بی‌نیازی نقد ادبی از نقاب؛ گفت‌وگو با بهروز شیدا

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption بهروز شیدا از "شعر" به نقد و "پژوهش ادبی" رسیده است و همه، آن‌طور که می‌گوید برای "جدال با مرگ" که هر لحظه انسان را صدا می‌زند

طی دو دهه اخیر، تنها با افزایش شمار داستان‌نویسان، شاعران و تجربه‌های نوین در حوزه‌های شعر و داستان فارسی روبه‌رو نبوده‌ایم. موازی با این رشد فزاینده، انتشار کتاب‌های ترجمه‌ در زمینه نظریه‌های ادبی معاصر، نقد ادبی و فلسفه و همچنین شمار منتقدان ادبی نیز رشد چشمگیری داشته‌اند؛ منتقدانی که البته بیشتر گزیده کار می‌کنند.

با این حال بسیار پیش آمده که شنیده یا خوانده‌ایم رسانه‌ها از نقدهای ژورنالیستی پر شده‌اند. واژه ژورنالیستی در ترکیب‌هایی چون گفت‌وگوی "ژورنالیستی"، یادداشت "ژورنالیستی" و نگاه "ژورنالیستی" نیز به کار می‌رود.

این صفت ژورنالیستی به ظاهر سرد و خنثی، اما دارای بار معنایی چندپهلو، واقعاً به چه معناست؟

در یک رسانه روزانه، بیشتر مطالب بر اساس نیاز روز تهیه می‌شود. آیا در چنین رسانه‌ای باید مطالب نظری و دانشگاهی منتشر شود؟ یا نه؛ تنها وقتی دامنه مطالب ادبی روزنامه‌نگارانه، به ماهنامه‌ها و فصلنامه‌ها نیز گسترش می‌یابد (که به‌هر رو انتظار تأمل بیشتری از آنها می‌رود)، چونان یک آسیب مطبوعاتی خود را نشان می‌دهد.

بهروز شیدا، منتقد ادبی و پژوهشگر فرهنگی که سال‌هاست در سوئد زندگی می‌کند، در پاسخ به چند پرسش‌ کتبی‌ که به مرور تکمیل شده‌اند، به بخشی از این ناروشنی‌ها و معناهای چندگانه در حوزه نقد ادبی پرداخته است؛ آن‌هم از این زاویه که اصلاً نقد ادبی و نقد ژورنالیستی چیست؟

بهروز شیدا از "شعر" به نقد و "پژوهش ادبی" رسیده است و همه، آن‌طور که می‌گوید برای "جدال با مرگ" که هر لحظه انسان را صدا می‌زند. برای او نقد ادبی و پژوهش فرهنگی نوعی بازآفرینی ادبی و جست‌وجویی برای کشف مفاهیم تازه است.

علاقه‌‌مندی‌های بهروز شیدا به ادبیات محدود نمی‌شود: فوتبال، سینمای ایران و جهان، سریال‌های تلویزیونی، موسیقی زیرزمینی و سیاست برای او فرصتی است تا از دریچه‌های مختلف به جهان نگاه کند.

بهروز شیدا از اواخر دهه 80 میلادی تا به امروز علاوه بر انتشار کتاب­هایی در زمینه ‌ترجمه، ویرایش ادبی و شعر، هشت کتاب در زمینه­ نقد و پژوهش ادبی منتشر کرده است: "در سوک آبی آب­ها"، "از تلخی فراق تا تقدس تکلیف"، "گم­شده در فاصله­ دو اندوه"، "تراژدیهای ناتمام در قابِ قدرت"، "پنجرهای به بیشهی اشاره"، "مخمل سرخ رویا" و "هفت دات‌کام".

این روزها زیاد می‌شنویم و می‌خوانیم که از نوعی نقد به عنوان نقد روزنامه‌نگارانه یاد می‌شود. شما نیز اینجا و آنجا در گفت و گوهای‌تان از این عبارت استفاده کرده‌اید. منظورتان به‌طور مشخص چه نوع نوشتاری است؟

حق نشر عکس BBC World Service

بهروز شیدا: ویژگی‌های "نقد روزنامه‌نگارانه" را شاید بتوان چنین برشمرد: عدم وجود دستگاه­های تئوریک، عدم تمرکز بر یک عنصر خاص در متن، اصرار بر داوری در مورد کیفیت متن، پرهیز از ورود در جزئیات و ساده‌خوانی. این تعریف البته نه جامع است، نه مانع؛ تنها شاید چهارچوبی را ترسیم می‌کند که درون آن می‌توان تنوع نقد روزنامه‌نگارانه را سنجید.

صفت روزنامه‌نگارانه، به ظاهر خنثی و بی‌طرف، اما چند پهلو است و گاه از آن با هدف کوچک‌شماری نوعی از نقدهای منتشر شده در رسانه‌ها استفاده می‌شود. آیا رسانه‌های روزانه با توجه به توانایی‌های ذاتی‌ای که دارند، می‌توانند محلی برای انتشار نقدهای وزین و به اصطلاح تئوریک- مگر به شکل گاه‌گاهی و از سوی نویسندگان مهمان- باشند؟

خیر! به هیچ عنوان سخن بر سر "کوچک‌شماری" نیست. "نقد روزنامه‌نگارانه" نیز یک ژانر است؛ یک صدا که وجودش ضروری است؛ بخشی از بازی است. سخن چیز دیگری است: نقد روزنامه‌نگارانه ژانری است که به دلیل کثرت حضور می‌تواند خود را به عنوان معیار "نقد ادبی" معرفی کند و آن‌گاه نقد ادبی را چنان به حاشیه بفرستد که حیات­ آن فراموش شود. نقد روزنامه‌نگارانه، درست مثل هر سخن دیگر، تنها مخاطبانی خاص را نشانه نمی‌رود؛ که گفتمان می‌سازد، مخاطب می‌آفریند، پسند مخاطب را تعیین می‌کند.

در جهانی که از قدرت رسانه ­ها به خود می‌لرزد، سرعت در آن حرف اول است، ساخت، اندازه­ و محدوده‌ نوشته‌ها نیز توسط رسانه‌ها تعیین می‌شود، نبردنابرابر میاننقد روزنامه‌نگارانه و نقد ادبی، نابرابرتر و پرتلفات‌تر است. حضور نقد روزنامه‌نگارانه در رسانه‌ها گاه می‌تواند تعریف نقد ادبی را محدود، کلیشه و منجمد کند و به تبعید بی‌بازگشت بفرستد؛ به غیاب محکوم کند.

توانایی‌های ذاتی یک نشریه روزانه همین است: سرعت و عبور از حوادث. نویسنده یک روزنامه نمی‌تواند روی یک کتاب، یک ماه کار کند. نه فرصت آن را دارد، نه دستمزدی که به عنوان روزنامه‌نگار قراردادی یا آزاد می‌گیرد به او فرصت و اجازه‌ چنین تأملی را می‌دهد. به همین دلیل نقد عمیق، تئوریک و راستین "لزوماً" کار روزنامه‌نگار نیست و حتی منتقد ادبی حرفه‌ای نیز با تردید می‌تواند به‌طور مستمر بر این کار نیرو بگذارد.

نقد روزنامه‌نگارانه در همه جای دنیا نوشته می‌شود؛ با ویژ­گی‌های متنی و دلایل خارج از متنی‌ای که پاره‌ای از آن‌ها در همه جای دنیا مشترکند و پاره‌ای از آن‌ها، با توجه به کشور مورد بحث، متفاوت یا بسیار متفاوتند. یک نکته را از یاد نبریم: نقد روزنامه‌نگارانه ویژه نشریه‌های­ روزانه نیست. نشریه‌های اینترنتی، ماهنامه‌ها، فصلنامه‌ها و سالنامه‌ها نیز می‌توانند جایگاه نقد­ روزنامه‌نگارانه باشند. سرعت در اینجا برآمده از محدودیت روزنامه نیست که برآمده از وضعیتی است که بر مبنای غلبه­ منفعت سرعت بر فرصت اندیشه ساخته شده است.

در رسانه‌ها دلایل مختلفی برای انتخاب یک اثر برای بررسی وجود دارد: گاه روزنامه‌نگار یا نویسنده میهمان کتابی را می‌خواند و قابل بحث می‌یابد. گاه استقبال یک کتاب در بازار و مسائل خارج از متن دلیل این توجه می‌شود. یعنی رسانه با محیط پیرامون خود در تعاملی ناگزیر قرار می‌گیرد و همین تاثیر خود را روی چگونگی نقد ادبی در رسانه‌ها می‌گذارد.

تصور می‌کنم نقد ادبی بر مبنای "گزینش اثر" ارزیابی نمی‌شود؛ که خود اثر- متنی مستقل است. وسیله­­ چیز دیگری نیست؛ خود هدف است. مهم نیست که به چه نگاه می‌کنیم؛ مهم این است چگونه نگاه می‌کنیم: نقد ادبی گاه در مورد پاورقی‌ها نوشته می‌شود؛ گاه در مورد قصه‌های پریان؛ گاه در مورد رمان‌های میلان کوندرا؛ گاه در مورد زخم پای اودیسه؛ گاه در مورد دست‌های خونین مده­آ، گاه در مورد شعر سرخپوستان؛ گاه در مورد ترانه‌های کوچه بازاری، گاه در مورد شعرهای تی.اس.الیوت. کوتاه کنم: گزینش آثار ادبی سلیقه‌سازی نمی‌کند؛ چگونگی رویکرد به آثار ادبی سلیقه‌سازی می‌کند.

به این ترتیب در نقدهای روزنامه‌نگارانه، سلیقه‌سازی بر اساس چه رویکردی است؟

سلیقه‌سازی­ ادبی شاید یک روند است که مراحل اصلی­ آن را می‌توان چنین شماره کرد: نخست یک متن تأیید یا ستایش می‌شود؛ بعد دلایل این تأیید یا ستایش تبیین می‌شود؛ بعد بر مبنای تکرار این دلایل، یک فضا ساخته می‌شود؛ بعد بر مبنای این فضا، یک گفتمان ساخته می‌شود.

نکته اما این است که اگرچه روندها مشابهند، اما متعدد هم هستند. یعنی چندین روند مشابه گفتمان‌های متفاوت به وجود می‌آورند؛ گفتمان‌هایی که بسیاری از اوقات گفتمان‌های دیگر را انحراف می‌پندارند. آن­گاه نوعی "حزب ادبی" به وجود می‌آید؛ بعد "حزب‌های ادبی" در مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند. آن‌گاه گروهی از "نقد­های روزنامه‌نگارانه" به صحنه پلمیک با این یا آن حزب ادبی تبدیل می­ شوند.

آیا بهتر نیست مطالبی را که در روزنامههای ایران تحت عنوان "مروری بر ..."، "نگاهی اجمالی به کتاب ..." و غیره منتشر میشود نوعی تلاش برای رسیدن به سنت مرور کتاب دانست که در جهان هم متداول است؟

بله! شاید بتوان نقد روزنامه‌نگارانه را در چارچوب "سنت مرور کتاب" نیز تعریف کرد، اما از یاد نباید برد که نقد روزنامه‌نگارانه، همیشه عناصری بیش از "مرور کتاب" دارد؛ و شاید وجود همین عناصر است که سبب می‌شود درمیان نوشته‌هایی که زیر عنوان نقدهای روزنامه‌نگارانه، تقسیم‌بندی می‌شوند، کیفیت‌ها و رویکردهای متفاوت وجود داشته باشد. به عبارت دیگر در ایران نیز، مثل همه‌جای جهان، درمیان نوشته‌هایی که زیر عنوان نقد روزنامه‌نگارانه تقسیم‌بندی می‌شوند، تنوع و اختلاف سطح وجود دارد.

می‌شود توضیح بیشتری درباره این عناصر و رویکردهای متفاوت بدهید؟

مرور کتاب، به صورت معمول، گزارشی است از یک کتاب که در آن تفسیر یا داوری گزارشگر جای چندانی ندارد؛ حال آن که در نقد روزنامه‌نگارانه دو عنصر تفسیر یا داوری ظرف نگرش یا رویکرد منتقد هستند. اشاره به این یا آن تئوری، باور به این یا آن مکتب ادبی، ترجیح این یا آن نوع ادبی، تمرکز بر این یا آن ویژگی متن و چیزهای دیگری از این دست نگرش یا رویکرد جاری در نقد روزنامه‌نگارانه را فاش می‌کنند.

آیا نقد ادبی و نه روزنامه‌نگارانه را در حیطه کار روزنامه‌نگاری می‌دانید یا لازم است رسانه‌ها از نویسندگان متخصص در این زمینه بهره ببرند؟

فکر می‌کنم در اینجا یک چیز مهم است: صفحه‌های ادبی­ روزنامه‌ها جای نقد ادبی هم هست. نقد ادبی هم، البته، باید توسط کسانی نوشته شود که در این حوزه "تخصص" دارند. اما فکر نمی‌کنم "کار روزنامه‌نگاری" و "تخصص" در حیطه نقد ادبی، "مانعة­ الجمع" باشند.

صدالبته. فقط شرط الزامی و حرفه‌ای‌ روزنامه‌نگار حوزه ادبی نیست...به نظر شما نقد ادبی لزوماً باید متکی بر نظریات ادبی باشد؟

حق نشر عکس BBC World Service

گمان می‌کنم نقد ادبی ترکیبی است از "ادبیات تخیلی" و "ادبیات تخصصی". یعنی نقد ادبی تا حد القای مفهوم و تأکید بر واقعیت فرم­ پیدا می‌کند. طور دیگری هم می‌شود گفت: نقد ادبی صحنه جولان اندیشه‌ای است که در زیر زرورقِ تخیل پیدا است.

تئوری‌ها اندیشه‌هایی هستند که هم از پیش چارچوب یافته‌اند؛ چوبدست‌هایی که باید به وجود آنها آگاه بود؛ حتی اگر در راه خوانش پاره‌ای از متن‌های ادبی به کار نیایند. به کلام دیگر: در راه خوانش یک متن ادبی گاه تئوری‌های تاکنونی به کار می‌آیند؛ گاه نادیده‌گرفتن تئوری‌های تاکنونی. برای نادیده گرفتن هم اما نخست باید دید. راه دیگری هست؟

منظور شما از نادیده ­گرفتن تئوری‌های تاکنونی برای خوانش یک متن چیست؟

"تئوری­‌های تاکنونی"، تئوری­‌هایی هستند که به عنوان تئوری معرفی و تثبیت شده‌اند، اما گاه یک منتقد یک یا چند متن را بهانه می‌کند تا تئور­ی جدیدی پیشنهاد کند؛ یعنی در مورد یک یا چند متن نقد تئوریک می‌نویسد که مبتنی بر تئوری‌های تاکنونی نیست.

آیا هنرمندی که اثرش مورد نقد قرار گرفته لزوماً باید مبنای تئوریک نقد مورد نظر را بشناسد تا با آن ارتباط برقرار کند و از آن بهره بگیرد؟

گمان می‌کنم نقد ادبی، بیش از هرچیز از وجود دو عنصر شخصیت می‌گیرد: فهم و کشف. بنابراین نویسنده در نقد متن‌اش، اثر- متن دیگری را می‌خواند که بر مبنای فهم- کشف جنبه‌هایی از متن او فراز آمده است. در راه این خوانش او خود در پروسه فهم- کشف قرار می‌گیرد. با پرسش‌های جدید روبه‌رو می‌شود، مخالفت می‌کند، تردید می‌کند، بی‌اعتنایی می‌کند، به شگفت در می‌آید و تأثیر می‌پذیرد. برای برقراری­ این رابطه، "هنرمند" البته باید نقد ادبی را دریابد. منتقد باید زمینه‌های متنِ هنرمند را دریابد؛ هنرمند زمینه‌های نقد ادبی را.

در این میان جایگاه نویسندگانی که نقد ادبی را نمی‌شناسند چگونه تعریف می‌شود؟ به عنوان یک منتقد- پژوهشگر اصلاً چگونه به نویسندگانی نگاه می‌کنید که بی دانش تئوریک داستان می‌نویسند؟

روشن است که هیچ نویسنده‌ای برای نوشتن هیچ متنی امتحان تئوریک نمی‌دهد. تاریخ رابطه متن و تئوری، رابطه‌ای دوسویه است؛ نخست متن‌ها­ آفریده می‌شوند؛ بعد تئوری‌ها؛ متن‌های بعدی چهارچوب‌های تئوری‌ها را می‌شکنند؛ آن‌گاه تئوری‌های جدید به میدان می‌آیند. این روند پایان ندارد.

ما دانش تئوریک نویسندگان را نمی‌آزماییم؛ متن‌هایی را می‌خوانیم؛ که گاه در چهارچوب تئوری‌ها می‌گنجند؛ گاه امکان آفرینش تئوری‌های جدید را فراهم می‌کنند. بگذریم و پرسش‌های شما را دریابیم: نخست: "نویسند­گانی که نقد ادبی" را نمی‌شناسند، متأسفانه نقد ادبی را از رابطه با خویش محروم می‌کنند؛ و بعد: برای آفرینش یک متن ادبی، استعداد یا غریزه هرگز کافی نیست. شناخت لازم است؛ حتی اگر نویسنده خود قادر به تعریف دقایق تئوریک شناخت خویش نباشد.

یک منتقد ادبی چطور؟ او تا چه میزان باید بر روش‌ها و نظریه‌های ادبی مسلط باشد؟ اصلاً یک فرد علاقمند به تحلیل آثار هنری، به چه چیزهایی نیاز دارد؟

منتقد ادبی نیز باید به سوی دست‌نایافتنی‌ها دست دراز کند. ادبیات ظرف جهان است و دیدن جهان چشم‌ها­ و دل‌ها می‌خواهد. منتقد به چه چیز نیاز دارد؟ به خیلی چیزها؛ به وسعت نظر. معیار وسعت نظر چیست؟ نمی‌دانم. حرکت به سوی وسعت نظر، اما شاید یعنی گوش سپردن به "همه­" صداهای جهان انسانی.

در این میان فرم نقد ادبی- نکته مورد علاقه شما- چه جایگاهی دارد؟

پیش از هرچیز به یک نکته توجه کنیم: هیچ نوشته‌ای جز بر مبنای فرم ساخته نمی‌شود. نوشته‌های تاریخی، فلسفی، علمی، مصاحبه‌ها، رساله‌های دانشگاهی، سرمقاله‌ی روزنامه‌ها نیز بر مبنای نوعی از فرم ساخته می‌شوند؛ به عنوان نمونه بر مبنای فصل‌بندی‌ها، میان تیترها، زبان‌ها، اندازه­ها. در "ادبیات تخصصی" اما انگار بسیاری از اوقات فرض بر این است که یک فرم ثابت باید تکرار شود؛ هم از این رو است که ما فرم را نمی‌بینیم. چه فرم ثابت چنان ساکت است که انگار حیات ندارد.

پس پرسش را شاید بتوان چنین مطرح کرد: آفرینش فرم‌های جدید آیا بخشی از دغدغه­های نقد ادبی است؟ پاسخ من این است: بی‌تردید چنین است. هم از این رو است که من نقد ادبی را اثر- متن می‌خوانم. نقد ادبی اثر است به خاطر آن که می‌خواهد چیزی را بیان کند و متن است به خاطر آن که می‌خواهد بر ادبیت خویش تأکید کند.

آیا با نگارش کتاب "هفت دات کام یک وبلاگ فرضی"، قصد داشتید به مخاطب خود نزدیک شوید؟

حق نشر عکس BBC World Service

هدف من از نگارش هفت دات کام: یک وبلاگ فرضی بیش از هر چیز ارائه یک فرم دیگر بود؛ چاپ یک وبلاگ به صورت کاغذی؛ ظرفی برای اشاره به هراس‌ها و پرسش‌های انسانی؛ تلاشی برای اشاره به پاسخ‌های سخت متفاوت به هراس‌ها و پرسش‌های همیشه. آرزوی ارتباط "نزدیک" با مخاطب نیز البته دلیل وجود هر نوشته‌ای است.

شما در گفت و گو با یکی از رادیوهای استکهلم- همبستگی- مطرح کرده‌اید به این اعتقاد ندارید که نویسنده برای خواست مخاطب و همسطح با سلیقه او بنویسد. روزنامه‌نگار اگرچه به خواست مخاطب نمی‌نویسد، اما طبق اصول کارش باید روشن بنویسد و همین گاهی منجر به ساده‌سازی مفاهیم پیچیده می‌شود. روزنامه‌نگار به مخاطب فکر می‌کند. این رکن اصلی کار اوست. او به بیان شفاف و انتقال اطلاعات فکر می‌کند. در حالی که شما هم چون یک رمان‌نویس در وهله­ نخست از لذت بردن خودتان از نوشتن نقد سخن می‌گویید.

اجازه دهید یک چیز را روشن کنم: من برای خودم نمی‌نویسم؛ تلاش می‌کنم مثل خودم بنویسم. میان این دو تفاوتی بزرگ هست. در اولی رابطه نوشته و مخاطب منتفی است؛ در دومی نوشته مخاطب خویش را آرزو می‌کند. به گمان من نویسنده به "خواست" مخاطب نمی‌نویسد، اما نوشته­ او مخاطب‌ها آرزو می‌کند.

و بعد: طبیعی است که روزنامه‌نگار چهارچوب دیگری برای نگاه به یک متن انتخاب کند؛ البته که انتخاب او بر مبنای مصلحتی صورت می‌گیرد. بحث بر سر دامنه نام‌ها و مصداق‌ها است. پرسش دیگر این است: چرا رمان نویس باید در "وهله اول" از نوشتن لذت ببرد و منتقد ادبی نه؟ "نقد ادبی" هم درست مثل "ادبیات تخیلی" می‌تواند حاصل رنج آفرینش باشد. رنج آفرینش البته عبارتی متناقض‌نما است، اما تناقضی نیست. لذت حاصل آفرینش است؛ رنج بهای آفرینش. باز هم اصرار می‌کنم: "نقد ادبی" فرع "ادبیات تخیلی" نیست؛ ادامه آن است.

بارها از برخی هنرمندان و نویسندگان خوانده و شنیده‌ایم که می‌گویند از نقدهای منتشر شده در رسانه‌ها چیزی یاد نمی‌گیرند. آیا منتقد باید به خالق اثر چیزی را آموزش دهد؟

خیر! نقد ادبی هم از متن وسعت می‌گیرد هم به متن وسعت می‌دهد. یعنی مخاطب را به سوی پرسش‌های دیگر می‌خواند؛ به سوی معناهای دیگر. "خالق اثر"، به مثابه یک مخاطب، در روبه‌رویی با نقد ادبی پرسش - معنای خویش را می‌خواند. منتقد تنها تلاش می‌کند اثر- متن‌اش از امکان تولید پرسش- معنا خالی نباشد.

به این ترتیب منتقد ادبی کیست و برای چه کسی می‌نویسد؟

"منتقد ادبی" خواننده‌ای است حرفه­ای که حاصل خوانش خویش را با دیگران در میان می‌گذارد. ابعاد مخاطب پیش از تولید نقد ادبی ترسیم نمی‌شود؛ پس از تولید نقد ادبی یافت می‌شود. منتقد تنها آرزو می‌کند در این میدان کسانی نیز پای "بساط" او بایستند.

بنا بر این تعریف چگونه می‌شود انتظار داشت که نقد ادبی بتواند جایی در رسانه‌ها و به‌خصوص رسانه‌های روزانه داشته باشد که شرط نخست فعالیت در آنها بهره‌گیری از نوعی زبان معیار برای ارتباط و انتقال اطلاعات به مخاطب است؟

نقد ادبی نمی‌تواند برای جذب مخاطبانی که چهر­ه او را دوست ندارند، نقاب به چهره بزند. در این صورت تنها نقاب خویش را تبلیغ یا تحمیل می‌کند. با نقض یک چیز نمی‌توان دیگری را به "حقانیت" آن چیز متقاعد کرد. نقد ادبی اثر- متنی است که نزدیکی به آن شرایطی می‌طلبد. نه پیچیدگی­ یک نقد ادبی ارزشی در خود است نه ساد­گی آن. یک چیز اما روشن است؛ متنی که بر مبنای رضایت مخاطبان فرضی نوشته می‌شود، بالقوه است؛ ناقص است. نقد ادبی نیز تنها از طریق نمایش چهره­ عریان خویش امکان تکثیر دارد.

برخی معتقدند بهتر این است که اصلاً کتاب ضعیف مورد نقد و بررسی در رسانه‌ها قرار نگیرد. شما به این دیدگاه چگونه نگاه می‌کنید؟

نقد ادبی همیشه موضوع خویش را بر مبنای کیفیت اثر انتخاب نمی‌کند. کتاب­ ضعیف مثل کتاب­ قوی یک محصول فرهنگی است؛ هم حاصل یک گفتمان، هم بنیانی از بنیان‌های یک گفتمان. بله می‌توان به بررسی کتاب‌های ضعیف نیز پرداخت.

در این صورت نظرتان درباره"سنت پنبهزنی"چیست؟

به هیچ عنوان به "سنت پنبه‌زنی" اعتقاد ندارم. زیر عبارت به هیچ عنوان سه خط تأکید می­کشم. بحث مفصل­ در این مورد البته شاید وقتی دیگر؛ که این سنت از "کُشته پُشته" ساخته است.

از دیدگاه شما عدم استمرار در فعالیت روزنامهنگاران ایران، حداقل در حوزه نشریات درون‌مرزی، چه تاثیری روی صفحات ادبی گذاشته است؟ در پانزده سال اخیر امکان این نبوده است که روزنامهنگار تجربه کسب کند، خود را رشد دهد و در عین حال تجربیات خود را با مخاطب در میان بگذارد.روز به روز هم بیشتر دچار عدم امنیت اقتصادی و شغلی شده است. در خارج از کشور نیز اغلب رسانه‌ها از پشتوانه مالی برخوردار نبوده‌اند تا هم خبرنگار، هم منتقد ادبی با امنیت خاطر به کار خود ادامه دهند.شما به این ماجرا چگونه نگاه میکنید؟

درست است. ادبیات و روزنامه‌های مستقل ما در سی سال گذشته از دردها و دشنه‌ها گذشته‌اند؛ با مخاطبانی اندک بر زمینی لرزان. در داخل کشور مخاطب بیشتر بوده است و امنیت بسیار کمتر. در خارج از کشور مخاطب بسیار کمتر بوده است و امنیت بیشتر. نقد ادبی نیز در این میان یکی از غریب‌ترین شاخه­ها بوده است. با این همه در این شاخه نیز کسانی پای در سخت‌راه گذاشته‌اند. درست مثل معرکه‌گیرانی که کامیونی سنگین را به کمر می‌بندند تا شاید آن را چند سانتی تکان دهند.

مطالب مرتبط