گنجینه مطبوعات؛ رونق بخشیدن به یک کار مرده

حق نشر عکس BBC World Service

اگر برای یافتن یک مطلب از درون یک مجله قدیمی فرضا به کتابخانه ملی مراجعه کرده باشید و دیده باشید که یک دوره مجله را با چه مشقتی ممکن است در اختیار شما بگذارند و بعد از در اختیار گرفتن آن دریافته باشید که آن دوره مجله تا چه اندازه ناقص است و احتیاجات شما را به هیچ وجه بر نمی آورد، آنگاه قدر یک "گنجینه مطبوعات" را که با یک سفارش، بتواند دهها دوره مجله را در طول یک هفته در اختیار شما بگذارد خواهید دانست.

به هنگام افتتاح شهر کتاب مرکزی در اسفندماه، دیدارکنندگان در گوشه ای از کتابفروشی به قفسه هایی برخوردند که نمونه بعضی مجلات و نشریات قدیمی را در خود داشت و عنوانش "گنیجینه مطبوعات" بود.

پرس و جوها نشان داد که باعث و بانی کار، جوانی است به نام حسین تقوی که قبلا کتابفروش بوده و ده پانزده سالی است که به کار مطبوعات قدیمی مشغول شده است.

تقوی متولد 1346 بندر شاهپور (بندر امام خمینی فعلی) است. از دو سالگی به همراه پدر و مادر به تهران آمده، در تهران بالیده اما هنوز خود را جنوبی می داند. شاید عشق به جنوب او را واداشته که برای مدتی به بندرعباس برود و پیشه پدر را که کار روی کشتی بوده است از سر گیرد.

اما بعد مثل همه کسانی که در تهران زندگی کرده اند طاقت نیاورده، به شهر درندشت باز آمده است. دوران کودکی اش در تهران سپری شده، از همان کودکی به کتاب علاقه مند بوده، در آغاز به کتابفروشی روی آورده اما سیر حوادث او را به سمت مجلات و نشریات قدیمی سوق داده است. آدم باهوشی است و حافظه حیرت انگیزی دارد. شاید بتوان گفت پدیده ای است. روابط عمومی اش بی مانند است. به اندازه یک تاریخ آدم می شناسد.

با عده زیادی در ارتباط است. خانه اش آشفته بازار کتاب و مجله است و تختی که بر روی آن می خوابد در میان مجلات کهنه وصله ناجوری است که در گوشه اتاق گم شده است. دفترش در پاساژ کتاب صفوی محل آمد و شد اهل کتاب است. تلفنش مدام زنگ می زند و از او کتاب و مجله می خواهند. در واقع به یک کار مرده رونقی بخشیده که نگفتنی است.

همه اینها موجب گفت و گو با او شده است.

چه چیزی باعث شد به کتابفروشی روی بیاورید؟

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption حسین تقوی قبلا کتابفروش بوده و ده پانزده سالی است که به کار مطبوعات قدیمی مشغول شده است

یک آقایی بود در خیابان خیام، به نام ناصر رحیمی، کتاب بساط می کرد. از دست دوم فروش های تهران بود. ما زیاد کتابفروش دست دوم نداریم. در دهه 60 تا آنجا که من یادم است در میدان انقلاب پدر جواد یساولی بود، همین ناصر رحیمی بود، کتابفروشی اوستا بود، کتابفروشی تماشا بود، امیر باراتا بود و چند کتابفروش دیگر در پاساژ ایران مثل بیژن کلباسی.

در خیابان ناصرخسرو هم آقای بارفتنی کتابفروشی شمس را داشت، در خیابان جمهوری آقای فشاهی بود که چند روز پیش فوت شد. پدر محمد رضا فشاهی نویسنده. کتابها هم ارزان بود. مثلا دوره هجده جلدی صادق هدایت 1500 تومان.

آقای ناصر رحیمی چه کرد که شما کتابفروش شدید؟

گفت فکر می کنم شما کتابفروش خوبی بشوید. من هم رفتم کتابفروش شدم. در سه راه اکبر آباد یک کتابفروشی بود، اول بار آنجا مشغول شدم. بعد رفتم خیابان شیراز شمالی، کتابفروشی بزرگی بود، آنجا کار کردم و توانستم با بسیاری آدم ها آشنا بشوم؛ نقاش ها، مجسمه سازها، استادان معماری، پزشکان، نویسنده ها، خیلی ها. برای من خیلی خوب بود. تا سال 69 آنجا بودم، بعد بیرون آمدم و دوباره رفتم جنوب، بندرعباس، و شروع کردم روی کشتی کار کردن. مدتی آنجا کار کردم ولی دیدم محیط برای من مناسب نیست.

روی کشتی؟ چه کار می کردید؟

کارگری. همه کارهای سخت و نفس گیری که روی کشتی وجود دارد. بار می زدم. چند ماه روی کشتی کار کردم و دوباره برگشتم تهران.

در تهران یک روز رفتم دفتر آقای آذری. از قبل او را می شناختم. آقای آذری قبل از انقلاب در دفتر راهنمای کتاب کار می کرد. ایرج افشار به او پیشنهاد کرده بود که مجلات قدیمی را جمع کند. با تشویق (ایرج) افشار و (احسان) یارشاطر از دهه 40 شروع کرده بود به جمع آوری مجلات.

البته قبل از او ابوالحسن باستانی قمشه که کارمند بانک رهنی بود این کار را شروع کرده بود. اما آقای باستانی ارتباطاتی نداشت. آقای آذری چون آقای افشار و یارشاطر از سرشناسان کتاب در ایران بودند و ارتباطات وسیعی با خارج داشتند توانست در داخل و خارج کتاب و مجله بفروشد.

کار او تا سال 58 رونق داشت. گاه می ریختند توی مغازه اش، گاهی مجلاتش را می بردند، اذیتش می کردند. از یک دوره مجله گران قیمت یکباره یک جلدش را بر می داشتند. دوره اش ناقص می شد. ولی آقای آذری از پا ننشست. بعد از سال 58 به کمک آقای سیدین صحاف به پاساژ کتاب صفوی آمد و مغازه کوچکی دایر کرد. با سختی های زیادی که آن زمان وجود داشت، کارش را دوباره راه انداخت. او با کمک کسانی مثل ایرج افشار کارش را ادامه می داد. تنها کسی بود که با دانشجویان خیلی خوب تا می کرد. تنها کسی بود که می توانست کتابخانه ها را کامل کند.

کسان دیگری هم بودند مثل آقای آذری که در این زمینه ها کار می کردند؟

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption خانه محمد تقوی آشفته بازار کتاب و مجله است

بله، گوشه و کنار بودند کسانی که این کار را می کردند. قبل از آقای آذری به گمانم یکی از کسانی که این کار را شروع کرده بود، محمد رمضانی بود که بعضی مجلات را تجدید چاپ می کرد یا می رفت هندوستان خیلی چیزها می آورد. یا یک آقای علی اکبرخان شیبانی بود که عادت داشت تمام شماره اول ها را جمع کند. می داد به صورت جنگ صحافی می کردند.

شخصی بود به نام آقای قاسمی. دانشکده ادبیات درس خوانده بود. مجموعه خوبی داشت که من خریدم. مرد خوبی بود. یک آقای گلچین هست که معلم زبان انگلیسی بود. مجله جمع می کرد. یک آقایی به نام پرویز زنوبی بود که کارمند گمرک بود ولی چون علاقه مند بود انتشاراتی راه انداخته بود به نام پاپیروس. مدتی هم در خیابان انقلاب دفتر داشت. به جنگ های ادبی علاقه مند بود و مجله می فروخت.

پیش آقای آذری هم شخصی بود به اسم کاظم شهبازی که الان استاد رشته نمایش است. محسن اعتمادی هم که راهنمای تور است و آژانس کاراوان صحرا را دارد، به این کار هم علاقه دارد. اینها مجله جمع می کردند و به آقای آذری می فروختند. آقای آذری برای خودش یک قطب بود. باستانی هم همینطور.

خب شما برگشتید تهران و رفتید به آقای آذری سر بزنید.

آمدم تهران رفتم به آذری سری بزنم، دیدم یک آقای جوانی خیلی دمق آنجا نشسته ولی از آقای آذری خبری نیست. گفتم ببخشید آقای آذری نیستند؟ گفت شما؟ گفتم من دوستشان هستم. گفت فوت شدند. ناراحت شدم. با او به صحبت نشستم.

معلوم شد پسر اوست و در کار پدر مانده است. به این کار علاقه مند نیست. بلد هم نیست.گفتم خب من می آیم به کمکتان. با هم کار می کنیم. تا این زمان من کار مجله نکرده بودم و بلد نبودم. کار کتاب کرده بودم. یک خانه داشتم فروختم و از سال 71 با او شروع به کار کردم.

سه چهار سالی با هم کار کردیم ولی او علاقه ای به این رشته نداشت. از هم جدا شدیم. مغازه رو به رو را اجاره کردم. او هم گنجینه پدرش را به کتابخانه ملی فروخت، به ثمن بخس، و از این کار بیرون رفت.

دیگر کسی توی این کار نبود. فقط باستانی مانده بود. او هم مرد مسنی بود و نمی توانست کار کند. مجلاتش را صحافی می کرد می گذاشت توی کتابفروشی پیام برایش بفروشند. از قبل از انقلاب از هر مجله ای که در می آمد صد شماره می خرید و بایگانی می کرد.

حالا تصور کنید برای نگهداری مجلاتی که او داشت، چه جای وسیعی لازم بود. باید می رفتید خانه اش را می دیدید. سه طبقه خانه اش از مجله پر بود. به هر حال من کار را شروع کردم و با یک سری اساتید آشنا شدم.

اوایل فروشم عمده نبود. گاهی کسانی خریدی می کردند. در سال 1377 آقای (کاظم) بجنوردی، رئیس کتابخانه ملی، برای اولین بار بعد از انقلاب 300 دوره مجله سفارش مجله داد. این باعث شد که من قوت بگیرم. خوشبختانه در سالهای اخیر با کارهایی که شده دارد مقداری ارزش مطبوعات شناخته می شود.

مطبوعات مصرف روز دارد. مطبوعات گذشته بخصوص روزنامه ها بنا به معروف مثل سبزی فاسد شده است. بنابر این چه ارزشی دارد که باید آنها را جمع آوری کرد؟

برای نوشتن یک مقاله باید چندین کتاب خوانده شود. گاهی ارزش مطبوعات از کتاب بیشتر است؛ موجز است، مختصر است، مفید است، به روز است، تجدید چاپ نمی شود، اینها و علل دیگر سبب می شود پژوهشگران نیاز مبرمی به نشریات پیدا کنند.

بنابراین باید مجلات در جایی جمع آوری شود تا اهل تحقیق از آنها استفاده کنند. متاسفانه ما یک مرکز درست و حسابی در این زمینه نداریم. البته بعضی موسسات تلاش می کنند اما رویهمرفته ضعیف است.

کتابخانه مجلس دارد خوب به مردم سرویس می دهد ولی 95 درصد دوره هایش ناقص است. کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران با اینکه پایه گذارش استاد ایرج افشار بود، دوره های مجلاتش ناقص است. چه بلایی سرشان آمده نمی دانم ولی ناقص است.

تازه آنها بیشتر به قشر دانشگاهی سرویس می دهند. البته افراد علاقه مندی هستند مثل خانم مهران عاشوری که برای اولین بار در ایران فهرست نشریات دانشگاه تهران را به صورت کتاب بیرون داد. جدیدا کتابخانه مجلس هم از ایشان پیروی کرده و - شنیده ام - آنها هم فهرست خود را منتشر کرده اند. آستان قدس هم دارد چنین کاری می کند. کتابخانه ملی هم سعی دارد مجموعه خود را کامل کند اما سرویس دهی آن خوب نیست.

ابوالحسن باستانی را از کجا می شناختید؟

وقتی در مطبوعاتی آذری مشغول بودم یک روز آقایی آمد، کیف بزرگی در دست داشت. همه او را با آن کیف بزرگ می شناختند. در جهاد سازندگی کار می کرد. حسابدار بود. گاهی می آمد مجله ای را که لازم داشت می گرفت. یا ما اگر مجله ای لازم داشتیم از او می گرفتیم. برخوردش خوب بود. به دانشجویان خوب سرویس می داد. حتی شاید مجله می داد و پول نمی گرفت. دیگر دوست شده بودیم و تا آخرین روزهای زندگی با او در ارتباط بودم.

آخرین بار هم که به خانه اش رفتم حس کردم دیگر رفتنی است. مجموعه اش را دوستان من خریدند. مجموعه عظیمی بود. حدود 30 کامیون و وانت مجله داشت. فکر نمی کنم هیچ کتابخانه ای در ایران و جهان اینهمه مجله قدیمی داشته باشد. البته کتاب هم داشت ولی کتابهایش را جداگانه فروخته بود. مجلاتش را به یکی از دوستان من فروخت. او هم به من خبر داد. مبلغ آن را گفت پرداخت کردم.

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption ایرج افشار، پایه گذار کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران

این در چه سالی بود؟

1385 بود. قیمتش هم زیاد نبود. اما کتابخانه مجلس و ملی رفته بودند و نخریده بودند. با اینکه اصلا مبلغی نبود. کتابخانه های کشور می توانستند آن را بخرند و بطور رایگان بین کتابخانه های دانشگاهی یا شهرستانها توزیع کنند.

برای گسترش زبان فارسی یک چنین مجموعه ای خیلی لازم است. در حالی که همایش های بزرگی برپا می شود که خاصیت چندانی ندارند یا چیزهایی را با قیمت بالا می خرند ولی به اینجا که می رسند از بذل و بخشش باز می ایستند. به نظرم باید با دانشگاهها و وزارت علوم و سازمانهای دیگر صحبت کرد که اینها دارای ارزش است و تاریخ و فرهنگ ماست و باید در همه دانشگاهها باشد.

برای مثال خطه آذربایجان که مهد مشروطیت است یک کتابخانه درست و حسابی ندارد. استان گیلان به همچنین. به هر حال از زیربناهای توسعه فرهنگی ایجاد کتابخانه و کتابفروشی و این نوع کارهاست. بعضی از کتابخانه های خارجی مثل کتابخانه کنگره گنجینه نشریات فارسی شان غنی تر از کتابخانه های بزرگ ماست.

از سرویس دهی کتابخانه ها گفتید. کدام یک از کتابخانه ها در حال حاضر سرویس دهی خوبی دارند؟

الان کتابخانه و موزه ملی ملک، خیلی عالی به مردم سرویس می دهند. دیگر کتابخانه مجلس است که با یک کارت ملی هرچیز بخواهید در اختیار شما می گذارد. دیگر کتابخانه حسینیه ارشاد. شنیده ام آستان قدس هم خوب است. ولی 99 درصد دانشگاههای ما کتابخانه درست و حسابی ندارند. در حالی که یکی از مهمترین بخش های هر دانشگاهی کتابخانه آن است.

رابطه شما با شهر کتاب چیست و چه کاری برای آن کرده اید؟

رابط من و شهر کتاب به عنوان بزرگترین سوپرمارکت فرهنگی دوست عزیزم دکتر جمشید لطفی بود. او بود که مرا با آقای مهندس (مهدی) فیروزان آشنا کرد. آقای فیروزان مدیر عامل شهر کتاب توجه داشت و دارد که این منابع چقدر با ارزش است و با چه زحمتی جمع آوری شده.

به این خاطر انبارهایی در اختیار من گذاشت که بتوانم نشریات و مجلاتم را در آنها نگهداری کنم. شاید در آینده بتوانیم اینها را اسکن کنیم و به صورت پی دی اف به سراسر ایران و جهان بدهیم یا در اختیار پژوهشگران یا مراکز ایران شناسی بگذاریم.

گنجینه مطبوعات شهر کتاب را شما در اختیار گذاشتید؟

بله.

یعنی اگر کسی یک دوره مجله لازم داشت چه باید بکند؟

می تواند از طریق سایت شهر کتاب یا حضورا و بطور مستقیم سفارش دهد. در طول یک هفته دوره آن را آماده می کنیم و صحافی شده تحویل می دهیم.

هزینه آن چقدر است؟

قیمت هر مجله فرق می کند. بستگی به این دارد که چه مجله ای را می خواهند.

این کار در دفتر شما هم ممکن بود. پس رابطه با شهر کتاب چه امکانی به شما داده است؟

حق نشر عکس BBC World Service

به من امکان داده است که مردم بیایند آنجا و گنجینه مطبوعات ما را ببینند چون در دفتر کوچک من دیده نمی شود. همچنین این امکان را داده است که در نمایشگاههای بین المللی کتاب شرکت کنیم. هم برای شهر کتاب خوب است هم برای من. این نوع کارها به تنهایی سخت است. دست به دست هم که بدهیم بهتر می توانیم سرویس بدهیم. آقای فیروزان از هیچ کمکی دریغ نمی کند و پشت ما ایستاده است تا ایده های خود را اجرا کنیم.

چه ایده هایی؟

ایده ها زیاد است. یکی این است که در تهران و شهرستانها موزه مطبوعات راه بیندازیم. فکر می کنم ایده جالبی باشد که نشریات مختلف دوره قاجار را قاب کنیم و کنار موزه کتاب در تپه های عباس آباد به نمایش بگذاریم تا پیشینه غنی ما در مطبوعات بر همگان معلوم شود. شنیده ام که موزه مطبوعات آمریکا هم یکی دو سال بیشتر نیست که راه افتاده. این به نظرم خیلی مورد نیاز است.

علاوه بر این ما در تهران به یک کتابخانه تخصصی مطبوعات احتیاج داریم. تصور می کنم شهرداری هم که ده بیست کتابخانه تخصصی در سطح تهران راه انداخته، از این فکر حمایت کند که ما یک کتابخانه تخصصی مطبوعات و نشریات در تهران دایر کنیم تا هر کس نیاز پیدا کرد مراجعه کند و مطبوعات مورد نیاز در اختیار او قرار بگیرد و بتواند تحقیقاتش را انجام دهد.

سومین طرح من ایجاد شهر مجله است. خیلی از جوانها و محققین ما به مجلاتی نیاز دارند که آنها را پیدا نمی کنند. اگر هم خودشان دوره را داشته باشند بطور ناقص دارند. ما می توانیم هزار هزار مجله بریزیم که بیایند با قیمت نازلی حتی تک شماره آنها را بخرند تا از لحاظ مالی هم به آنها فشار نیاید. شهر کتاب طرح های آن را نوشته است و می خواهد به دکتر قالی باف پیشنهاد بدهد. البته آقای فیروزان می گوید هر آدم فرهنگی خیری مشتاق باشد با او کار و همکاری می کنیم.

آیا تا کنون کسانی پیدا شده اند که از این طرح ها حمایت کنند؟

نه. در حرفهایم مطرح می کنم تا علاقه مندان حتی کسانی که بطور شخصی می توانند حمایت کنند گام جلو بگذارند. ممکن است کسی کارخانه دار باشد ولی به این امور علاقه مند باشد. چنین کسانی می توانند با شهر کتاب صحبت کنند تا این مکانها را با حمایت مالی آنها راه بیندازیم. کارهای فرهنگی احتیاج به حمایت و حمایت کننده دارد. این حمایت کننده می تواند نهاد دولتی یا غیر دولتی باشد، کمیسیون فرهنگی مجلس باشد، شورای شهر باشد یا هر شخص علاقه مندی.

به غیر از اینها در نظر دارم اگر امکانش پیش بیاید با کشورهای خارجی تماس برقرار کنیم و نمایشگاهی از مطبوعات دوره قاجار ترتیب بدهیم. صدها عنوان نشریه از دوره قاجار وجود دارد که می توان آنها را به صورت قاب شده به نمایش گذاشت تا بیایند ببینند که ما جزو اولین کشورهایی بوده ایم که به تعداد کثیری مطبوعات و روزنامه و روزنامه نگار داشته ایم.

در این ده پانزده سالی که کار می کنید بیشتر مشتریان شما ایرانی بوده اند یا خارجی؟

ایرانی بوده اند. ما در سطح جهان هنوز اطلاع رسانی لازم را نکرده ایم. در سطح داخلی هم نکرده ایم.

مهمترین نشریه ای که تا کنون به خارج از کشور فروخته اید فکر می کنید کدام است؟

دوره کامل چلنگر که برای دانشگاه ایلینوی فرستاده ام یا احتمالا دوره نشریات قاجار که دانشگاه آکسفورد خریده است.

الان نشریاتتان را کجا نگهداری می کنید؟ انباری اجاره کرده اید؟

نه. آقای فیروزان مدیر عامل شهر کتاب که عاشق فرهنگ است کمک کرده است و انباری در اختیار من گذاشته است. بدون هیچ چشمداشتی. این هم کار سختی است که بدون کمک های مانند کمک های شهر کتاب میسر نیست. گنج قارون می خواهد، عمر نوح و صبر ایوب.

مطالب مرتبط