بار دیگر طنین اعتراض، از پشت دیوار پینک فلوید

بعد از سه دهه و اندی، یک بار دیگر اجرای زنده آلبوم «دیوار» پینک فلوید روی صحنه رفته است. راجر واترز، از اعضای اولیه گروه پینک فلوید و شاعر و ترانه سرای اصلی این آلبوم، در فاصله میان دو بخش تور «دیوار» در نیویورک به پرسشهای کاوه باسمنجی از بی بی سی فارسی پاسخ گفت.

سوال: اجرای تور «دیوار» بعد از سی سال چه حسی دارد؟

پاسخ: حس خوبی است. ما از اواسط ماه سپتامبر در حال سفر بوده ایم و بخش اول تور را قبل از کریسمس به آخر رساندیم. 58 یا 59 کنسرت در کانادا و آمریکا و سه تای آخر را در مکزیکوسیتی برگزار کردیم. استقبال فوق العاده بوده و کنسرت هم خیلی خوب برگزار شده. به نظرم مردم به این مسئله پاسخ مثبت داده اند که در مقایسه با اواخر دهه 1970 و اوایل دهه 1980 که همراه پینک فلوید این کنسرت را اجرا می کردم، مضمون آن را توسعه داده ام و به روز کرده ام. این کنسرت حالا مضمون فلسفی و سیاسی خیلی وسیع تری دارد. واقعا خیلی راضی ام.

سوال: در تور اخیرتان، مخاطبانی از سه نسل مختلف در کنسرتهای شما شرکت می کنند. جذابیت کنسرت دیوار در چیست که این همه آدمهای مختلف را از سنین و طبقه های مختلف به سوی خودش می کشاند؟

پاسخ: جوابش آسان نیست. به نظرم برای نسل قدیمی تر، موضوع فقط دیوار نیست، بلکه مجموعه کارهایی است که با پینک فلوید بیرون دادیم. به نظرم آدمهایی هم هستند که به طور غریزی درک می کنند که آنچه برای من مهم بوده و از طریق موسیقی بیان کرده ام، صادقانه است، و من شور و شوق زیادی دارم که داستانم را با بیشترین قدرت و تاثیر شاعرانه روایت کنم. به گمانم، نسلهای پیاپی، این موضوع را درک کرده اند. این مسئله در کنار یکی دو ترانه گیرا و به یادماندنی، آدمها را در طول این مدت دراز– یعنی بیشتر از چهل سال– به سوی کار من کشانده.

سوال: وقتی که آلبوم دیوار را نوشتید، اساس کارتان یک تجربه شخصی و عاطفی بود که در آن، دیوار نماد یک سد روانی بود. اما همان طور که گفتید، بعدها این دیوار مفهوم خیلی گسترده تری پیدا کرد و عناصر سیاسی و ایدئولوژیکی هم واردش شد. این تحول چرا و چطور اتفاق افتاد؟

پاسخ: بعد از آنکه دیوار را نوشتم، در طول سالها پی بردم که این اثر، زمانی یک دنیای خرد بود– یعنی زندگینامه یک مرد جوان ترس خورده که دور خودش دیوار می کشد چون دنیای بیرون او را می ترساند، خواه معلمهای مدرسه باشند یا زنها یا مقامهای قانونی. مردی که برای محافظت از خودش در مقابل اینها در خودش فرو می رود، تا این که در می یابد که این نوع محافظت حتی در سطح شخصی، روش درستی نیست. نهایتا به درون خودش نگاه می کند و داوری می کند، و در پایان اثر، دیوار را– دستکم به شکل استعاری– ویران می کند و به خودش این فرصت را می دهد که با خودش یکی بشود و به رشد و تکامل برسد و آدم بهتری بشود تا بتواند با دیگران ارتباط برقرار کند.

از سال 1979 به بعد من پی بردم که این دیوار را می توان به عنوان استعاره ای هم دید از کشورها و مذاهب و ایدئولوژیهای متعارض سیاسی به کار برد. و این که قدرتمندانی که زندگی ما را در چنگ خودشان دارند و همه پول و قدرت و آزادیها را زیر سلطه خودشان دارند، ترس از دیگران را به عنوان ابزاری برای تسلط بر ما به کار می برند. برای آنها مطلوب این است که ما را وادارند باور کنیم که این دیوار ها بین ما و دیگران وجود دارد، فقط به این دلیل که آدمها در جاهای متفاوتی به دنیا آمده اند یا ایدئولوژیهای سیاسی و اقتصادی و فلسفی متفاوتی دارند، و مهمتر از همه، دیدگاههای مذهبی مختلفی دارند. مطلوبشان این است که ما را دائم به جان هم بیندازند تا خودشان بتوانند پولها را جمع کنند و برای خودشان رفاه بی اندازه ای فراهم کنند. در چنین وضعی، بقیه دنیا امکان تغییر دادن شرایط را ندارد. در نتیجه، دیوار حالا به نماد خیلی مهمی بدل شده.

حالا این فرصت را داریم که از هر دو طرف به این دیوار نگاه کنیم ، چون به لطف تکنولوژیهای نوین ارتباطی و اشتراک دانسته ها از طریق اینترنت و فیس بوک، حالا آدمها می توانند از فراز مرزهای مذهبی و سیاسی و ایدئولوژیکی خودشان، با دیگران مراوده داشته باشند.

سوال: پس دیوار هنوز هم اهمیت نمادین دارد؟ یعنی پیام شما، پیامی معنوی است برای مردم که می گوید دیوارهایی را که آدمها را از هم جدا می کنند باید ویران کرد؟ یا یک نسخه مشخص ایدئولوژیک یا سیاسی یا اقتصادی تجویز می کند؟

پاسخ: من و شما که الان اینجا نشسته ایم ممکن است بخشی از دیوار باشیم، یا بخشی از یک جنبشی که می خواهد دیوار خاصی را ویران کند. من یازده سال است که در آمریکا زندگی می کنم، و رسانه های همگانی این کشور را یکی از مستحکمترین دیوارهایی می بینم که بین ما مردم و توانایی مان برای تجربه کردن واقعیت زندگی خودمان وجود دارد. چون در آمریکای شمالی، هر روز زیر بمباران دائمی پیامی هستیم که سه شاخه دارد، مثل یک نیزه سه شاخه. پیام این است: یک، مصرف کن؛ دو، از دیگری بترس– از خارجیها، از خبیثها و غیره؛ سه، کاری را که بهت می گویند بکن، وگرنه آسیب می بینی. یعنی خیلی مهم است که آدم سرو صدا راه نیندازد. البته قانون اساسی آمریکا شامل اصولی کلی در باره آزادی بیان است که در جای خود تحسین برانگیز است، ولی قدرت رسانه ها و بخصوص تلویزیون در این کشور فراتر از حد درک ماست دائما بر زندگی ما تاثیر می گذارد. این وضع باید عوض بشود. به نظر من راههایی تنفسی در این میان وجود دارد، مثلا از طریق کمدی -- نظیر کاری که جان استوارت یا بیل مار می کنند. ولی روی هم رفته، همه چیز زیر کنترل است.

سوال: اگر درست یادم باشد در سال 1992، در آلبوم "سرگرمی تا حد مرگ" دقیقا همین موضوع را مطرح کردید، یعنی نوع بشر از طریق فرهنگ تلویزیون، خودش را تا سر حد مرگ سرگرم خواهد کرد. حالا امروز با پیدایش تکنولوژیهای نو که نام بردید، از جمله اینترنت، تلویزیون واقع نما، فیس بوک و یوتوب، گمان می کنید که آن اتفاق دارد می افتد؟

پاسخ: شاید خیال کنید که آدم خوشبینی هستم، ولی احساسم به من می گویند که شاید این چیزها دارند در عمل کمکمان می کنند. همه این تکنولوژیهای اطلاعاتی می تواند به "آنها" کمک کند که بر ما مسلط باشند، ولی در عین حال می تواند به ما هم کمک کند که خودمان را از دستشان رها کنیم، یا مخلوطی از هر دو این حالتها. تکنولوژی اطلاعات، یک شمشیر دودم است. ولی آن چیزی که الان خیلی مهم است این است که کدام یک از این دو حالت دست بالا را دارد.

مثلا امثال دیوید کاکس (از شرکت نفتی بی پی) که کوچکترین اهمیتی به آلودگی نمی دهند...بشدت در تلاش برای بهره برداری از این ابزارند و میلیاردها دلار خرج می کنند و نهادهای اندیشه ساز به وجود می آورند تا آن چیزی را که من جنبه منفی کاربرد تکنولوژی اطلاعات می نامم تقویت کنند و از جنبه مثبت آن پیشی بگیرند. اما جنبه مثبت آن، به آدمهایی با ملیتها و مذاهب و نگرشهای فلسفی مختلف اجازه می دهد از فراز شکاف عظیم این اختلافها با هم مراوده داشته باشند تا آینده ای را ببینیم که درآن آدمها یکدیگر را درک کنند نه اینکه یکدیگر را محو کنند یا بکشند.

از دید من، قدرتهایی منفی وجود دارند که می خواهند از این تکنولوژی برای نیرومند نگه داشتن شرکتهای نفتی و– اینجا در آمریکای شمالی– ساکت نگه داشتن مردم از طریق تراشیدن دشمنهای خارجی استفاده کنند، تا بتوانند این محفل کوچکی از آدمهایی را حفظ کنند که دو درصد جمعیت کشورند ولی هفتاد درصد ثروت را در اختیار دارند، بی آنکه کسی سرو صدای زیادی راه بیندازد.

آنها می کوشند به آدمها بقبولانند که "تو هم می توانی جزو آن دو درصد باشی". بنابراین وضعیت خیلی غریبی است. من خیلی خوشحالم که در آمریکا زندگی می کنم، کشوری که به خاطر این حرفهایی که می زنم مرا به زندان نمی اندازند. این اساسا چیز مثبتی است. البته من بخشی از آن اکثریتی هستم که به خاطر بیان عقیده به زندان نمی افتد، ولی نباید گوانتانامو را فراموش کرد، همین طور برنارد مننینگ را، کسی که بخش زیادی از اسناد ویکی لیکس مربوط به افغانستان را در اختیار جولیان آسانژ گذاشت، مرد باوجدانی که به خاطر ایمانش در زندان انفرادی است. خیلی ها به زندانی بودن او معترضند و باید هم باشند. روشن است که او از قانون تخلف کرده، چون کارشناس ارتش آمریکا بوده و اجازه نداشته کارهای وحشتناک نیروهای آمریکا در افغانستان را برای کسی برملا کند، ولی انسانیت او، بر تعهدش به فرماندهی غلبه کرد و به عنوان یک انسان وظیفه داشت که واقعیت تجربه اش را آشکار کند. به نظر من کار درستی کرد.

البته حرف کسانی را که می گویند یک سرباز نباید این کار را بکند درک می کنم ولی شیوه برخورد با او کاملا غیرانسانی و نادرست بوده. هر چقدر هم که باور داشته باشیم کارش غیرقانونی و نادرست بوده– که از دید من نبوده– نباید او را بیست و سه ساعت در حبس انفرادی در روز نگه داشت.

سوال: حالا که صحبت از جنگ شد، در تور اخیرتان، تصاویری از قربانیان جنگ روی دیوار نقش می بندد. اندیشه پشت این تصاویر چه بود و چطور انتخابشان کردید؟

پاسخ: وقتی من و همکارانم شروع به طراحی بخش نمایشی این کنسرت کردیم، از همان اول گفتم که دلم می خواهد حالت جهانی تری داشته باشد و فقط حکایت زندگی من نباشد. بخشی از قصه زندگی خود من این است که پدرم در 20 فوریه 1944 در "انزیو" ی ایتالیا کشته شد و این تاثیر عمیقی بر زندگی من گذاشت.

پس یک راه برای توسعه دادن این داستان این است که بگوییم عده زیادی عزیزانشان را در جنگ یا درگیریهای سیاسی از دست داده اند و هر یک به طریقی همان مصیبت و فقدانی را حس کرده اند که من موقع کودکی حس کردم و هنوز هم می کنم. در این فکر بودیم که چطور می شود تجربه های دیگران را هم وارد این کنسرت کرد.

من و گروهم به این نتیجه رسیدیم که یک صفحه در فیس بوک باز کنیم و از مخاطبان بخواهیم حکایتها و تصاویر عزیزانی را که در جنگ یا درگیری از دست داده اند برایمان بفرستند. مردم هم شروع کردند به فرستادن این تصاویر از سراسر دنیا. البته بیشترشان از آمریکای شمالی، چون اینجا کامپیوتر بیشتر است و دسترسی به اینترنت گسترده تر.

ولی از اروپا و خاورمیانه هم جواب گرفتیم. همین طور که حکایتها می رسید، آنها را در کنسرت می گنجاندیم. به همه فرستنده ها گفتیم که این عکسها را در کنسرت به کار خواهیم برد. البته تعداشان نسبتا کم است. پیشاپیش شروع تور در ماه سپتامبر، حدود 500 عکس داشتیم که هر کدام از آنها در قسمتی از کنسرت، روی دیوار دیده می شوند، از جمله در طول آنتراکت و همینطور در ترانه "یخ نازک".

سوال: در میان این تصاویر، عکسی هست از ندا آقاسلطان، زن جوان ایرانی که در جریان تظاهرات پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران، با شلیک گلوله کشته شد. تصویر او چطور به دیوار کنسرت شما راه پیدا کرد؟

پاسخ: یک کسی از ایران عکس اش را فرستاد.

سوال: یعنی مکانیسمی برای انتخاب تصاویر، تایید بعضی از آنها و رد کردن بعضی دیگر در کار بود، یا هر تصویری که بستگان یک نفر می فرستادند روی دیوار می رفت؟

پاسخ: روش انتخاب خیلی ساده بود. ما عکس هیچکسی را که در هر جنگ یا درگیری سیاسی کشته شده بود، کنار نگذاشتیم...

سوال: از هیچ یک از دو طرف درگیری...

پاسخ: هیچکس را. البته عکسهایی را هم کنار گذاشتیم، مثلا کسی عکس سگش را فرستاده بود که خیلی دوستش داشت و مرده بود. این جور چیزها را رد کردیم. یا مثلا عکس همسر کسی را که از سرطان مرده بود. ولی عکس هیچ کسی را که قربانی خشونت سیاسی شده بود حذف نکردیم.

ببینید، مثلا عکس گاندی هم روی دیوار است. یک کسی عکس گاندی را فرستاده بود. همانطور که گفتید عکس ندا هم هست، چون یک کسی از ایران برایمان فرستاد. خیلی ها تصویر ندا را برای ما فرستادند. جالب است که اسم ندا را مطرح کردید، چون...شاید اگر اینترنت نبود و صفحه مخصوص ما در فیس بوک نبود، کسی دورتر از آن چند خیابانی که چند روز شاهد شورش در تهران بود، از حکایت این زن باخبر نمی شد.

یک فیلمساز مستند با من تماس گرفت که اجازه استفاده از ترانه "تماشای تلویزیون" در فیلمی در باره ندا بگیرد -- این یکی از ترانه های آلبوم "سرگرمی تا حد مرگ" است که خودتان به آن اشاره کردید، ترانه ای در باره کشته شدن یک دختر چینی در میدان تیان آن من در آن زمان. من هم اجازه دادم، چون بینهایت مهم است که اطلاعات منتشر بشود.

پیداست که حکومت ایران مایل است جلوی این اطلاعات را تا جایی که بشود مسدود کند و شاید موفق هم شده باشد، ولی با اینهمه بخشی از این خبرها منتشر می شود و حالا دیگر عده زیادی در دنیا از تظاهر کنندگان حمایت می کنند چون واقعیت مسائل به صورت بی واسطه پخش نمی شود. احتمال زیادی دارد که آن انتخابات کاملا باطل بوده. تا آنجایی که من به عنوان یک ناظر بیرونی می توانم قضاوت کنم، در ایران اولا آدمها نمی توانند به قانون پناه ببرند، و ثانیا راهی برای فهمیدن اینکه عملا چند نفر در انتخابات رای دادند وجود ندارد، چرا که همه چیز در کنترل یک وزارتخانه است. مشابه این وضع را در سال 2002 در آمریکا دیدیم که رقابت نزدیکی بین بوش و ال گور در جریان بود...

سوال: سال 2000 بود...

پاسخ: بله، سال 2000...بیشتر صاحبنظران عقیده دارند که آرای گور بیشتر بود، و بعد همه چیز به آرای فلوریدا بستگی پیدا کرد و بعد دیوان عالی با را پنج در برابر چهار حکم کرد که بوش برنده انتخابات بوده. بنابراین، چنین مسائلی منحصر به ایران نیست. از دید یک ناظر بیرونی، بخت چندانی برای برگزاری یک انتخابات آزاد و منصفانه در ایران وجود ندارد.

سوال: چند ماه پیش هم شما به گروه کانادایی ایرانی تبار "بلرد ویژن" اجازه دادید بخشی از شعر ترانه "آجر دیگری در دیوار– قسمت دوم " را تغییر بدهند تا تبدیل به یک بیانیه سیاسی بشود. شما حساسیت خاصی نسبت به اوضاع سیاسی ایران دارید یا اساسا با صاحبان قدرت مخالفید؟

پاسخ: نه، گمان نکنم حساسیت یا وابستگی خاصی به ایران داشته باشم. با این همه، از دید یک ناظر بیرونی، با توجه به شواهد موجود، وضعیت جوانان ایران خیلی سخت است، و من حامی اعتراض در آن کشور هستم. این هم چند دلیل دارد. یکی اینکه من یک آدم مذهبی نیستم، برای همین هم، این فکر که دولت یک کشور به کسی پاسخگو باشد که قدرت برتر یا وجود برتر به حساب بیاید و او هم به وجودی به نام خدا متصل باشد، برای من کاملا منفور است. ولی دلیل این موضوع فقط این است که من به خدا یا پیامبران اعتقادی ندارم. من بی ایمانم، کافرم، که البته ممکن است برایم خطرناک باشد، ولی مذهب را بی پایه می دانم. با اینهمه، هیچ مشکلی ندارم که آدمها مومن باشند و هر کاری می خواهند بکنند و هر چه را می خواهند بپرستند، ولی نباید از ایمانشان به چیزی که خدا می خوانند برای مسلط شدن بر دیگران استفاده کنند.

آدمها مختارند چیزی را که به آن اعتقاد دارند مثلا الواحی را که موسی از کوه آورد، مقدس بدانند و در حکم قانون تلقی کنند. ولی من اساسا با اندیشه هر نوع حکومت دینی مخالفم. دموکراسی ما بی عیب نیست، ولی معایبش به اندازه هیچیک از حکومتهای دینی نیست. فکر یک حکومت دینی برای من کاملا منفور است. ایران دارای یک حکومت دینی است، اسرائیل هم همین طور و چند کشور دیگر. و من هیچکدامشان را قبول ندارم. شاید نه به یک اندازه، ولی هیچکدام را قبول ندارم.

سوال: پس شما هنوز یک ناراضی معترض هستید؟

پاسخ: البته.

سوال: موسیقی شما همیشه صدای دلهره و اعتراض بوده...

پاسخ: فقط به این دلیل که آدمها برای من مهم اند. فقط به این دلیل که مهمترین چیزی که در زندگی برایم قابل تصور است این است که مقام و مرجعی در کار نباشد که آزادیهای ما را تعیین کند. پس اگر از ایران صحبت می کنم و از کشوری که در آن، آزادیهای فردی پیر و جوان را یک اکثریت یا هر چیز دیگری تعیین کند، این برای من از اساس منفور است. من در یکی از ترانه هایم، از پوتین هایی می گویم که به در لگد می زنند...آلبوم "سرگرمی تا حد مرگ" بود...؟

سوال: "ضربه آخر" بود.

پاسخ: آلبوم "ضربه آخر" بود، دقیقا. ترانه "رویای تفنگدار". از این فکر که: تق! در از جا کنده می شود و آدم تبدیل به "یوزف ک." کافکا می شود و محاکمه می شود، پشتم می لرزد. از این که آدم نتواند به قانون پناه ببرد، از اینکه هیچ کاری از آدم ساخته نباشد، چون قدرت دست "آنها"ست. می توانند آدم را زندانی کنند، بهش تجاوز کنند، هر کاری بخواهند با آدم بکنند و آدم هیچ کاری ازش ساخته نباشد. این مرا وحشتزده می کند. و انگیزه کارهایی که می کنم این است که خودم را در کنار آدمهایی بگذارم که از این جور رفتارها زجر می کشند. برای من فرقی نمی کند که در گوانتانامو باشد یا تهران. هر جای دنیا که اتفاق بیفتد...

سوال: نظرتان در باره جایگاه تعهد سیاسی و اجتماعی در فرمهای مختلف هنری چیست، بخصوص در موسیقی، و آن هم موسیقی راک؟

پاسخ: در موسیقی راک تعهد چندانی به چشم نمی خورد. ولی هرجایی که هنرمندی بتواند، وظیفه دارد که نظرش را بیان کند، حالا احساسش هر چه که می خواهد باشد. شکست در عشق یا یک موضوع سیاسی. چه پیکاسو باشد که تابلو گوئرنیکا را می کشد، یا کافکا باشد که محاکمه را می نویسد، یا جرج اورول یا تامس هاردی یا مارک تواین با هاکلبری فین باشد...مهم نیست که موضوع چیست...توماس مان...هرکسی، هرجا، هر زمان...باب دیلن...وظیفه هنرمند است که احساسات شخصی اش را دنبال کند و هر چقدرش را که می تواند روی بومش منعکس کند.

اگر روی مردم اثر بگذارد چه بهتر، اگر هم نگذارد، مهم نیست. هنرمند وظیفه دارد چیزی را که حس می کند بیان کند، چون کار درست همین است.

سوال: خود شما چی؟ باز هم می خواهید احساستان را بیان کنید؟ کاری در دست تهیه دارید؟

پاسخ: این را در تمام مصاحبه هایم می گویم...ترانه های زیادی دارم، خیلی هایشان سیاسی اند. اینکه حول یک آلبوم متمرکز بشوند یا نه، نمی دانم. به نظرم کنسرتی که فعلا داریم برگزار می کنیم، مفهوم سیاسی نیرومندی دارد. در آمریکا استقبال خیلی خوبی از آن شده، که باید بگویم برایم تا حدی عجیب است. شاید به این خاطر که حمله ای کلی است به مفهوم وابسته بودن به ایدئولوژی، نه حمله های مشخص علیه افراد مشخص....چی می خواستم بگویم...

سوال: کارهای تازه ای که در دست دارید...

پاسخ: بله. در عین حال کار نوشتن هم می کنم. دارم یک جور خاطرات– اگر بشود گفت– می نویسم. آخر شب پای کامپیوتر می نشینم و کمی از حکایتم را می نویسم، که شاید روزی چاپ بشود. من همیشه شعر سروده ام...ولی برگردیم به هنرمندها و مسئولیتشان در توصیف زندگی شان یا بیان احساس شان.

سینما رسانه خیلی نیرومندی است، و من از هواداران پروپاقرص یک فیلمساز ایرانی هستم– فکر می کنم ایرانی باشد– بهمن قبادی، بله ایرانی است. "زمانی برای مستی اسبها" و "لاکپشتها هم پرواز می کنند" و آن فیلمی که در باره آنتهای ماهواره ای است...اینها را در آمریکا کسی نمی شناسد، ولی فیلمهایی بینهایت زیبا هستند، فوق العاده تکان دهنده اند و دقیقا همان چیزی را که من در باره "لگد زدن پوتین ها به در" می گویم می گویند و اینکه همچون وضعیتی چقدر ناراحت کننده و تکان دهنده و غیر انسانی است.

هر کسی تا جایی که بتواند باید سعی کند این شرایط را عوض کند و روی آدمهای هر چه بیشتری در دنیا اثر بگذارد. قبادی این کار را تقریبا بدون متهم کردن شخص خاصی می کند، چون قصه هایش در عین سادگی بینهایت تاثیر گذارند و ریشه های عمیقی در آن فرهنگی دارند که او بخوبی درک می کند. از هنر و مهارتش به عنوان یک فیلمساز بزرگ استفاده می کند تا زندگی را برای ما به گونه ای توصیف کند که ما را انسانتر از قبل کند. من هم اگر بتوانم در حد خودم کار او را می کنم، یا ایلیا سلیمان، فیلمساز اسرائیلی که فیلمی دارد به اسم "زمان باقی مانده"، در باره سرگذشت خانواده اش از سال 1984 تا به حال.

می توانم اسم افراد زیادی را ببرم که روی من اثر گذاشته اند. بنابراین خودم را عضو جمعی حس می کنم. مطئنم که در جامعه هنری ایران هم صدها یا هزاران نفر هستند که می توانند به ما کمک کنند انسانتر باشیم و عشق و محبت بیشتری را در زندگی مان تجربه کنیم. کار آنها سخت تر است، چون حکومتی دارند که نمی خواهد بگذارد این کار را بکنند. من هیچوقت در ایران نبوده ام، ولی به حرفهای احمدی نژاد گوش می کنم و ساختار سلسله مراتب دینی را می بینم. به نظر من هنرمندان ایرانی درگیر جنگی شدید و سخت اند تا روشنایی را به زندگی ما بیاورند، و صاحبان قدرت جلویشان را می گیرند. به همان ترتیبی که شاید– البته به شکلی خفیفتر– در آمریکای شمالی، صاحبان قدرت جلوی ما را می گیرند. کسانی که به گرم شدن کره زمین اعتقاد ندارند چون برای کسب و کارشان مضر است.

سوال: شاید بدانید که در ایران هواداران زیادی دارید. فکر می کنم در سال 2006 بود که در دبی کنسرت داشتید. هزاران ایرانی از کشورشان به دبی رفتند تا در کنسرت شما شرکت کنند. اگر فرصتی پیش بیاید، دلتان می خواهد در ایران کنسرت بگذارید؟

پاسخ: البته.

سوال: با وجود همه حرفهایی که در باره وضعیت ایران و دولت این کشور زده اید؟

پاسخ: دولت ایران در باره این حرفهایی که امروز به شما زدم چه احساسی خواهد داشت؟ فکر می کنید بگذارند این حرفها را در ایران بزنم؟ نمی دانم، شاید هم بگذارند، شاید چون خارجی هستم، برای من استثنا قائل بشوند. هیچ معلوم نیست...

مطالب مرتبط