بهار، نماینده نسلی در آستانه جهانی نوین

حق نشر عکس bahar.fr
Image caption بهار در دانشسرای عالی در کنار بدیع الزمان فروزانفر و دانشجویان

بهار و شماری از هم‌دوره‌ایهای او را باید نسلِ در آستانه نامید؛ نسلی که در پاگرد یک چرخش بزرگ تاریخی ایستاده است.

نسل بهار از چند نظر نسلی در گرگ و میش تاریخی است. به این مقایسه کلی نگاه کنید: ملکم خان، زین‌العابدین مراغه‌ای و طالبوف از یک نسل‌اند.

این را می‌توان با بررسی گفتمانی که آنها پایه می‌ریزند نیز حدس زد، بدون آنکه از زادروز آنها اطلاعی داشته باشیم. به همین شکل، می‌توان چند تن از همنسلان بهار را در نظر گرفت: دهخدا، ایرج میرزا، عارف قزوینی و با کمی آسان‌گیری، سید اشرف‌الدین گیلانی.

از تفاوت های فردی، فرهنگی و محیطی که بگذریم، گروه نخست کوشش های تألیفی (پدیدآورندگی و بیان) خود را کمابیش در یک سپهر به پیش می‌برند و فضای گفتمانی آنها با یکدیگر خویشاوندی دارد، هم از نظر محتوا و هم در شیوه بیان. ارزش هایی که مورد بازبینی آنهاست، ارزش هایی که به نظر آنها باید هنجارین شود، بسامد واژگان و مفهوم ها نیز بسیار به هم نزدیکند. از اینها گذشته، الگویی که در شیوه گزینش موضوع های آنها دیده می‌شود، و نیز شیوه طرح بحث، پیشبرد آن و نتیجه‌گیری در مقاله‌ها و حتی کارهای ادبی‌شان نیز حکایت از هم‌عصری و روح مشابهی می‌کند که بر زمانه آنها حاکم است.

برخورد ما با نسلی که نمایندگانش را نخست برشمردم، یعنی نسل ناصرالدین شاهی، برخورد با دوره‌ای سپری شده، گفتمانی پایان پذیرفته و اندیشه‌ورانی در گذشته است. از همین رو، در بازخوانی متن های آنان، و در نقد آنان، لحن نوشته‌های منتقدان و پژوهش‌گران و نیز زاویه دید آنها مقابله جویانه نیست و از آنها بازخواست نمی‌شود. بلکه تلاش برای فهم خاستگاه، زمینه‌ها و ارزیابی نتیجه‌ی تلاش های آنان است.

اما هنگامی که به بهار می‌رسیم، چنان کارهای او را بازخوانی، نقد یا تدریس می‌کنیم که انگار او هم اکنون با ماست و دارد در باره این زمانه می‌نویسد و می‌سراید. از همین رو، ما بهار و عارف را هم‌چنان در جایگاه معاصران خود می‌خوانیم و نقد می‌کنیم، زیرا ما هنوز در جهانی کمابیش همانند جهان آنها زندگی می‌کنیم.

نسل من، نسلی که چشمش با انقلاب و جنگ باز شد باید بتواند با بهار و هم‌نسلان او نه تنها هم‌اندیشی، بلکه همدردی و همذات‌پنداری کند. تجربه‌هایی چنین مشترک و مشابه در مورد نسل های دیگر بسیار نادر باید باشد، اگر بتوان چنان چیزی سراغ کرد. از این دیدگاه، نسلی که بار انقلاب و جنگ را بر دوش کشید، نسلی که در زمان انقلاب و جنگ پس از آن دهه بیست و سی سالگی خود را می‌گذراند، تجربه‌های تاریخی بسیار مشابهی را با نسل بهار و عارف شاهد بوده است.

بهار در زمان صدور فرمان مشروطیت بیست ساله بود. مظفرالدین شاه فرمان مشروطیت را در ۱۴ امرداد ۱۲۸۵ امضا کرد. ده - یازده سال پس از آن، اثرهای ناگوار جنگ جهانی اول به ایران رسید، و نیروهای روس و بریتانیا شمال و جنوب ایران را اشغال کردند و کشور را به قحطی کشاندند. کودتای رضاشاهی و سپس جنگ دوم جهانی، شتاب دگرگونی سیاسی، اجتماعی را برای آنان که در صحنه بودند سر سام آور کرده بود. به اکنون که بنگریم، انگار تاریخ از دهه‌های پنجاه خورشیدی به این سو نیز بر همان مدار می‌چرخد، اما در شعاعی دیگر و با سرعتی سرسام آورتر. اگر می‌گوییم که بهار با ما معاصر می‌شود، از این روست. به همین دلیل، می‌توان گفت که نسل بهار و نسل پسا-انقلابی ایران، با پریدن از سر چندین نسل میانی، مستقیم با یکدیگر دیالوگ می‌کنند.

چنین است که در این بررسی، شتاب تحول تاریخی مهم می‌شود. در نسل نخست مورد بررسی ما، نسل ناصرالدین شاهی، شتاب تحول به نسبت بسیار آرام‌تر از شتابی است که نسل بهار از سر می‌گذراند. این شتاب دگرگونی را نباید تنها به شکل جنگ و درگیری های سیاسی دید. در سویه‌ای دیگر، نسل بهار هنوز مشروطه را به درستی نگواریده بود که با نسلی به تمامی مدرن روبرو می‌شود: هدایت، نیما، جمالزاده.

دو نگاه متفاوت

در حاشیه می‌توان گفت که بهار و همنسلانش نگاه نوین خود به اجتماع و ادبیات و سیاست را بیشتر از رهگذر روسیه و قفقاز حاصل کرده بودند، در حالی که نسل هدایت و نیما با اروپای غربی هم‌اندیشی بیشتری می‌کردند.

اینکه بهار نمی‌تواند نیما را بفهمد، چیزی است که باید در بستر پرسش رابطه نسل ها بررسی شود. بهار با جنبش قانون‌مداری و آزادیخواهی سیاسی بزرگ شده بود، نسل نیما و هدایت و جمالزاده اما نه تنها آن ارزش ها را درونی کرده بود، بلکه گفتمان های دیگری را کشف کرده بود که برای بهار درکشان چندان آسان نبود: فردیت.

از همین رو، نگاه این دو نسل به ادبیات و اندیشه از بن متفاوت شد. نسل نیما و هدایت در مقایسه با بهار و عارف و دهخدا از جنمی یکسر متفاوتند.

اما پرسش اندیشه‌برانگیز شاید این باشد که چرا همچنان بر معاصر بودن بهار با نسل پسا-انقلاب ایران پای می‌فشاریم؟

البته باید در نظر داشت که این ادعای معاصر شدن دو نسل را نباید مطلق انگاشت، بلکه منظور این است که این دو نسل، به میزان بالایی گفتمان های مشابهی را به پیش می‌برند و از درک بالایی نسبت به یکدیگر برخوردار توانند بود.

شاید بتوان گفت که در ایران کنونی همان ارزش هایی به مرکز خواست مردمی تبدیل شده‌اند که نسل دهه‌های پایانی قاجار و آغازین پهلوی در پیشان بودند. آزادی سیاسی و اجتماعی، دادخواهی و قانونمندی.

سویه ای دیگر

سویه دیگری نیز می‌توان بر این پیوندهای نسلی افزود. هنگامی که نیما و هدایت به آفرینشگری ادبی پرداختند، خواست آزادیخواهی و قانونمندی تا حدودی به بار نشسته بود، چرا که قانون اساسی و مجلس و دادگاه و دانشگاهی وجود داشت و شور فراگیر دیگر فروکش کرده بود. پس اینان در پی ژرفا بخشیدن به آن دستاوردها، اکنون خواهان دگرگونی درونی‌تر، پیچیده‌تر و ژرفتری بودند که همانا دگرگونی در فرد ایرانی بود. نیما از نگاه تازه و ارزش احساسات فردی می‌گفت، و هدایت به بازاندیشی همه ارزش های حاکم بر فرهنگ فرد و جامعه برخاسته بود. دیگر روی سخن آنان حکومت نبود، بلکه فرد ایرانی بود.

این نگاه برای بهار و نسل او غریب می‌نمود.

بهار روی سخنش همچنان با حکومت بود. آنجا هم که در شعر یا نوشته‌هایش مردم و کسان را به پرسش می‌گیرد، باز هم آنها را در پیوند با وظیفه‌های اجتماعی و سیاسیشان مخاطب قرار می‌دهد. در شعر بهار با فردیت و آنچه در پیوند با آن است سر و کار نداریم.

برای نمونه بنگرید به سروده‌ای با این مطلع:

از من گرفت گیتی یارم را/ وز چنگ من ربود نگارم را

در این غزل که غزلی شخصی می‌نماید که در سوگ عزیزی سروده شده است، بیان و دیدگاه نمودی از فردیت گوینده یا سوژه را به دست نمی‌دهد.

یا در غزلی که گویا در یکی از دوره‌های زندان سروده باشد:

رنج حبس و دوری یاران و فکر کودکان/ با تهی دستی و بی برگی کند مضطر مرا

در قصیده "ای خامه دو تا شو و به خط مگذر" بر بدکنشی هایی که با میهن دوستان شده می‌تازد و به خود پند می‌دهد: "صد بار بگفتمت کزاین مردم/ بگریز و فزون مخور غم کشور." اما این تصویرها چندان کلی و تجریدی هستند که نقشی از زمان، مکان، فرد یا حتا تاریخ در آنها یافت نمی‌شود.

فارغ از مشابهت نسبی زمانه ما با دوره بهار، باید دید که خوانده شدن گسترده شعرهای او در میان ایرانیان کنونی را چگونه می‌توان توضیح داد.

دکتر شفیعی کدکنی در مقاله‌ای می‌نویسد:"به دو گونه مى توان در باب شعر بهار و هر شاعرى سخن گفت: یکى آنکه برخورد او را با ارزش هاى مختلف حیات مورد نقد و نظر قرار دهیم و در این راه پست و بلند اندیشه و حدود شناخت او را از این مفاهیم و ارزش ها بررسى کنیم و از انسجام فکرى یا تناقض ها و ناهمخوانى درونمایه هاى شعرى او بحث کنیم و اگر بتوانیم رابطه این زمینه ها را با مسائل طبقاتى عصر او و مسائلى که در اعماق جامعه جریان داشته، نشان دهیم و مثلاً ببینیم وى چه نوع برداشتى از مفهوم وطن یا آزادى و عدالت یا خدا و زیبایى یا هر یک از مفاهیم ارزشى و اندیشه هاى محورى روزگار خویش داشته است. راه دیگر این است که ببینیم در قلمرو خلاقیت هاى هنرى، حدود ابداع و یا درجه تقلید او تا کجاهاست و آبشخور ذوقى او در سنت ادبى زبان فارسى، بیشتر از چه دوره هایى و در شعر چه شاعرانى است و در زمینه هر کدام از عناصر سازنده شعر از قبیل زبان و تصویر و موسیقى و طرح و انگاره تا کجاها نوآور است و تا کجاها گرفتار تقلید."

تجزیه کار هنری

شفیعی کدکنی در واقع کار هنری را به محتوا و شکل، یا به بیان خودش "ارزش های حیات و خلاقیت هنری" تجزیه می‌کند و هر یک را مستقل از دیگری بررسی می‌کند.

چنین نگاه فروکاهنده و تجزیه‌گرایانه‌ای به کار هنری به نام نقد یا بررسی ادبی پذیرفته نیست، اما به کار کسانی که به ادبیات همچون ابزاری برای کار حرفه‌ای خود می‌نگرند، مانند روانکاوان، پژوهشگران موضوع های جامعه‌شناسیک و مانند آنها می‌خورد.

استاد شفیعی کدکنی بررسی جامع خود از شعر بهار را به آینده وامی‌گذارد. با این حال دیدگاه خود را اندکی روشن‌تر می‌کند: "یکى از امورى که سبب توفیق چشمگیر بهار در شعر فارسى شده است، این است که او در پایان یک دوره عظیم از تجارب قدما، بخش مهمى از آن تجربه ها را به خدمت مسائلى درآورده که قدما از پرداختن به آنها محروم بوده اند: یعنى ساخت و صورت هاى قدمایى شعر را که بیشتر در خدمت معانى محدودى از هجو و مدح و اخلاق بوده به قلمرو گسترده اى از مسائل سیاسى و اجتماعى و فرهنگى عصر جدید درآورده است."

چنین دیدگاهی همچنان برآمده از همان نگاه تجزیه‌گرایانه است، زیرا در نهایت منتقد را به این راه می‌برد که شعر را تکه تکه کند و از آن مسئله‌ها و موضوع های محتوایی را بیرون بکشد تا ثابت کند که شعر کالایی متعلق به عصر جدید است.

شفیعی همان‌جا اضافه می‌کند: "در شعر بهار ساخت و صورت هاى قدمایى، در اثر ترکیب با عوالم روحى انسان عصر جدید، بافت تازه اى به خود گرفته که در مجموع نوعى سبک شخصى Individual Style را در شعر او به وجود آورده است و این مهم ترین امتیاز اوست."

بر خلاف آنچه شفیعی کدکنی گفته است، اگر با شیوه ایشان به کار بهار نگاه کنیم، بهار و کار شعری او جایگاه چندانی نخواهد یافت. اگر برای نمونه به قصیده‌ها یا تصنیف های پرهوادار بهار بنگریم، و بخواهیم ارزش‌گذاری آنها را بر اساس تئوری "سبک شخصی" دکتر کدکنی روشن کنیم، تنها پاسخی که به دست خواهیم آورد همانی خواهد بود که در بالا گفتیم: یعنی اینکه موضوع ها یا به قول کدکنی "ارزش های حیات" امروزی ما همچنان همان هایی هستند که برای بهار وجود داشتند. به این ترتیب، پاسخ را نه در ارزش ادبی شعر بهار، بلکه در ایستایی تاریخی خود می‌جوییم.

ترکیب به جای تجزیه

در باره بهار، اما، به جای تجزیه بهتر است شیوه‌ای ترکیبی در پیش گرفته شود.

یعنی نخست باید دو وجهی را که شفیعی کدکنی بر شمرده بود با هم ترکیب کرد، و سپس، وجه دیگری نیز بر آن همه افزود. آنچه را ایشان "ارزش های حیات" می‌نامند، من با عنوان "چه گفتن" می‌نامم. "خلاقیت هنری" را به همه‌ی تلاش هایی تعبیر می‌کنم که برای "چگونه گفتن" انجام می‌شود. اما سویه سومی که بر این همه می‌افزایم، و به گمان من برای درک راز ماندگاری هنر بهار بسیار مهم است، "چرا گفتن" است.

راز اینکه شعر بهار همچنان در میان ایرانیان پذیرفتنی است این است که این سه ویژگی هر سه با هم در جامعه و در شعرها وجود دارند. از این انطباق است که شعر بهار معاصر ما شده است.

رونق شعرها و تصنیف های بهار مادام که این سه ویژگی بر پا باشند دوام خواهد یافت.

به همین دلیل، شعر بهار خارج از زمینه اجتماعی آن، خارج از فرم هنری خاص آن، و نیز خارج از چرایی یا دلیل انگیزشی آن ماندگار نخواهد شد.

برای مثال، بنگرید به تصنیف "مرغ سحر".

سویه به قول دکتر کدکنی "ارزش حیات" (درونمایه) این تصنیف را می‌توان خواست آزادی و رهایی از قفس استبداد و خودکامگی سیاسی دانست. هنگامی که فرد ایرانی این تصنیف را آغاز می‌کند (مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن)، او می‌داند که در مصراع دوم قرار است حرف دل او زده شود: "ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن."

بنا بر این آن ارزش مشترک، درونمایه مشترک همچنان وجود دارد. اگر به فرض، به جای قفس، قرار بود چیز دیگری شکسته شود، بعید می‌بود که ایرانیان امروزین همچنان این تصنیف را بخوانند. در انطباق وجه دیگر، وجه خلاقیت هنری یا چگونه‌گویی تصنیف نیز آشکار است که تصنیف در دستگاه ماهور اجرا شده که همچنان مورد پسند طبع ایرانیان است.

اما وجه سوم، یا چرایی اهمیت یافتن این اثر هنری، تنها در این نیست که تصنیف مرغ سحر از آزادی ستایش کرده است. بلکه نکته مهم این است که آزادی را برای کسانی می‌خواهد که در آرزویش خون می‌دهند و به زندان افکنده می‌شوند و شکنجه‌ها را تاب می‌آورند. اهمیت این تصنیف برای این نیست که یک ارزش مجرد را می‌ستاید. اگر چنین بود، در سوئد هم همان اهمیتی را می‌یافت که در ایران دارد. پس در یک جمع‌بندی، می‌توان گفت که درونمایه کار هنری، و در اینجا کارهای ملک الشعرای بهار، و نیز خلاقیت فرمی آنها به تنهایی برای مقبول شدنشان نزد ایرانیان کنونی کافی نیستند.

آنچه در این کارها اهمیت دارد این است که هم درونمایه و هم فرم آنها همچنان با سویه بنیادی‌تری از عصر ما پیوند می‌خورند که در زندگی سیاسی و اجتماعی امروزمان تبلور یافته است.

پی‌نوشت ها:

۱- ملکم خان: ۱۲۱۲ خورشیدی – ۱۲۸۷ ؛ زین العابدین مراغه ای ۱۲۱۸ – ۱۲۸۹ ؛ طالبوف ۱۲۱۳ - ۱۲۸۹ ۲- بهار ۱۲۶۵-۱۳۳۰؛ دهخدا ۱۲۵۷ – ۱۳۳۴؛ ایرج میرزا ۱۲۵۱ – ۱۳۰۴؛ عارف قزوینی ۱۲۶۲- ۱۳۱۲؛ سید اشرف‌الدین گیلانی ۱۲۴۹ - ۱۳۱۳ ۳- صادق هدایت ۱۲۸۱ – ۱۳۳۰؛ نیما یوشیج ۱۲۷۴ – ۱۳۳۸؛ جمال‌زاده ۱۲۷۴ - ۱۳۷۶ ۴- دکتر شفیعی کدکنی. مقاله شعر بهار. برگرفته از تارنمای رسمی ملک الشعرا بهار

مطالب مرتبط