«مغازۀ خانه سر خود »

Image caption کلیسای خانه سر خود: طرف راست، کلیسا و طرف چپ، خانۀ کشیش.

همۀ بدیهای لندن به جای خود، یکی از خوبیهاش این است که در خیلی از محلّه هاش، مغازه هایی هست که معمولاً با آپارتمان بالاش یکجا اجاره می دهند یا می فروشند.

برای کسی که بخواهد مثلاً یک خواربار فروشی کوچک داشته باشد، چی بهتر از اینکه شب وقتی مغازه ش را بست، از پلّه های کنار یا پشت مغازه اش برود بالا و وارد خانه اش بشود: هذا دکّان، هذا منزل!

اگر همین الآن معجزه می شد و من می توانستم پنجاه و چند سالی برگردم به عقب، دلم می خواست به جای نویسنده شدن و قلم صد تا یک غاز زدن، می آمدم لندن، یکی از این مغازه های خانه سر خود اینجا را اجاره می کردم و خواربار فروش می شدم. راستی که چه کیفی داشت!

خودمانیم! کیفش هر چی بود، زحمتها و غصّه هاش را جبران نمی کرد. راستش چیزی که مرا به یاد مغازه های خانه سر خود لندن انداخت، کلیسا های خانه سر خود لندن است. با وجود اینکه گاهی پیش خود می گویم کاشکی نویسنده نمی شدم، خواربار فروش می شدم، هیچوقت به خواربار فروشهای زحمتکش بخور و نمیر دربیار حسودیم نشده است، امّا هر وقت از جلو یکی از این کلیساهای خانه سرخود لندن رد شده ام، به زندگی خوش و بی درد سر و بی درد دل کشیشهایی که توی این کلیساهای

خانه سر خود برای آخرت بندگان خدا خدمت می کنند، واقعاً و از ته دل حسودیم می شود.

Image caption آقای سمت راست، مرحوم رونی بارکر (Ronnie Barker)، در یک سریال تلویزیونی، محبوب ترین خواربار فروش بریتانیا، صاحب یکی از مغازه های خانه سر خود سر نبش.

یک چیزی می گویم، یک چیزی می شنوید. آن زندگی ای که این کشیشها به مؤمنها وعدۀ آن دنیاش را می دهند، خودشان توی همین دنیا دارند. به این کشیشهایی که معمولاً خانۀ چسبیده به کلیسا دارند، می گویند «ویکار» (Vicar) و به خانه شان می گویند «ویکارج» (Vicarage). دستگاه کلیسا از محلّ درآمدهای خدا دادۀ باد آورده اش مواجب آبرومندانه ای به آنها می دهد. کرایۀ خانه هم که نمی دهند. مردم مؤمن محلّه هم که برای رضای خدا و پسرش به آنها محبّتهای گوناگون و رنگارنگ می کنند.

اینکه گفتم زندگی بهشتی، منظورم واقعاً زندگی بهشتی بود، نه زندگی میلیاردرهای دنیای خاکی. توی بهشت آدم مجبور نیست حرص مال دنیا را بزند و اگر به سالی چهل پنجاه هزار پوند احتیاج دارد، با هزار جور کلاهبرداری حسابهای بانکیش را سالی چهل پنجاه میلیون پوند یا بیشتر ببرد بالا. زندگی بهشتی یعنی آنجا که هستی، احتیاج نداری کار کنی و مسکن و خوراک و پوشاکت هم مجّانی فراهم است، و در زندگانی هیچکس بریز و بپاش و پس انداز و فکر آینده جایی و معنایی ندارد.

زندگی این کشیشهایی هم که من می بینم، توی این مایه هاست!

چی؟ می فرمایید: «ولی کشیشها کار می کنند، در حالی که توی بهشت هیچکس هیچ کاری نمی کند، حتّی روز شماری!»

Image caption خانم دان فرنچ (Dawn French) کشیش کلیسای خانه سر خود دهکده ای به اسم «دیبلی» (Dibley)، یکی از محبوب ترین کشیشهای بریتانیا در یک سریال تلویزیونی کمدی.

بله، درست می فرمایید، امّا به یک نکتۀ خیلی ظریف توجّه نکرده اید وآن این است که به «سر گرمی» کشیش نمی شود گفت «کار». فرق کار با سرگرمی این است که کار هم زحمت دارد و هم مسئولیت، امّا سرگرمی وقت بیکاری آدم را پر می کند تا حوصله اش سر نرود.

اینکه آدم یک چیزهایی را خوانده باشد و حفظ کرده باشد و هر جا و هر وقت لازم باشد، آنها را تکرار کند، و خلاصه با تکرار همین حرفهای تکراری همۀ اوقاتش را پُر کند، کارش کار نیست، سرگرمی است.

باور کنید، درست عرض می کنم! حیف که نمی توانیم یک توک پا برویم از بهشتیها بپرسیم و برگردیم! شاید آنها هم به زندگی کشیشها حسودیشان بشود.