صد سالگی تنسی ویلیامز؛ نویسنده پرجرأت عصر ما

حق نشر عکس Getty
Image caption در کارنامه تنسی ویلیامز، نوشتن نمایشنامه، داستان کوتاه و رمان، مقاله و شعر به چشم می خورد

تنسی ویلیامز، آن غول هنر نمایشنامه نویسی قرن بیستم اگر هنوز زنده بود امسال صد ساله بود، اما او دیگر نیست و علاقمندان و دست اندرکاران تئاتر در مناطق پراکنده دنیا به ویژه در کشور زادگاهش امریکا صدمین سال تولد او را در غیاب او جشن گرفته اند و به اجرای دوباره نمایشنامه های معروفش مانند تابستان و دود، پرنده شیرین جوانی، باغ وحش شیشه ای، اتوبوسی به نام هوس و گربه روی شیروانی داغ پرداخته اند - نمایشنامه هایی که تقریبا همه در برجسته بودن آنها نسبت به کارهای دیگرش اتفاق نظر دارند.

دو نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس و گربه روی شیروانی داغ دوبار جایزه پولیتزر را نصیب این نویسنده کردند.

تنسی ویلیامز در ۱۹۱۱ در می سی سی پی امریکا به دنیا آمد و از همان جوانی، استعداد خارق العاده خود در نویسندگی و به خصوص در نمایشنامه نویسی را به مخاطبانش نشان داد.

او از اواخر دهه چهل میلادی نمایشنامه هایش را عرضه کرد و شانس آن را داشت که در همان آغاز کار شناخته و مطرح شود. دلیل این موفقیت را در خود نمایشنامه ها می توان یافت.

او در نخستین نمایش ها انسان هایی را به عنوان شخصیت های اصلی به دنیای تئاتر وارد کرد که خیلی از نمایشنامه نویسان همعصر او جرأت آن را نداشتند، زیرا گمان می کردند تماشاگران امریکایی که معمولا از طبقه متوسط و حتی مرفه بودند، رغبتی به تماشای زندگی آن اشخاص نشان نخواهند داد.

اصولأ تئاتر آن زمان هنوز به شکل و شمایل قصه های رمانتیک و به تراژدی های سنتی بیشتر اهمیت می داد - به خصوص در زمان حساسی چون نیمه دهه چهل تا پنجاه میلادی که بوی تلخ جنگ هنوز در فضا منتشر بود، قشر اعظم جامعه در پی فراموش کردن جنگ بود و هنر، این پدیده اعجاب انگیز، این بار در شکل سرگرمی صرف، جزو بهترین درمان ها بود؛ اما حتی اگر وحشت دوره جنگ به فراموشی سپرده می شد، با نکبت امروز دوره بعد از جنگ چه باید می کرد؟ دوره ای که اشخاصی مثل خانواده وینگفیلد، شخصیت های نمایش باغ وحش شیشه ای در آن زندگی می کنند.

قصه کارگران ساده

پسر خانواده، تام، یک کارگر ساده انبار کفش است که از شغل خودش متنفر است اما حق انتخاب دیگری ندارد. شغلی که او دوست دارد، از کارگری در انبار کفش، بسیار دور است، اما باید خرج زندگی خود و خانواده را در بیاورد: مادری که بهترین مادر دنیاست اما کاری برای بهبود این زندگی از او ساخته نیست. خواهرش هم همین طور- خواهری که چون فرشته ای بال شکسته در کنج آن خانه لابه لای عروسک هایش جای دارد.

او حتی به عنوان مرد اول خانواده مقبول نیست؛ مرد اول خانواده مردی در یک قاب عکس است، به عنوان پدر خانواده، ولی خود مرد هرگز در صحنه نیست، فقط لبخند ثابتش بر دیوار اتاق هست و همیشه باید احترام او را نگه داشت.

بنابراین ناگهان دنیای تئاتر با نمایشنامه ای مواجه شده بود که بر اساس یک قصه روایت نمی شد بلکه بر اساس موقعیت یک زندگی واقعی اشخاص حاضر در جامعه روز بود، و بدون شک از نگاهی کاملا انساندوستانه بر می آمد.

به اعتبار کارهای موجود او می توان گفت نشانه مشخص تنسی ویلیامز انساندوستی اوست، همدردی با آن دسته اشخاص نمایش که نیازمند همدردی هستند- مثل هر سه افراد خانواده وینگفیلد در باغ وحش شیشه ای.

این نمایش ممکن بود با شکست مواجه شود اما دقت در پرداخت شخصیت ها و تقابل آنها با جامعه مشابه در امریکای پس از جنگ، که عین واقعیت بود، و بازگویی همه اینها با نگاهی انساندوستانه باعث شد این نمایش با استقبال ناگهانی مخاطب امریکایی مواجه شود و نشان دهد که همه امریکایی ها دارای یک سلیقه مشترک نیستند و توقع همه آنها از تئاتر فقط سرگرمی سطحی نیست.

نویسنده پرکار

ویلیامز نه تنها تعداد زیادی نمایشنامه بلکه داستان های کوتاه و نیز چندین رمان هم نوشت، همچنین مقالات و اشعاری از او به جای مانده است. آن همه کار با وجود آن همه مشکلات شخصی که جسم او را روز به روز دچار فرسودگی می کرد، باعث تعجب معاصرانش بود.

حق نشر عکس AP
Image caption از راست: آرتور میلر، الیا کازان، تنسی ویلیامز در یک کتابفروشی در نیویورک، فوریه ۱۹۶۷

اعتیاد او به انواع مواد مُخدر و الکل و قرص های جور به جور بارها کار او را متوقف و روانه بیمارستان می کرد اما او عاشق تئاتر بود و در سرش نمایشنامه های زیادی داشت که باید نوشته می شدند؛ پس هر بار می کوشید خود را از آن موقعیت ناخوشایند بیرون بکشد و باز به صحنه برگردد.

تنسی ویلیامز به عنوان فیلمنامه نویس هم دارای اعتبار زیادی بود؛ کارگردانان مشهوری چون الیاکازان و ریچارد بروکز نوشته های او را به فیلم برگرداندند و هنرپیشگان سرشناس زمان در آن فیلم ها حضور یافتند.

در اتوبوسی به نام هوس (به کارگردانی الیا کازان) بازیگران قدرتمندی چون مارلون براندو و ویوین لی شرکت داشتند، و در گربه روی شیروانی داغ (به کارگردانی ریچارد بروکز) الیزابت تیلور و پل نیومن بازی کردند.

توجه کارگردانان سینما به این آثار ویلیامز را شاید بشود به حساب خط داستانی این نمایشنامه ها گذاشت. نمایشنامه گربه روی شیروانی داغ هم بر اساس موقعیت اجتماعی اشخاص بنا شده و هم دارای خط داستانی است.

در تاریخ سینما که البته همواره مدیون داستان بوده است، نمایشنامه های کمتری شانس برگردانده شدن به فیلم را داشته اند. یکی از دلایل آن محدود بودن مکان در نمایشنامه است درحالی که سینما به تنوع و تعویض مکان خیلی اهمیت می دهد. به این دلیل اقتباس های سینمایی بیشتر، از رمان به فیلم بوده است.

نمایشنامه هایی هم هستند که معمولا در محیط های محدود اتفاق می افتند اما مورد توجه فیلمسازان واقع شده اند. این توجه به علت سرعت اتفاقات در آن نمایشنامه ها بوده است، اتفاقات بیرونی و اتفاقات درونی - از آن جنس اتفاقاتی که دائم دارد بین استانلی و بلانش در نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس می افتد.

امروزه البته فیلم های روشنفکرانه زیاد ساخته می شود اما معمولا این فیلم ها جزو فیلم های پرفروش نیستند؛ یعنی عموم جامعه، رأی اول تماشا را به آنها نمی دهد در حالی که فیلم های اتوبوسی به نام هوس و گربه روی شیروانی داغ فیلم های پرفروش زمانه خود هم بودند و مردم معمولی نیز به تماشای آنان شتافته اند.

جشن تولد ویلیامز در لندن

در لندن اما جشن صد سالگی تنسی ویلیامز به گونه ای دیگر برگزار شده و اگرچه محدود ولی جذاب بوده است زیرا با نمایش یکی از آخرین کارهای او که تا پیش از آن بر صحنه نیامده، همراه بوده است.

این نمایشنامه در دهه هفتاد نوشته شده و عنوانی تقریبا طولانی دارد که ترجمه عامیانه اش می شود: در روزهای یکشنبه لباس خانه ام را عوض نمی کنم مگر به وقت تاریکی.

اینکه چرا این نمایش تا کنون بر صحنه نیامده موضوعی است که همچنان مسکوت مانده، اما به گمانم پس از تماشای آن می شود حدس هایی در پاسخ به این پرسش زد. نمایشی که در شروع آدم را به یاد کارهای اولیه خود او می اندازد، با اشخاصی که از مال دنیا هیچ ندارند جز آرزوهایشان و امید به آینده که در طول نمایش متوجه می شوی امیدی است واهی و چندان نشانی از آن امید در واقعیت زندگی آنان دیده نمی شود.

قصه ای هم در کار نیست و نیازی هم نیست از گذشته اشخاص اطلاعاتی داشته باشی. آدم ها ناگهان بر صحنه ظاهر می شوند همچنان که در صحنه اجتماع ظاهر می شوند: یک زن جوان جذاب اما فقیر که خود را طراح لباس معرفی می کند. چندتا از طرح های کشیده شده او هم بر دیوار اتاق محقرش آویخته است، طرح هایی که قرار است روزی به زودی زود، زندگی او را از این فلاکت بیرون کشد و به خوشبختی برساند.

اما مخاطب تنسی ویلیامز خوب می داند که این فقط یک توهم است، از آن جنس توهمی که در آدم های فقیر پرکار و با استعداد سراغ داریم. آن هم در جامعه ای که نظام سرمایه داری با رقابت های بی رحمش بر آن حاکم است و معیار موفقیت در آن، نه فقط خوب بودن کار آدم ها، بلکه شاید تیز بودن چنگ و دندان آنان نیز هست.

آنچه حضور نویسنده را در این نمایش جذاب می کند مقابله سفت و سختش با خواسته های کارگردانی است که خیال می کند نباید مخاطب را دست خالی و با همان ناامیدی متن به خانه فرستاد.

شخصیت اصلی نمایش یعنی زن جوان با دوست پسر آس و پاس تر از خودش در اتاقی کوچک زندگی می کند. زن از یک مرد برزیلی حرف می زند که قرار است برای دیدن و خرید آثار هنری او بیاید، مردی که هرلحظه ممکن است از راه برسد و با پرداخت پولی کلان بابت آن طرح ها، زندگی او را به کلی از این رو به آن رو کند. کارگردان نمایش مایل است که این شخصیت یعنی مرد برزیلی را به صحنه بفرستد اما، اگر بنا باشد او که ما فقط از حرف های زن می شناسیمش به صحنه بیاید و همان وظیفه ای را انجام دهد که زن در رویای خود ساخته و پرداخته، آن وقت دیگر با نمایشی از تنسی ویلیامز مواجه نیستیم بلکه با فیلمنامه ای مواجهیم که برای تماشاگر هالیوود نوشته شده، با یک پایان خوش قلابی - کاری که برخی از نویسندگان بزرگ برای فروختن کارهایشان به هالیوود ناچار به انجامش شده اند.

سینمای پُرزرق و برق با پول کلانش توانسته آثار بزرگ ادبی را به کُرنش و سازش وادار کند، و یکی از پیام های این نمایشنامه هم همین است. نویسنده ای که این بار نمی خواهد در برابر تحمیل از جانب تهیه کننده کُرنش کند. او می خواهد نمایش را همان گونه به صحنه بفرستد که خود می خواهد، و همین جاست آنچه این نمایش را عجیب می نماید.

حضور نویسنده در نمایش اصولا موضوع حساسی است که می تواند یک نمایشنامه را ساقط کند. اگر نویسنده در صحنه حاضر باشد اما حرف محکمی بر زبان نراند یا نداشته باشد، و فقط برای جاگیر کردن اثرش در قفسه پُست مدرنیستی حاضر باشد، آن وقت نمی توان مطمئن بود که یک اثر هنری خلق شده است.

ولی وقتی ویلیامز این نمایشنامه را می نوشت به این چیزها نمی اندیشید، او فقط دنبال ساده ترین راه بود برای ارسال پیام خود به عنوان یک نمایشنامه نویس به دنیا، اگرچه این نمایشنامه سی و پنج سال بعد از باغ وحش شیشه ای نوشته شده، و از همان ساخت و تقریبا از موقعیتی مشابه در آن برداشت شده است.

در نمایش قصه ای بر صحنه روایت نمی شود بلکه تصویری از یک زندگی روزمره هست، ثابت و بی تغییر، مثل عکس پدر در نمایش باغ وحش شیشه ای که هست و ثابت است و قرار هم نیست چیزی در آن یا بر آن دیگرگونه شود.

آن نمایش که در جوانی او نوشته شد پیام خشمی بود به جهان نا امید و ورشکسته بعد از جنگ، و اینک تنسی ویلیامز در ده هفتاد در میانه شصت سالگی اش پیام خشمی دیگری به جهان پُر از تقلب، حتی در عالم هنر، ارسال می کرد.

تنسی ویلیامز سرانجام در سال ۱۹۸۳ در نیویورک درگذشت یا خودخواسته به زندگیش پایان داد، در شبی که از ملال آن عاجز شده بود و دیگر علاقه ای به ادامه زندگی نداشت.