکس BBC World Service

حادثه سیاهکل، نبرد کماندویی یک عده جوان شورشی نبود که به پاسگاهی حمله کردند و استوار ژاندرمری را کشتند و تمام. محدود کردن دید در این دایره، با همه انتقادی که می‌توان بر این نوع از نبردها داشت، چشم بستن به تاثیراتی است که این رویداد در اندیشه نسل متفکر اواخر دهه چهل و ابتدای دهه پنجاه ایران داشت.

با نگاهی به متن های ادبی داستانی و آثار منثور آن دوره در عرصه نقد و مقاله نویسی و دقت در زبان و واژه هایی که در این متن ها به کار رفته و خوانش هایی که از آثار ادبی در آن هنگام می شده، می توان به این فکر رسید که حادثه سیاهکل بازخوانی یک نسل در یک دوره تاریخی کشور ما از خودش بوده است.

نوعی رنسانس در عرصه اندیشه تا این نسل بداند کی هست؟ چه می‌خواهد؟ و خود را در موقعیتی تازه تعریف کند.

من در جستاری که برای یکی از کتاب هایی که قرار بود دوست پژوهشگرم ناصر مهاجر در باره روشنفکر دربیاورد و نیز در کاری که برای سمیناری که قرار بود در پژوهشکده بین المللی تاریخ در ۱۱ و ۱۲ فوریه ۲۰۱۱ در آمستردام برگزار شود، بر پیوندهای واژگانی بین متن های "خدایگان و بنده هگل" اثر الکساندر کوژو و "تئوری رد بقا" ی امیر پرویز پویان اشاره هایی داشته و آورده ام که " اگر هگل در جهان اندیشگی خود با طرح نبرد بین خدایگان و بنده به نفس پویای تاریخ و اندیشه اشارت دارد، پویان با استفاده از آن در "تئوری رد بقا"، پویایی طبقه کارگر را می بیند.

در واقع روشنفکر انقلابی او یک مرحله از حرکت تطور پذیر وجودی طبقه‌ای می شود که به تعبیر هگلی برای آنکه از در خود بودن محض به برای خودبودنی مستقل درآید باید وجودش را در این مرحله در پیکاری تا پای جان به داو بگذارد." بازخوانی های آن دوره از متن های ادبی از جمله خوانشی نیز که منوچهر هزار خوانی از "ماهی سیاه کوچولو" صمد بهرنگی دارد، یک بازنگری و بازخوانی از رفتار روانی و جمعی ماست در یک دوره تا به پیام نهفته‌ای که در لابه لای داستان ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی وجود دارد برسد.

در این دوره منتقدی دیگر، در بازخوانی آثار گذشته سراغ تازیانه بهرام در شاهنامه می رود، تا بر ایستادگی فردی و خویشکاری انسانی که که ننگ می‌داند نامش به دست دشمن بیفتد، پرتوی تازه بیفکند.

در تاثیر سیاهکل و جنبش مبارزه مسلحانه بر شعر معاصر ایران جستارهای زیادی نوشته شده که شورانگیزترین و دقیق ترین آنها کاری است که دوست شاعر و پژوهشگرم سعید یوسف در مقدمه‌ی کتابش"نوعی از نقد بر نوعی از شعر" آورده است. نمونه هایی که او از شعرهای شاملو، شفیعی کدکنی، اسماعیل خوئی و سعید سلطانپور و نعمت آزرم و بسیاری دیگر می آورد نشان دهنده بازتاب گسترده ای است که این حادثه در گستره ادبیات ما و اندیشه ورزی در تاریخ معاصر ما داشته است.

متن "هملت در محور مرگ" را که به دنباله این اشاره در پایین می آورم، من در سال ۱۳۵۰ نوشتم و بخش اول آن در ۱۳۵۱ در "جنگ ادبی صدا" منتشر شد. در این بازخوانی، من هملت را به گونه‌ای دیگر نگاه می کنم. گویی حساسیت هملت و دغدغه‌های ذهنی او تجسمی بود از دغدغه‌های ذهنی و وجودی ما جوانان بیست و هشت ساله آن زمان، که خود را درگیر با استبدادی در جامعه می‌دیدیم که روحمان را آزرده کرده بود.

بی عدالتی های گسترده و فقر مردم که در گستره وسیعی شاهدش بودیم ما را به اندیشه مبارزه به دگرگون کردن آن وضعیت می‌کشاند. در این حرکت نه تنها در پی دگرگونی شرایط بلکه در جستجوی یافتن تعریفی از خودمان نیز بودیم. و برای شناخت خود و آن همه رنجی که می بردیم به همان گونه در تب و تاب بودیم که هملت فریاد می زد: نگذار در خفقان نادانی بمانم.

این کتاب به جز این بخش و بخش دوم که نزد دکتر غلامحسین ساعدی بود، هنگام دستگیری ام به دست ساواک افتاد و نابود شد. و شاید برای خواننده این متن جالب باشد بگویم که بخشی از بازجویی های من در سال ۱۳۵۲ در بازداشتگاه کمیته در تهران مربوط به همین کتاب بوده است.

هملت در محور مرگ

هملت زبان راز است. راز درگیری های ذاتی بشر با مسائل بیرونی. تب و تاب درون و بیرون. مسئله ماندن نیست، ماندن گندیدن است. گندیدن آغاز پوسیدگی است و پوسیدگی واصل شدن به هیچ است و هیچ مسئله‌ هملت نیست. راز جاودانگی و چگونگی دست یافتن به سرچشمه‌ آن هماره در ذهن بشر بوده است. شکافتن دیواره زمان و مکان و پیوستن به ابدیت جاودانه با تعریفی تازه از زیست، تعریفی تازه از هستی، تولد دوباره‌ای برای انسان و برای جدا شدن واقعی او از قانون طبیعت، که طبیعت سهم میرایی به او داده و این هبه در خور انسان نیست و اگر هست عام نیست.

انسان سنگ نیست که بر حسب تصادف نمودی یافته باشد و باد و باران بر میرایی و انهدام آن مُهری همیشگی باشند. حرکت دارد و خود تولد خود خواهد شد.

خواستن، با اندیشه خواستن، آغاز گام نهادن است. تا افق دور بی‌نهایت تاریکی است و هنوز خورشید سر برنزده است. اگر هملت خود را خورشید می یابد به پاکی خود یقین دارد.

گلادیوس: "چگونه است که هنوز ابر اندوه بر شما سایه افکن است. هملت: خداوندگارا، چنین نیست. من یک سر در آفتابم." ص ۲۴

و اما آن گاه که خورشید شود تا افق دور باید ذره ذره بپیماید. تصمیم به پیمودن، خود به تنهایی انگیزه‌ای بیرونی نیست. اگر هست به پوست خراش می‌دهد. و خراش عمقی نیست. آن کس که درد در قلب دارد جانکاهانه آه می کشد. فرسودگی او فرسودگی از حس گام زدن بر لبه‌ پرتگاه است. در فاصله بین پذیرفتن و نپذیرفتن. چشم در چشم نهنگان دوختن در مسیری تنها و دل به ارّه کوسه ماهیان سپردن. خواستن خونبهای انسانی که چون سبزه سر از خاک درآورد و بسان گنجشکی کوچک در دست هایی تُرد جان یابد و جان دهد. نه کِرم- خانه‌ای که حیات از جسم بگیرد. اما قدم گذاشتن در این مسیر تنها گام های پذیرنده مرد خطر را می‌طلبد و هملت آیا مرد خطر هست؟

شبح در آغاز در برابر زره پوشان پاسدار قصر به گردش می‌آید. آیا آنانی که جوشن خود را به نمایش درآورده‌اند، مرد میدان هستند؟ نه، که میدان پذیرنده سم و ستم است.

با گرد و غباری که ولوله انگیخته جولان هزاران روح نیاسوده و پاک به سرگردانی در پرخاشند و شبح در برابر آنان به گنگی می‌گذرد.

هوراشیو: " ....اگر از من می بشنوید، آنچه را که امشب دیده ایم به هملت جوان گزارش کنیم. چه، به جانم سوگند که این روح که فقط با ما گنگ ماند، با وی سخن خواهد گفت." ص ۲۲ چگونه است که روح فقط با هملت جوان سخن می‌گوید و از مقابل بقیه به سادگی می‌گذرد. ظاهر می‌شود و می‌گذرد. یک دم. و این دم آن چنان کوتاه است که بر هملت نیز بگذرد؟

هملت ذات شعور است. پایندگی فکر است و ادامه تخیلی است تپنده و زنده. حسی دردناک و مضطرب که از دوران هایی تلخ و رنج‌آور گذشته است. تجسم فرهنگی است فرسایش یافته و باز ریشه گرفته در حرکت تند زمان و در چرخش مداومش به سمت تکامل و تعالی.

پس هملت جوان مرد لحظه‌ها نیست.

آنکه چشم در چشم نهنگ می‌دوزد، خود از بارگرانیش سنگین تر زانو به پینه بسته است.

پیوند بین درون و بیرون ژرف و عمیق تر از آن است که عواملی سطحی در بنیاد آن سهمی داشته باشند. حضور شبح باید به هملت جوان برسد. نه از آن جهت که خصوصیتی خونی با هملت دارد. بلکه از آن جهت که هملت دلواپس زمان خویش است و اصولا خود خواسته است با "حضور" ها قرابت خونی داشته باشد. انسان به تنگ آمده‌ای است که بانگ می‌زند: " پاسخم ده. بر من مپسند که در خفقان نادانی بمانم" ص ۴۵

آن که هراس زمان خود را دارد ناآگاه در قلب زمان خود جای خواهد داشت. هملت مرد تنگنا نیست. آن که در صحراست از عطر بادها خواهد دانست، نسیم از چه صحراهایی گذشته است. در گذشتن نسیم جبری طبیعی است ولی در حس کردن بوی آنها، باید مرد صحرا بود فقط. و هملت خود به صحرا نشسته است.

"هوراشیو" و "مارسلوس" و "برناردو" هرسه تن شبح را می‌بینند و شبح از برابر آنان به گنگی می‌گذرد. زیرا شبح نفس رفتن است. دعوتی است برای کنده شدن. عبور از دنیایی است به دنیایی دیگر. رد تسلط جابرانه زیست است بر حکومت حاکم بر محکوم.

مارسلوس: خوب بنشینیم و آن که می‌داند برایم بگوید این نگهبانی دقیق و بس جدی چرا شب ها مردم این کشور را در زحمت می‌افکند؟ برای چه هرروز همه توپ های مفرغین می‌ریزند و چرا آن همه مصالح جنگی وارد می‌کنند و این همه کارگران کشتی ساز که کارتوانفرسایشان یکشنبه‌هاشان را با دیگر روزهای هفته درآمیخته برای چیست؟ مگر چه در پیش است که این شتاب تب آلود، شب را نیز به کار روز می‌پیوندد. که می‌تواند مرا از این آگهی دهد" ص ۱۸ برناردو: " ... هیئت شومی که سلاح بر تن در نگهبانی ظاهر می‌شود و ...." ص ۱۹

شبح نفس آگاهی است. انگشتی است به اشارت که پرده از میل ذاتی آدمیان برمی‌دارد. شبح زبان گفتن ندارد. وقتی تمام گوش های اندیشه تو بسته شد و کر و کور و لال به وز وز مگسان عادت کردی، آهسته آهسته در برابر صداهای زندگی کر خواهی شد. و شبح با زبان رمز سخن می‌گوید. زبان او زبانی پوشیده است. به مثابه زبان بندیانی که آوای زنجیرشان تقاضای رسای آزادی است. زبان شبح زبانی است مخفی. باید زمینه ای در من و تو باشد تا رمز آن فاش شود. تلاش آنها برای به سخن درآوردن شبح تلاشی است عبث، که شبح خود زبان خویش است. زبان او ، حضور سرگردان اوست و خود می‌داند که بر کدام دل راه خواهد یافت و کدام افسرده غمگینی در خلوت‌ترین جا در کوره داغ قلب و اندیشه اش به رویای آمدنش مشغول است.

هوراشیو: چیستی که این وقت شب را غصب کرده و هیئت زیبنده و دلاورانه‌ای را که اعلیحضرت پادشاه درگذشته دانمارک در آن ظاهر می‌شد بر خود بسته‌ای" ص ۱۶ هوراشیو: بایست ای پندار واهی..... ص ۱۷ هوارشیو: بمان، بمان حرف بزن. ص ۱۷ برناردو: ها هوراشیو می‌لرزید. رنگتان پریده است.آیا این چیزی ورای وهم و خیال نیست؟ در این باره چه می‌گویید؟ ص ۱۷

شبح چگونه پاسخ دهد به رنگ پریدگانی که دعوتش را با فریاد پاسخ می‌دهند. پس شبح از آنان می‌گذرد زیرا آنان به فطرت قادر به دست یافتن به راز شبح نیستند.

آگاهی یافتن هملت جبری است. ضرورت توانایی بشر است در مسیر تاریخی خود که هیچ گاه از عنصر توانایی و دانایی تهی نبوده است.

سرنوشت هملت سرنوشت انسان است. تجسمی است از آرمان های ذهنی اش در قانونی زمینی. گیل گمش واره‌ای که از اعصار افسانه ای گذشته و با عطری تازه به گُل نشسته است. تخیل صرف نیست و ریشه پا درجایی در خاک دارد.

بشر در جستجوی خود برای یافتن چشمه حیات که جسم را جاوید سازد به ناگهان ایستاد و حقیقت وجود میرای خود را باور کرد. زمان زندگی کردن کوتاه است.

عصر رنسانس با جرقه‌های جدید فکری‌اش مرزهای تنگ اندیشه را در راه‌های متعدد به آزمون گذاشت. بشر به تجربه امید جاودانگی اش را از دست داد و در هجوم ضابطه‌های تازه حس کرد دیگر گذشته است که بیندیشد جسم را تاب تحمل زیستنی است همیشگی. بدون پوسیدن. ولی هنوز نپوسیدن در تنگ ترین زاویه ذهنش به تقلا نفس می‌کشید. انگار کودک گرسنه‌ای که با قطره شیری دوباره طراوت بگیرد درالتهاب عطش بود.

بشر می‌خواست راز بیمرگی را بیابد و آن چنان شد که هملت، هم آغاز شد و هم سرانجام. نپذیرفتن مرگ گردش بر مداری غیر از مدار زیست بود و مرگ قبول بشر شد و زندگی ارزش یافت.

گرچه هملت ادامه منطقی تفکر جاودانگی است. اما مسئله او مسئله جاودانگی نیست. هملت با نفی آن به ابدیت می‌پیوندد. قبول بشر بین بودن و نبودن خود راز دنیایی دیگر نیست. بلکه خود نام دیگری برای وجود است. هملت مرگ و میلاد را در همین زندگی می‌جوید. با مفهومی تازه و نو تولد از زیست، مفهومی تازه حیات که بانگ برمی‌دارد:" مسئله این است" ترس وحشتناکی بر روح جامعه مسلط است و جامعه در آشوب تضادهای عمیق می‌جوشد. عروسی و ماتم در کنار هم بالش به بالش خفته‌اند. خفقان و دلهره دیواری بتونی بر گرد آدم ها کشیده و پرنده پروازی اگر سکوت شب را بشکافد به تیری در خواهد غلطید. زندگی به ننگ آلوده شده و آنچه مستقر است خیانت است.

کارگزاران به دسیسه پنهان و آشکار به شکار آدمیان مشغولند. و رسوایی با استفاده از تیرگی و جهل با ردای معصومیت می‌گردد. سفلگان به بازی مشغولند و میدان در حرکت کند بیمارشان ماسیده. پس پاکی پنهان است. پاکی پوشیده است. در اتاقی است در بسته. و هملت که ذات پاکی است، افسرده به خلوت نشسته است. گرچه دلش در هوای بیرون می‌تپد. او اضطراب بیرون را در وجودش دارد. هملت با ادراک زشتی است که به آگاهی می‌ رسد. پیوند پاکی و دانایی به وجودش شعله می‌اندازد.

هوراشیو: آشوب جانش کارد به استخوانش رسانیده است" ص ۴۷

از پنجره‌ای که هملت نگاه می‌کند تنها بستر گلادیوس پیداست و آنانی که از بیم به چهارستون کاخ چسبیده‌اند. کوچک و بزرگ. و حس از دست شدن جاوادانگی در همه جا به تحقیر ماندن انجامید. و در چنین هوایی" اوفلیا" که روح هملت، روح جنون انگیز هملت است، نسیم آهسته رو به مرگی می‌شود که به سمت آب می‌وزد. و آب، پاکی است. زلالی جسمی است که خود از پیش می‌داند در این کرمخانه مجال نفس کشیدن ندارد. رسیدن به شبح خود راز افتادن ها و برخاستن های هملت است. تبلور خلوت هایش، کام تلخی های شبانه‌اش تا آن گاه که در کنار گلادیوس به اتفاق قدمی برمی‌دارد در خطاب فریبنده او دل نبازد و گام سست نکند. گلادیوس: هملت. برادر زاده‌ام. فرزندم. هملت( با خود): کمی بیش از برادرزاده، اما کمتر از فرزند." ص ۲۶ به آفتاب بودنش ببالد.

افسردگی هملت، افسردگی ساده و سطحی نیست. غم او از لولیدگانی است که به عبث گند دهان خود را زندگی نام نهاده اند. پژمردگی او نفس کشیدن در چنین هوایی است و او نمی تواند به ظاهر شاد باشد و به ظاهر افسرده و خود می‌گوید: " آنچه در من است به نمایش در‌نمی‌آید"

تیر ماه ۱۳۵۱

بخش اول از کتاب هاملت در محور مرگ.

تمام بخش های آورده شده از متن ترجمه شده هاملت شکسپیر به ترجمه م. به. آذین است