«بیماری میمونیت»

حق نشر عکس no credit
Image caption آقای پینکرتون (Pinkerton) را که می‌دیدم، به یاد گریگوری پک (Gregory Peck)، در فیلم «کشتن مرغ مقلّد»، مظهر نجابت و صداقت و انسانیت، می‌افتادم

فکر نمی‌کنم تا حالا هیچوقت از همسایۀ ته کوچه‌مان چیزی به شما گفته باشم. راستش از‌‌ همان حدود سه سال پیش که شنیدم به زندان افتاده است و برایش هفت سال حبس بریده‌اند و زن جوان بیست و شش هفت ساله‌اش با دو تا بچّه تنها مانده است، هیچوقت دلم نخواسته است باور کنم که مرد نجیب محترم خوش برخورد پنجاه و چند ساله‌ای مثل آقای پینکرتون (Pinkerton)* به زندان بیفتد، آن هم به چه جرمی!

هر وقت توی کوچه می‌دیدمش، به یاد «گریگوری پک» می‌افتادم، مخصوصاً با شخصیت و حالتی که از او در فیلم «کشتن مرغ مقلّد» * دیده‌ام. آقا به معنی آقا، نجیب به معنی نجیب، انسان به معنی انسان. می‌گویید آدم نباید گول قیافه و رفتار ظاهری مردم را بخورد؟ اگر این طور باشد، پس باید قید آقایی و نجابت و انسانیت را زد و گفت: «صد رحمت به جنگل!»

اگر آن شب توی تلویزیون برنامۀ فسق و فجور شامپانزه‌ها را تماشا نکرده بودم و ندیده بودم که سلطان چهل و چند سالۀ یک قبیلۀ شامپانزه شهوتش گل کرده است و دارد دنبال نوۀ هشت، نه سالۀ خودش می‌دود، به یاد هرکس می‌افتادم، دلیلی نداشت که به یاد آقای پینکرتون بیفتم.

حق نشر عکس S ESZTERHAS NPL
Image caption می‌گویند شامپانز‌ها ۲۰۰ برابر گوریل‌ها اسپرم تولید می‌کنند و به همین دلیل، خوب، معلوم است دیگر!

اینکه می‌گویم فسق و فجور میمون‌ها، از دید خود میمون‌ها نمی‌گویم، چون آن‌ها که خیر و شرّ سرشان نمی‌شود. لابد هر کاری که می‌کنند، از جمله بر عهده گرفتن وظیفۀ سنگین و طاقت فرسای باردار کردن نوه‌های هشت، نُه ساله‌شان در سنّ کهولت، همه‌اش اطاعت بی‌چون و چرا از حکم طبیعت است.

امّا آدمیزاد وقتی آدمیزاد شد که از حکم طبیعت سر پیچی کرد و گفت: «من که دیگر میمون نیستم! پس یعنی چی که بردۀ چشم و گوش بستۀ طبیعت باشم و افسارم را بدهم به دست قدرت و شهوت! آخر خجالت از خدای انسانیت هم خوب چیزی است! آن جدّم، میمون علیه اللعنه بود که تا جان در بدن داشت، نمی‌گذاشت یکی از پسرهاش یا پسر پسرهاش یا پسر پسر پسرهاش، برای باز کردن باب عشق، به یکی از خواهر‌هاشان نزدیک بشود، تا حسابی پیر می‌شد و جوانترهای قبیله دست به یکی می‌کردند و از میان ورش می‌داشتند! چه طور ممکن است که یک آدمیزاد پنجاه و چند ساله به یک دختر بچّۀ هشت، نُه ساله نگاه کند و آتش شهوتش شعله ور بشود و بشود مثلاً آقای پینکرتون!»

حق نشر عکس no credit
Image caption فروشگاه زنجیره‌ای تسکو (Tesco) در سه اندازۀ مختلف: خیلی بزرگ (Superstore)، متوسّط (Metro) و کوچک (Express)، که این سوّمی آدم را به یاد خواربار فروشیهای «دریانی» می‌آندازد

آنوقت از یک طرف می‌بینی در همین غرب متمدّن در همه چیز زیادی پیش رفته، عمل زشت و میمونی آقای پینکرتون را که به ش می‌گویند «پِدوفیلیا» (Paedophilia)، یعنی شهوترانی با بچّه‌های نابالغ، ناشی از یک «اختلال روانی جنسی» بدانند، و از طرف دیگر همین آدم مبتلا به اختلال روانی جنسی را، به جای بیمارستان یا تیمارستان، بیندازند توی زندان.

اینجاست که من می‌گویم: «نه بابا جان، کسی که می‌گذارد فیل حیوانیتش یاد هندوستان جنگل بکند و قدرت یا شهوت حیوانی به انسانیتش گند بزند، ظاهرش هم که به گریگوری پک در فیلم کشتن مرغ مقلّد شباهت داشته باشد، در باطن به یکی از «بیماریهای حیوانیت» مبتلاست و خودش خبر ندارد،‌‌ همان طور که دیگران خبر ندارند!»

با این حساب است که حالا شما می‌گویید: «پس آن کسانی هم که در محلّه‌های بزرگ فروشگاههای بزرگ زنجیره‌ای به راه می‌اندازند، و کارشان که خوب گرفت، توی محلّه‌های کوچک هم شعبه‌های کوچک باز می‌کنند تا همۀ بقّال‌ها و قصّاب‌ها و نانوا‌ها و خواربار فروشی‌ها و ده‌ها و صد‌ها چیز دیگر فروشیهای جامعه را از نان خوردن بیندازند، همه‌شان به جنون قدرت که‌‌ همان بیماری میمونیت باشد، مبتلا هستند؟»

* شخصیت صاحب این نام تخیلی است