دیدار با کیومرث وجدانی؛ منتقد قدیمی فیلم

Image caption کیومرث وجدانی در سال ۱۳۴۷ ایران را ترک کرد

در صحبت از نقد فیلم در ایران، سه نام بیش از دیگران مطرح بوده است: شمیم بهار، پرویز دوایی و کیومرث وجدانی.

شمیم بهار بعد از انقلاب در خانه اش در ایران ماند و کمتر در جمع ها دیده شد؛ پرویز دوایی پنج سال پیش از انقلاب ایران به پراگ رفت و آنجا ماندگار شد، اما ارتباطش را با نوشتن و مخاطب های علاقه مندش به شکلی- با نوشتن داستان و ترجمه - حفظ کرد؛ ولی در مورد کیومرث وجدانی همه از هم می پرسیدند "خانه دوست کجاست؟"

وجدانی سال ۱۳۴۷ از ایران رفت و دیگر کسی از او خبری نداشت؛ حتی هم‌نسلانش- از جمله پرویز دوایی- همواره جویای نام و نشانی از او بودند.

حالا اما - به لطف تکنولوژی- منتقد فرهیخته سال های چهل را یافته ام؛ چهل و سه سال پس از مهاجرت، در بریتانیا. او در سال ۱۳۴۷ مستقیم به اینجا آمده و با ادامه تحصیل روانپزشکی، به قول خودش فصل پیشین زندگی اش را بسته و فصل تازه ای را آغاز کرده است. امروز اما هنوز عاشق سینماست و پیگیر فیلم ها.

کیومرث وجدانی که به کلی از حال و هوای ایران و البته نقدنویسی در آنجا فاصله گرفته (تا آنجا که به قول خودش متاسفانه زبان فارسی اش را تا حد زیادی از دست داده و مکالمه ما غالباً به زبان انگلیسی بود)، نمی دانست که چه ارج و قربی در میان نسل جوان نویسندگان و علاقه مندان سینما دارد و فکر هم نمی کرد که خیل زیادی از علاقمندان نوشته های او (از نویسندگان و دوستان آن دوره اش تا جوانان امروزی) به دنبالش باشند.

وقتی کتابم نقد فیلم در ایران (چاپ ۱۳۷۷) را نشانش دادم و دید که فصلی به او اختصاص یافته، باورکردنش برایش سخت بود و گفت:"حس خوبی است که پس از این همه سال، آدم هنوز در یادها مانده باشد!"

نوشته های کیومرث وجدانی (که به بیش از صد مقاله ؛ در نشریات ستاره سینما، فردوسی، فیلم و زندگی، ماهنامه ستاره سینما و هنر و سینما می رسد) کم و بیش همه نوع نگاه و سلیقه و ذهنیت را منعکس می کنند که به کل با نوشته های منتقدان ایرانی و فرنگی متفاوت است. نگاه دقیق و گاه عالی وجدانی، از حرفه و تحصیل اش (روانپزشکی) نشأت می گیرد که موجب شده او نگاه روانشناسانه ای به فیلم ها داشته باشد.

بحث مورد علاقه اش یعنی دوربین سوبژکتیو، نشان می دهد که او چطور مایل است از درون شخصیت ها به دنیا نگاه کند (مثلاً نوشته های درخشانش درباره پنجره عقبی، "جری لوئیز" یا نوشته ستایش برانگیزش با عنوان "در انتهای دو جبهه" که از ورای فیلم بزرگ تر از زندگی نیکلاس ری به وجه روانشناسی فیلم ها می پردازد.)

در اولین دیدار در "نشنال فیلم تیه تر" لندن، فرصت را برای یک گفت و گوی کوتاه غنیمت شمردم، هرچند ناگفته های بسیاری ماند برای بعدتر.

اولین سوالی که پیش می آید این است که این همه سال کجا بوده اید؟ چرا کسی از شما خبری نداشت؟

من از سال ۱۹۶۸(۱۳۴۷) در این کشور [بریتانیا] بوده ام. می خواستم به تحصیل روانپزشکی ادامه بدهم و برای این کار باید خودم را وقف این حرفه می کردم. باید بین سینما و روانپزشکی یکی را انتخاب می کردم. روانپزشکی را انتخاب کردم ولی سینما علاقه ام باقی ماند. در مورد سینما به یک مخاطب جدی و ناظر بدل شدم. به تماشای فیلم و خواندن درباره سینما ادامه دادم. دیگر وقت برای نوشتن نداشتم.

شما یک منتقد فیلم حرفه ای و فعال بودید. ترک این حرفه آسان بود؟

Image caption کیومرث وجدانی: هرگز درباره فیلمی که دوست نداشتم ننوشتم

خب من یک فصل تازه ای در زندگی ام آغاز کردم...

چرا با همه دوستان و همنسلانتان قطع رابطه کردید؟

توضیحی برای آن ندارم. فقط فکر می کردم این فصل تازه ای است در زندگی ام و باید فصل قبلی را ببندم. هیچ توضیح منطقی دیگری برایش ندارم.

حالا که به آن دوره نگاه می کنید، چه حسی دارید؟

دوره خیلی خوبی بود....خاطرات خیلی خوبی از آن دوره دارم... دوستان خوبی چون دوایی، پرویز نوری، منوچهر جوانفر... خیلی شب ها دور هم جمع می شدیم و حرف می زدیم و بعد می نوشتیم. ما همدیگر را خیلی حمایت می کردیم و فکر می کنم از هم چیز یاد می گرفتیم.

می شود گفت که شما یک تیم بودید و معمولاً هم با هم در یک نشریه کار می کردید.

بله ما تقریباً هر شب همدیگر را می دیدیم. ما جز این که همکار باشیم، دوستان نزدیکی هم بودیم. همیشه بعد از کلاس هایم در دانشکده پزشکی، آنها را می دیدم و در میان آن هم وقت پیدا می کردم که بنویسم... دوره خیلی خوبی بود.

گفتید شاید دوباره شروع کنید به نوشتن.

بله... البته باید بگویم که با کمال شرمندگی، زبان فارسی ام را از دست داده ام. باید دوباره روی آن کار کنم که بتوانم بنویسم. الان فارسی من آن قدر خوب نیست که بتوانم بنویسم... متاسفم.

اما نثر فارسی شما در آن دوره خیلی خوب است.

بود! اگر دوباره به آن نثر برسم، به فارسی می نویسم. می توانم به انگلیسی بنویسم، اما صادقانه بگویم که به فارسی نمی توانم.

وقتی به اینجا آمدید، فکر نکردید که برای مجلات اینجا به انگلیسی بنویسید؟

نه، ترجیح دادم تنها یک مخاطب حرفه ای باقی بمانم.

اما گفتید در این سال ها فیلم های خیلی زیادی دیدید.

بله، هنوز هم می بینم... چون خارج از لندن زندگی می کنم، قبلا کمتر می توانستم برای دیدن فیلم ها به مراکز هنری لندن بیایم، و در جایی که زندگی می کنم به شکل محلی فیلم هایی را نشان می دهند که می بینم، اما حالا که بازنشسته شده ام، بیشتر می توانم به لندن بیایم و فیلم ببینم.

اگر آن دوره طلایی سینما را با امروز مقایسه کنید، به چه نتیجه ای می رسید؟ فکر می کنید سینما سقوط کرده؟

فکر نمی کنم سینما سقوط کرده... دهه پنجاه و شصت دوران طلایی بود، دوره پا گرفتن گروه مجله کایه دو سینما، موج نو و پاگرفتن سینما با استادان هالیوود مثل هیچکاک، نیکلاس ری و کسانی از این دست که زبان سینما را تغییر دادند. آنتونیونی، فلینی، ویسکونتی، ژان لوک گدار و آلن رنه چهره های محبوب من هستند و استاد همه آنها اینگمار برگمان.

و حالا؟ فیلمساز محبوبی از سینمای امروز جهان دارید؟

بله... میشائیل هانکه را خیلی دوست دارم.... فیلم های اخیر مارکو بلوکیو را خیلی دوست داشتم... اما باید اعتراف کنم که هنوز دلم با فیلمسازان نسل خودم است!

از فیلم های جدید چه فیلمی را خیلی دوست داشتید؟

کارهای هانکه... روبان سفید را خیلی دوست داشتم. پینای ویم وندرس را خیلی لذت بردم. عمو بونمی را هم دوست داشتم، خیلی فیلم خوبی بود.

در نوشته های شما می توان دید که علاقه خاصی به دیدن سینما از منظر روانشناسی داشتید. هنوز هم همین نوع نگاه را دارید؟

بله. برای نگاه درست به شخصیت ها، دانش روانشناسی کمک می کند. اما هنوز دوربین و میزانسن مهم تر است، این که چطور با دوربین داستان را می گویی.

دوره شما تئوری مولف بین شما و دوستانتان خیلی مهم بود. شما خودتان را تحت تاثیر این تئوری می دانید؟

بله... گروه کایه دو سینما روی ما خیلی تاثیر گذاشت. هیچکاک برای ما خدا بود- هنوز هم هست. با آن که نقش فیلمنامه نویس خیلی مهم است، اما باز فکر می کنم که کارگردان مولف فیلم است. گفتن این معنی اش این نیست که همه کارگردان ها مولف هستند.

شما چطور با نوشته های کایه دوسینما مرتبط بودید؟ فرانسه می دانستید؟

نه. از طریق ترجمه ها.

چه چیز آن نوشته ها برای شما جالب بود؟

نوع نگاهی که داشتند و این که چطور فیلم را تحلیل می کردند. خوب یا بد من راه آنها را ادامه می دادم، تحلیل همه چیزهایی که در یک فریم هست و چطور هر قطعه با دیگری ارتباط دارد.

و سوال آخر. در سال ۱۳۴۷ که شما ایران را ترک کردید، هنوز سینمای جدی ایران پا نگرفته بود. اوایل کارتان شما مقاله ای نوشتید و در آن مقاله توضیح دادید که سینمای ایران چقدر ضعیف است و چرا شما درباره اش نمی نویسید. اما بعد از مهاجرت شما، از سال ۱۳۴۸ به بعد، سینمای ایران رفته رفته جدی تر شد.

من درباره سینمای ایران نمی نوشتم، چون باور ندارم که باید درباره یک فیلم بد نوشت. اگر فیلمی را دوست داشته باشم درباره آن می نویسم و هرگز درباره فیلمی که دوست نداشتم ننوشتم. آن دوره فیلم خوب ایرانی نبود. به همین دلیل درباره سینمای ایران ننوشتم.

حالا در این سال ها، فیلمی از سینمای ایران دیده اید؟ چه فکر می کنید درباره آنها؟

بله در اینجا فیلم هایی از کیارستمی و مخملباف دیده ام. اما می دانم که در ایران فیلمسازان خوب دیگری هم هست که در اینجا کارهایشان را نشان نمی دهند. من مطمئنم. اما باید مطالعاتم را درباره سینمای ایران تقویت کنم. اینجا کتاب های خوبی درباره سینمای ایران هست و باید دی وی دی فیلم ها را هم پیدا کنم.

پس شاید درباره سینمای ایران هم بنویسید؟

شاید.. ولی حالا نه. ابتدا باید بیشتر بشناسم تا بتوانم بنویسم.