«پدر اصلی دموکراسی»

Image caption «سیمون دو مونفور» یا «سایمون د مونت فورت» (Simon de Montfort)، پدر دموکراسی انگلستان که در سال ۱۲۶۵ در جنگ با «شاه هنری سوّم» کشته شد

دو هفته پیش که دربارۀ «دیکتاتوری» بودن اصل همۀ حکومتهای عالم چند کلمه ای حرف زدم، و گفتم که دورۀ «دیکتاتوری دموکراسی» از این انتخابات است تا انتخابات بعدی، و دورۀ «دیکتاتوری دیکتاتوری» از این انقلاب است تا انقلاب بعدی، یا از این کودتاست تا کودتای بعدی، وقت نشد که بگویم چرا در دنیا حکومت «دموکراسی دموکراسی» سابقه ای ندارد.

البتّه وقتی می گویم «دموکراسی دموکراسی»، خودتان کاملاً متوجّه هستید که با «دموکراسی» خالی فرق می کند. «دموکراسی دموکراسی» دموکراسی ای است که پشتوانه اش هم دموکراسی است، امّا دموکراسی خالی پشتوانه ندارد.

همین دموکراسی خالی که خدا یک ذرّه اش را نصیب همۀ مردم دنیا بکند، تا آنوقت همۀ مردم دنیا بتوانند به جای «کاچی به از هیچی»، بگویند «کاچی به از همه چی»، مثل هر چیز دیگر این دنیا، برای خودش پدری دارد، مثل شعر فارسی که می گویند پدرش «رودکی سمرقندی» است.

برای دموکراسی در تاریخ بشر معمولاً یکراست می روند سراغ «یونان». در یونان هم از قرن هفتم پیش از میلاد که بزرگواری به اسم «دراکون» (Δράκων, Drakōn) برای اوّلین بار قانون اساسی مملکت را مدوّن کرد، غیر از او، از چند نفر دیگر در مقام پدرهای دموکراسی اسم برده اند، که معروف ترین آنها، یکی سیاستمدار و قانونگزاری است به اسم «سولون» (Solon, Σόλων)، و دیگری «کلیستن» (Cleisthenes, Κλεισθένης)، رهبر دموکرات منشی که قانون اساسی آتن را اصلاح کرد.

حق نشر عکس Getty
Image caption «تامس جفرسون» (Thomas Jefferson)، پدر دموکراسی آمریکا و مؤلّف اعلامیۀ استقلال و منادی حقوق بشر

چند وقت پیش من و دوست انگلیسیم، «شارون» (Sharon)، که از طرف مادر یهودی ایرلندی است و از طرف پدر مسیحی پروتستان اسکاتلندی، و ضمناً خیلی شوخ طبع و بذله گوست، دربارۀ همین قضیۀ «پدر دموکراسی» صحبت می کردیم، که یکدفعه شارون افتاد روی دندۀ شوخی و گفت: «من از بابت دموکراسی در تاریخ بشر آن قدر می روم عقب تا می رسم به وقتی که هنوز جدّ و جدّۀ اعلای ما، آدم و حوّا، توی بهشت زندگی می کردند. خوب، به نظر تو حکومت بهشت چه جور حکومتی بود؟ دیکتاتوری بود؟ یا دموکراسی؟»

گفتم: «نمی دانم! تو بگو!»

شارون گفت: «خوب، معلوم است که دیکتاتوری بود! خدا به آدم و حوّا حکم می کند که از میوۀ درخت معرفت نخورند تا هیچوقت فرق خوب و بد را نفهمند. عین گوسفند، بی شعور و سر به زیر و مطیع بمانند! این وسط کی بود که دلش به حال آدم و حوّا سوخت؟»

Image caption شیطان، ابلیس، لوسیفر (Lucifer)، مفیستوفلیس (Mephistopheles)، عزازیل، پدر دموکراسی ابوالبشر و اُمّ البشر، البتّه به قول «شارون»، دوست انگلیسی علیزاده طوسی.

گفتم: «البتّه خدا بود که دلش به حال آنها سوخته بود، چون می دانست که شعور و معرفت چه بلایی به سر آدمیزاد خواهد آورد!»

شارون گفت: «نه، خیر! شیطان بود که خواست آدمیزاد با شعور و معرفت زندگی کند، با عقل زندگی کند، با اختیار و آزاد زندگی کند، یعنی زندگی ای که یک ساعتش به یک میلیون سال گوسفند زندگی کردن می ارزد!»

دیدم فایده ای ندارد. باید بگذارم حرفش را بزند تا شوخیش معنی پیدا کند و از خر شیطان بیاید پایین. قیافۀ جدّی به خودم گرفتم، و چین به پیشانیم انداختم، و گفتم:«بله، با این حساب، چون به قول تو این شیطان بود که به آنها گفت روزی که از این میوه بخورید، چشمهای شما باز خواهد شد و مثل خدا عارف نیک و بد خواهید بود، پس پدر اصلی دموکراسی دراکون، سولون یاکلیستن نبود، شیطان علیه اللعنه بود!»