زبان یک تمدن؛ فارسی زنده است

حق نشر عکس BBC World Service

در میان زبان‏هایی که حافظ و پیشبرندۀ تمدن بشری بوده‏اند، زبان فارسی جایگاه ویژه‏یی دارد.

هر چند ممکن است فضیلتی محسوب نشود، سن و سال این زبان نسبت به زبان‏های دیگری که در دوران معاصر اقبال "جهانی شدن" یافته‏اند، بسی طولانی‏تر و پربارتر است.

آثار مکتوب - در زمینه‏های گوناگون- که دارائی و مایۀ هر فرهنگی شمرده می‏شود، زبان فارسی را اعتباری دیگر بخشیده. شعر و ادبیات، که بستر تعالی هر زبانی است و حدود تکامل زبان را با این سنجه می توان به نیکی سنجید، در زبان فارسی از هر حوزۀ دیگری رنگین‏تر و سنگین‏تر است.

این ویژگی‏ها و البته بسیار قابلیت‏های نهفته و نگفتۀ دیگر مربوط به کلیت این زبان می‎شود و محصول یک قرن یا یک هزاره نیست؛ کلیتی است که ثمرۀ وجود همۀ آنانی است، که با وجود نبود یک حکومت متمرکز زبانی، با این زبان زندگی می‏کرده‏اند و می‏اندیشیده‏اند، پیش از آن که جغرافیایی به نام "کشورهای فارسی زبان" وجود داشته باشد.

در زمانه ما اما قبول واقعیت ِ افتراق بین کشورهای فارسی زبان خود تأیید این حقیقت است که هر کدام از این کشورها، با توجه به روابط ِ تعریف شده و مرزبندی‏های سیاسی جهان نو، مصالح خویش را بر مسائل کشورهای دیگر رجحان می‏دهند؛ گر چه که از نقطه نظر منافع هر کشور این کاری درست و منطقی نیز هست.

به گواه شواهد تاریخی، سیاست‏های کشورهای قدرتمند جهانی هم در این دو سده چنان رقم خورده که هویتِ زبانیِ فارسی، که خصوصیتی بین القومی دارد، یکی از بزرگ‏ترین مانع در برابر توسعه طلبی آن‏ها بوده است.

چارۀ مشکل نیز جایگزین کردن هویت‏های جدایی طلبِ قومی/ مذهبی و برجسته کردن‏شان به جای هویتِ وحدت گرای زبانی بوده است.

همه این‏ها در شکل گیری این کشور‏های مستقل، و البته دور شدن‏شان از هم، به بهای قربانی شدن زبان فارسی- که پیوند دهنده هویت‏های آن‏هاست- نقش مهمی داشته است. تا جایی که آن چه که وجهه یگانگی باشنده‏گان این کشورها در گذشته بوده، اکنون به لحاظی خود نشانِ پراکندگی است.

به پندار من اصطلاح کشورهای فارسی زبان، به خصوص زمانی که توسط مراجع رسمی استفاده می‏شود، خود مورد مناقشه است.

هر کدام از اعضا شاید تنها در مواقعی که مصلحت‏های سیاسی ِ کوتاه مدتِ بین الدولی‏شان ایجاب می‏کند از آن سود می‏برند و در متن سیاست‏های داخلی و روابط با کشورهای غیر فارسی زبان، آن اصول در نظر گرفته نمی‏شود؛ و گاه حتی هر کدام نفی کنندۀ دیگری می‏شود.

اگر از کند و کاو در رفتار عملی دولت‏های کشورهای فارسی زبان و تاثیر آن بر زندگی مردم صرف نظر کنیم، تبلور تضادِ یاد شده نه در حوزه زبان و مباحث عمیقِ مربوط به آن، که فقط در نام گذاری این زبان در کشورهای افغانستان، ایران و تاجیکستان شایستۀ مطالعه است.

زبان فارسی در قانون اساسی جدید افغانستان و سایر قوانین این حکومت و برخی از دولت‏های قرن گذشته، "دری" خوانده شده است، بدون ذکر کلمه فارسی. گرچه که برخی از فرهنگیان و اهل ادب افغانستان زبان‏شان را "فارسی دری" می‏خوانند.

در اکثر متون رسمی و حکومتی فعلی و گذشته تاکید و جدیتی بر دری خواندن این زبان و مستقل بودن و متمایز دانستنش از زبان "فارسی" یا "تاجیکی" به چشم می‏خورد.

این سیاست هدفمند حاکمیت آن قدر در بین جامعه تاثیر داشته که پژوهشگری ادعا کند بر سه زبان (دری، فارسی و تاجیکی) مسلط است. حال ریشه شناسی "زبان دری" افغانستان که در دوران معاصر بیش‏تر با پشتیبانی و حمایت‏های جانبدارانه حکومتی ( در داخل افغانستان) و به نیت هویت سازی جدید انجام شده، خود موضوعی است مستقل؛ اما نتایج بالفعل آن چیزی نیست جز عمیق‏تر شدن شکاف اعتقادی میان کسانی که به این زبان می نویسند و سخن می‏گویند.

البته در این جا یادکردنی است که رفتار دو کشور دیگر فارسی زبان نیز در ایجاد این شکاف بی تاثیر نبوده؛ برای مثال: تغییر طرز نگارش، تغییر نام زبان و ورود واژه‏های روسی در تاجکستان؛ یا موضعِ برترطلبی توسط ایران. شاید به کلی از موضوع خارج شوم، اما برای گرفتن یک نتیجه بزرگ، چاره‏یی جز آوردن مثالی کوچک نیست: در همه کتاب‏های درسی و غیر درسی چاپ شده در ایران، هنگامی که شرح حال شاعر، عارف، پزشک یا فیلسوفِ فارسی زبانی را مطالعه می‏کنید که متولد سرزمینی بیرون از ایران امروز بوده، به این بر می‎خورید که نویسنده آن متن، آن شخص را ایرانی معرفی می‏کند.

در خوشبینانه‏ترین حالت، منظور آن نویسنده هویت فرهنگی و تمدنی آن شخص است (چرا که نام ایران پیش از آن که نام کشوری باشد، نام یک مدنیت است) نه هویت ملی او. شاید هم منظور آن نویسنده ایرانِ قدیم باشد، که در آن صورت هم ممکن است شبهۀ دیگری را در خواننده باعث ‏شود.

هر چه که باشد، نتیجه آن می‏شود که برای مردم عادی ایران و مخاطبان خارجی این گونه کتاب‏ها فارسی زبانِ دیگری، بیرون از مرزهای مشخص ایران امروز، زیاد قابل تصور نیست. ادعاهای کلان نه، بلکه اثباتِ فارسی زبان بودن ِ کسی که متولد افغانستان یا تاجیکستان است برای یک ایرانی هم کمی دشوار است.

علاوه بر "دری" خواندن زبان فارسی به منظور خلق هویت جدید و مستقل، و بیگانه کردنش از زبان‏های "تاجیکی" و "فارسی" که کوشش حکومت یا لااقل بخشی از حکومت صرف آن می‏شود، عدم توجه به زبان فارسی - یا حتی همان "زبان دری"- و گاه نه بی اعتنایی بل تخریب و صدمه رساندن به مبانی و اساس‏های آن، باعث آشفتگی و پریشانی زبانی در افغانستان شده.

این در حالی است که اختصاص بودجۀ دولتی برای زبان پشتو و حتی ملزم کردن مردم به یادگیری آن، که یکی از زبان‏های قومی افغانستان است، امری عادی و قانونی محسوب می‏شود.

در افغانستان هنوز فرهنگ لغت جامعی تهیه نشده است و فرهنگستانی برای مطالعه و تحقیق و به روزکردن زبان وجود ندارد.

نه تنها هیچ مرکز نظارتی برای سامان‏دهی ادبیات اداری، به خصوص مراسلات و مکاتبات آن نیست، بلکه رواج غلط نویسی و غلط گویی به نام زبانِ فاخر دری، در اکثر رسانه‏ها و جراید مخاطبان را گمراه می‏کند.

حتی حساس‏ترین و مؤثر‏ترین بخش، یعنی کتاب‏های درسی فاقد توجه مفید بوده و سرشار است از توجهاتِ مضر و مغرضانه دولت یا حلقات قدرتمندتر از دولت.

لااقل تا سه سال پیش که از نزدیک در جریان بودم، اکثر مؤلفین کتاب‏های درسی فارسی از میان کسانی انتخاب می‏شدند که فارسی زبان دوم‏شان بود، و دانش و آگاهی از موضوعِ زبان نیز معیاری نبود که آن‏ها به واسطه آن بدان‏ جایگاه راه یافته باشند.

در طول این چند ساله که اتفاقات تلخ و نه شیرین، مهاجرت‏ها، رشدِ قشر تحصیل کرده و از همه مهم‏تر پدیدآمدن راه‏های ارتباطی نو، آگاهی مردم را متحول کرده و مردم به صورت ملموس‏تری با خود و هویت زبانی‏شان مواجه شده‏اند، اعتراض‏هایی از جانب شاعران، نویسندگان و دانشجویان افغانستانی صورت گرفته و تا اندازه‏یی مؤثر هم بوده، اما اکثر این اعتراض‏ها چون موجی آمده‏اند و رفته‏اند و زمان که گذشته توقعات و مطالبات هم فروکش کرده و هیچ به مرحلۀ طرحِ خواسته‏های اساسی و پافشاری برای تحقق‏شان نینجامیده است.

شاید کسانی که می توانند وجهه اثر باشند، مسائلِ مربوط به صلح یا جنگ با طالبان و... را فوری‏تر و ضروری‏تر ارزیابی کنند، و مسکوت گذاشتن این "مسأله" را به مصلحت بدانند؛ اما هیچ زخمی با پوشاندن بهبود نمی‏یابد و تا زمانی که این حل نشود آن دیگری به سامان نخواهد شد.

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption اصطلاح کشورهای فارسی زبان که توسط رهبران این کشورها به کار برده می شود، در متن سیاست های داخلی و روابط با کشورهای غیر فارسی زبان در نظر گرفته نمی شود

آن چه این درد را طاقت فرساتر می کند، این است که با عنوان کردن موضوعی که مربوط به زبان می‏شود- ولو آن مسأله در حوزۀ تخصصی زبان باشد- عده‏یی نخوانده آن را پیوند به مسائل سیاسی می‏زنند.

گر چه این خود نشان دهندۀ این واقعیت است که اصل مسألۀ زبان در افغانستان گره به گره سیاست خورده و سیاسی است، اما بدبختانه این امر تحمل بسیاری را تنگ می‏کند و درهای دهشت را می‏گشاید.

حتما آن دو کشور دیگر فارسی زبان هم هر کدام مشکلاتی در حوزه زبان فارسی خود دارند، مشکلاتی که به حکم سیال بودن زبان در حصار مرزها باقی نمی‏مانند و سرانجام سبب محدودیت بیش‏تر زبان فارسی می‏شوند.

در واقع همان گونه که این زبان میراث مشترک همۀ کسانی است که به "وسیله" آن صحبت می‏کنند، دشواری‏هایش هم برای همۀ کسانی است که با آن می‏اندیشند.

مشکلات این زبان مربوط به همه فارسی زبانان است. در هر نقطه که این زبان را خمود و خمولی عارض شود کلیت زبان در معرض سستی قرار خواهد گرفت.

بر این‏ها بیفزاییم هجوم و رخنه زبان‏های دیگر- به خصوص زبان انگلیسی- را به درون زبان فارسی، که در صورت عدم توجه "کشورهای فارسی زبان" می‏تواند پیامدهای سهمگینی برای این زبان در پی داشته باشد، پیامدهایی شاید سهمناک‏تر از گذشته است.

بیرون از این متن، زبان فارسی زنده است. در افغانستان یا ایران یا تاجیکستان یا هر جای دیگر این "سیاره زبان‏ها"، مردم هنوز با آن نفس می‏کشند و هستی را با آن بیان می‏کنند و با آن می‏اندیشند. هنوز هم فارسی زبانان می‏توانند به اتکای "گذشته باشکوهِ" زبانی خود در میان زبان‏های دیگر گردن فرازی کنند؛ چرا که زبان‏شان میراثی معنوی برای همه انسان‎هاست.