شصت سال پس از خودکشی هدایت؛ هدایت و موسیقی

حق نشر عکس sadeghhedayat.com
Image caption از راست: ‌آندره سوريوگين، مجتبی مينوي، غلامحسين مين‌باشيان، مسعود فرزاد، صادق هدايت، اطراف تهران

از دوستی نزدیکی که صادق هدایت در بازگشت از اروپا (۱۳۰۹)، با غلامحسین مین باشیان پیدا کرد، خیلی‌ها حدس می‌زدند این دو در زمینه موسیقی ایران باورهای یکسانی دارند.

مین باشیان که در سال ۱۳۱۳ به ریاست اداره موسیقی کشور و نیز سرپرستی هنرستان عالی موسیقی برگزیده شده بود، ستیزه‌ای ذهنی و عملی با موسیقی سنتی داشت و بر این باور بود که باید این موسیقی را کاملا به کناری نهاد و به قول معروف "از سر تا پا فرنگی" شد.

هدایت نیز البته برای موسیقی علمی غرب اهمیت ویژه‌ای قائل بود، ولی موسیقی ملی، به ویژه حوزه عامیانه و بومی آن را نیز قدر می‌گذاشت. در مجله موسیقی (۱۳۱۷-۲۰) که مدیریتش با مین باشیان بود، بیشتر مقالات در تجزیه و تحلیل آفریده‌های موسیقی کلاسیک غرب نوشته می‌شد و حتی هدایت نیز مقاله‌ای در شرح زندگی و هنر آهنگساز روس " پیتر ایلیچ چایکووسکی" در همان مجله انتشار داد ولی علاقه و توجه ویژه‌اش معطوف به ترانه‌های عامیانه ایران بود و با یاری خوانندگان مجله می‌کوشید این ترانه‌ها را گردآوری کند.

مقاله پژوهشی گسترده‌ای از او در شماره‌های ۷و ۶ مجله موسیقی آمده که تکمیل کننده جزوه "اوسانه" (افسانه) اوست. اوسانه در سال ۱۳۱۰ در تهران انتشار یافت و بعدها ترانه‌های عامیانه نیز به آن پیوسته شد و چاپ‌های متعدد پیدا کرد.

هدایت بر پیشانی ترانه‌های عامیانه، حرفی از روبرت شومان، آهنگساز معروف آلمانی را آورده که " با دقت به ترانه‌های ملی گوش فرادار! آن‌ها سرچشمه بی پایان قشنگ‌ترین ملودی‌ها می‌باشند و چشم تو را به صفات مشخصه ملل گونه‌گون باز می‌کنند...."

به باور هدایت، این ترانه‌ها اگر چه از نظر "توسعه و زیبائی" به پای موسیقی علمی نمی‌رسد- "و برتری موسیقی علمی انکارناپذیر است"- ولی در آن‌ها نیروئی حیاتی هست که "خواص" (و تاثیرات) قابل توجهی دارند.

هدایت بیشتر ترانه‌ها را نیز از نظر محتوائی تحلیل کرده است و دو سه تا از آنها را در مقامی برتر نشانده است. ترانه‌هائی که می‌شود آن‌ها را chanson des metamorphses (ترانه‌های دگردیسی) نامید، یکی با این سرآغاز:

"تو که ماه بلند در هوائی/ منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم/

تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری/ منم بارون میشم تن تن می‌بارم...الخ"

و دومی با این سرآغاز:

"دیشب که بارون اومد/ یارم لب بوم اومد/ رفتم لبش ببوسم/ نازک بود و خون اومد/

خونش چکید تو باغچه/ یک دسته گل در اومد/.......الخ"

هدایت می‌گوید: در نهایت هیچ چیز برای عاشق باقی نمی‌ ماند جز حیرت و سرگردانی.

ترس از موسیقی!

و اما در مورد برخورد هدایت با موسیقی سنتی، دو روایت شیرین در دسترس داریم. یکی روایتی است از علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، نقل شده از تقی تفضلی، مرد فرهیخته‌ای که با هدایت نزدیکی‌‌های بسیار داشته است. او و هدایت سالی چند بار به ساری و به میهمانی کلبادی، از ملاکان بزرگ مازندران، می‌رفته‌اند. در یکی از این سفرها میان آن دو بحث بر سر موسیقی ایران در می‌گیرد:

"رفتیم توی سالن. اول شب بود و دنباله آن حرف‌هائی را که درباره موسیقی داشتیم، گرفتیم... در گوشه اطاق دو سه بطری ویسکی بود و یک ظرف بزرگ نقره‌ای پر از پسته!...ما دو نفر با آن پسته‌ها، دو بطری ویسکی خوردیم....پای منقل تریاک، پنج، شش نفری نشسته بودیم. من ...کمی سه تار زدم و بنان که او هم حضور داشت، خواند... یک وقت دیدم صادق هدایت گریه می‌کند و موهای سرش را می‌کند! و دست مرا می‌بوسد....و می‌گوید: تقی...من موسیقی ایرانی را خیلی دوست دارم ولی از این موسیقی و از این سازی که تو می‌زنی می‌ترسم...سازی که با جان من، مملکت من، روح من، پیوندهای من ارتباط دارد. این موسیقی است، نه موسیقی فرنگی.... و موهایش را هی می‌کند...."!

روایت دوم باز منقول از تقی تفضلی است. راوی نقل ولی مهدی اخوان ثالث است که نقل را به زیباترین واژه‌ها و بکرترین ترکیبات آراسته است. در این روایت، دیدار در پاریس، در خانه تفضلی پیش می‌آید:

"خواندمش، پذیرفت، به درون آمد. لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن....مینائی از باده فرنگان داشتم. پیش گذاشتم. نم نمک لب تر کردیم. تا کم کمک مستان شدیم و آن چنان‌تر..."!

میزبان سپس می‌خواسته صندوقچه کوکی را پیش آورد و نام می‌برد "تنی چند از فحول ائمه شریف‌ترین الحان فرنگ را...که همه را خوب می‌ شناخته است...."

هدایت ولی پاسخی نمی‌دهد و پس از چند دقیقه خاموش و ساغر به دست، زنار فرنگان باز می‌کند، به سوی پستوی خانه می‌رود و سه تار میزبان را می‌آورد و به او می‌دهد:

"ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم.....حالتی رفت که مپرس!"

نواختن که به پایان می‌رسد، بحث از نو بر سر موسیقی ایرانی در می‌گیرد و هدایت می‌گوید:

"همه آن‌چه شنیده‌ای از انکار من این عالم جادوئی را خبر است. و بیشتر خبرها دروغ! من اگر گاهی چنان گفته‌ام، نه از آن رو بوده که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز! من تاب این سحر ندارم، که چنگ در جگرم می‌اندازد! همه درد و اندهان کهنه بیدار می‌کند. تا سر منزل جنون می‌کشدم، می‌کشدم... من تاب این را ندارم!.."