نگاهی به رمان 'همین روزها...' نوشته علیرضا میراسدالله

حق نشر عکس BBC World Service

"همین روزها..." نوشته علیرضا میراسدالله، شکل متکامل و بلوغ یافته نگاه طنز گونه نویسنده به تلخی های زندگی است که پیشتر در چند کتاب همراه با تصویرگری متبلور شده بود.

این بار هنوز به رغم دلبستگی نویسنده به تصویر (که این بار تصویرگری کتاب به کس دیگری غیر از نویسنده واگذار شده) تلاش نویسنده را برای خلق متنی متکی بر خود، با آغاز و انجام مشخص، با خواننده قسمت می کند؛ که آشکارا تجربه ای است موفق که خارج از هیاهوی مرسوم، جهان قابل تامل و ویژه نویسنده را با خواننده اش قسمت می کند.

همین روزها... آشکارا مدیون نویسنده مورد علاقه میراسدالله، چارلز بوکوفسکی است و چه در ساختار و چه محتوا، آگاهانه یا خود آگاه، ارادت ویژه نویسنده را به این چهره بزرگ ادبیات قرن بیستم آمریکا اشکار می کند.

نویسنده به مانند بوکوفسکی از خودش مایه می گذارد و زندگی روزمره اش را در برهه های مختلف دستمایه روایت جذابی می کند که پر از حس های بکر و قابل تامل نویسنده است که با نثری ساده و بسیار روان- البته باز به سبک بوکوفسکی بزرگ؛ فارغ از هر نوع پیچیدگی و پرهیز آشکار از لغات پرطمطراق- خواننده را با خود همراه می کند و نویسنده هیچ ابایی ندارد که خود را در برابر خواننده اش عریان کند.

در نتیجه خواننده، داستان های راوی را باور می کند و در نتیجه آن دیگر چندان اهمیتی هم ندارد که چه میزان آن واقعی است و از تجربه زندگی نویسنده نشات می گیرد و چه میزان زائیده خیال.

در واقع دو بخش از کتاب با خیال نسبت مستقیم دارد و به عمد جدای از فصول دیگر آن قرار می گیرد:فصل آغازین و فصل پایانی.

در فصل آغازین یا پیش گفتار، مشخص نمی شود که با روایت یک رویا مواجه هستیم، یک هذیان ذهنی یا واقعیت به سخره گرفته شده، و در دل بخش آخر هم یک خواب سوررئال تمام عیار را در کنار واقعیت تلخ زندگی(خودکشی پدر) شاهدیم که تصویری نمادین( و مدیون سینما) از یک مرگ روایت می کند.

در فصل پیشگفتار راوی می گوید که قرار است چشم او را از حدقه در بیاورند و چشم تازه ای جای آن بگذارند. او قصه از دست دادن چشم اصلی اش را تعریف می کند.

این فصل تخیلی در واقع شاید بیان استعاری ای است از تردیدهای نویسنده؛ از تردید به واقعیت های جاری زندگی روزمره، و در حقیقت نمادی برای اشاره به نیاز به یک چشم دیگر(و حتی به رنگ دیگر) برای متفاوت دیدن هر آنچه در اطراف ما می گذرد.

نویسنده با این مفهوم بازی می کند و بعدتر آن را در دل قصه های واقعی دنیای اطرافش جای می دهد: "این اتفاق ربطی به مشکل چشمانم ندارد. چون صندلی را می بینم. پرده اتاق را می بینم. همه چیز را می بینم، تنها آن آدم است که دیده نمی شود. آن آدم را هم دیده ام. روی آن صندلی نشسته بود. حرف می زد. اما در کدام زمان؟ شاید دیروز آمد و رفت. شاید فردا بیاید و تا آخر شب هم بماند. ولی الان آنجا نیست. دیگر روی آن صندلی ننشسته است."

"-هی کجایی؟ امشب سرحال نیستی؟"

"مشکل این نیست که کجا هستم. سرحالم یا نه. مشکل این است که در جایی که باید باشم نیستم، من از بودن خودم مطئمن نیستم."

تردیدهایی از این دست در هستی راوی، تردیدهایی به شکل بوف کور هدایت یا چاه بابل و همنوایی ارکستر شبانه چوب ها ی رضا قاسمی را بخاطر می آورد، با این تفاوت عمده که نویسنده هنوز در رها کردن عصیان قلم و پرداخت سوررئال فضا، بسیار محتاطانه عمل می کند.

در واقع میراسدالله در بین یک روایت خطی ساده از زندگی روزمره به سبک و سیاق بوکوفسکی، و یک فضای تلخ و تیره با هم آمیزی رویا و واقعیت و هذیان و به زیر سوال بردن روزمرگی و همه واقعیت زندگی، در نوسان است.

گاه به روایت خطی جذابش از زندگی در نیوزیلند و بعد در انگلستان و عشق و نفرت اش به ناتالی و نگاه متفاوتش به آدم های اطراف(از تیمور دوست پزشکش در نیوزیلند تا دوستان ناتالی) قناعت می کند و گاه دوست دارد به تخیل محض پناه ببرد و منطق روزمره اش را به کل بشکند و جهان متفاوتی با منطق و معیارهای دیگری بنا کند؛ جهانی از نوع نقاشی هایی که میراسدالله می کشد.

راوی یک جا در رمان نقاشی هایش را اینچنین توضیح می دهد: "دختری با یک برش هندوانه در دستش، به آسمان نگاه می کند. دختری هندوانه را به گرگی که فقط سرش در کادر است، تعارف می کند. دختری برای یک پرنده گیتار می زند و نهایتاً دختری مشغول خوردن یک ماهی بسیار بزرگ است. وقتی می خواهم تابلوهایم به فروش بروند همیشه دختر می کشم. پسرها را نمی خرند؛ مخصوصاً پسرهایی که من می کشم، همه کج و کوله اند، با سرهای بزرگی که معمولا از کادر بیرون زده است."

تلخی و تیرگی متن با تصویرسازی های مهدی کریم زاده تلطیف شده اند، اما دلیل وجودی این تصاویر و علت عدم اعتماد نویسنده به خود متن (بدون نیاز به تصویرسازی) را نمی فهمم.

قلم میراسدالله خودش در روایت نقش تلطیف کننده را هم دارد و در جاهایی- به موقع و سر وقت- از تیرگی و تلخی اثر می کاهد و خواننده را دل‎زده نمی کند.

مثلاً اولین جملات تکان دهنده و هراس آور اثر خیلی زود با این جمله جبران می شود:"...بلافاصله بعد از هربار مصرف چشم ها را چنان گشاد می کرد که از پشت دیوار، درون اتاق خواب همسایه را می شد به وضوح دید و ریشه نزاع روزمره شان آشکار می شد."

یا در میان تلخی های زندگی، نویسنده به شیوه ای هزل گونه توضیح می دهد که چطور می خواست یک سگ را با یک سبد هلوی گندیده بکشد، اما در نهایت سگ فقط یکی دو روز اسهال گرفت.

شاید اگر دست و بال نویسنده باز بود، داستان های بیشتری را از ماجراهای عاشقانه و رابطه های جنسی راوی (باز به سبک بوکوفسکی البته!) با خواننده قسمت می کرد اما تا همین جایش هم هر آنچه در این مورد می گوید در دل اثر جا می افتد و تجربه ای است که راوی را وارد مرحله تازه ای از زندگی اش می کند.

او در پایان تصمیم قاطعانه اش را در رابطه با ناتالی می گیرد و به روشنی هم برای خواننده توضیح می دهد که دیگر از سرنوشت او اطلاعی ندارد. راوی در آخرین جملات کتاب با کوله اش به سمت ناکجاآبادی می رود که ما نمی دانیم کجاست؛ اما در بلوغ فکری او تردید نداریم.

همین روزها.... - نوشته علیرضا میراسدالله- تصویرگر: مهدی کریم زاده- ناشر: نشر مثلث- تهران- زمستان 1389- 2200 نسخه.

مطالب مرتبط