همینگوی: یک ماشین تحریر در لای سنگرها

همینگوی حق نشر عکس a
Image caption همینگوی سخنگوی "نسل از دست رفته" بود

ارنست همینگوی دوست داشت گزارشگر جنگی، ورزشکار حرفه‌ای، شکارچی یا جهانگردی ماجراجو باشد. نویسندگی را برای خود کم می‌دانست، اما سرانجام یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم شد.

هم جایزه ادبی نوبل گرفت و هم بر بسیاری از نویسندگان پس از جنگ جهانی دوم تأثیر گذاشت. امروز همینگوی یکی از بتواره‌های دنیای مدرن به شمار می‌رود. او پنجاه سال پیش به زندگی خود خاتمه داد.

ارنست همینگوی به سال ۱۸۹۹ در اوک پارک، شهرکی در ایالت ایلینوی، شمال امریکا، به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و برای خانواده زندگی خوبی فراهم کرده بود. ارنست در مدرسه بازیگوش بود و بیزار از درس و مشق، اما باهوش سرشارش نمره‌های خوب می‌گرفت.

همینگوی در ۱۸ سالگی به عالم روزنامه‌نگاری کشیده شد. با طبعی سرکش که هرگز آرام نگرفت، دلش در هوای دیارهای دور بود و این "فرصت" را در جنگ یافت. به سمت راننده آمبولانس صلیب سرخ بین‌المللی، در آخرین سال "جنگ بزرگ" با ارتشیان امریکایی به اروپا سفر کرد.

در جریان جنگ، وحشت مرگ را با گوشت و پوست احساس کرد. زیر بمباران اتریشی‌ها زخم‌های شدید برداشت و چند ماه بستری شد. در بیمارستان میلان بیش از ۲۰۰ تکه ترکش گلوله از بدنش بیرون کشیدند، خود او هم عادت کرده بود که در فراغت با نوک چاقو از پای خود آهن‌ریزه بیرون بکشد.

همینگوی عاشق‌پیشه نیز بود و در برابر زنان زیبا بی‌تاب می‌شد. در زندگی چهار بار ازدواج کرد، لابلای دهها ماجرای عشقی. در بیمارستان دیوانه‌وار عاشق پرستار خود شد. اما چند ماه بعد، پس از پایان جنگ به امریکا برگشت و با زنی دیگر ازدواج کرد. او ۲۲ سال داشت و اولین همسرش ۲۹ ساله بود. زنی شایسته و مهربان، که "تصادفا" وضع مالی خوبی داشت.

سخنگوی "نسل ازدست‌رفته"

همینگوی در سال ۱۹۲۱ با همسر جوان خود به اروپا رفت و در پاریس به جمع نویسندگان نوگرا پیوست که در "پایتخت هنر مدرن" گرد آمده بودند: اسکات فیتزجرالد، جان دوس پاسوس، ازرا پاوند و... این نسل را گرترود استاین "نسل ازدست رفته" نامیده بود.

فرزندان این نسل تمام امید و ایمان خود را در میدان‌های پرلای و لجن جنگ از دست داده و دیگر به هیچ چیز اعتقاد و اعتماد نداشتند. درس‌های اخلاقی و ارزش‌های معنوی و لاف و گزاف "تمدن بورژوایی" را مشتی دروغ فریبکارانه می‌دانستند.

همینگوی که نوشتن گزارش‌های واقعی و نخستین داستان‌های کوتاه خود را شروع کرده بود، این خشم و سرخوردگی را با لحن و زبانی تازه به روی کاغذ آورد. داستان‌های او سرشار از طراوت و سرزندگی، خشم و دلزدگی عمیق این نسل را با بیانی جاندار و مؤثر القا می‌کرد. رمان "خورشید همچنان می‌دمد" گزارشی زنده از سرگذشت این نسل بود، که در شهرهای غربت به دنبال تسلایی بود که یافت نمی‌شد.

رمان "وداع با اسلحه" که در سال ۱۹۲۸ منتشر شد، این سرخوردگی را به روشنی بیان می‌کرد. اینجا راوی یک قلمزن عادی نبود. کسی از جنگ حرف می‌زد که خود از آن زخم برداشته و ترکش‌های آن را هنوز در بدن داشت. اینک با بیانی فارغ از احساس به یاد می‌آورد: «من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهایی که پرافتخار بودند، افتخاری نداشتند و قربانیان مانند گاو و گوسفند کشتارگاه شیکاگو بودند – اگر با لاشه‌های گوشت کاری نمی‌کردند جز این که دفنشان کنند..." (وداع با اسلحه، ترجمه نجف دریابندری)

این نگاه انبوه کسانی بود که در جنگ به هرحال بازنده بودند، و این البته متفاوت بود با نگاه و بیان فرادستان و فرماندهان، که جنگ برایشان "میدان افتخار" بود و سرشار از "برکت".

مبارزه چونان انگیزه زندگی

حق نشر عکس a
Image caption ارنست همینگوی چهار بار ازدواج کرد- در این عکس پائولین فایفر همسر دوم او دیده می شود

برخی از منتقدان بر این نکته انگشت گذاشته‌اند که شرکت در جنگ برای همینگوی تنها تجربه‌ای فردی نبود که بر کار ادبی او تأثیر گذاشت، بلکه بسی فراتر از این، جنگ سراسر هستی و ذهنیت او را قالب گرفت، به او خلق و خویی "جنگ‌زده" داد و به جهان‌بینی او شکل بخشید.

همینگوی پیوسته برای مبارزه آماده بود و در هر چیز چالشی برای پیکار و زورآزمایی می‌دید: در میدان جنگ، در رینگ بوکس یا در زمین گاوبازی. رمان "خورشید همچنان می‌دمد" که در سال ۱۹۲۷ منتشر شد، این دیدگاه را در نمودهای گوناگون و تصاویر رنگین نمایش می‌دهد.

در "مرگ در بعد از ظهر" که در سال ۱۹۳۲ در قالب خاطرات یا سفرنامه‌ای واقعی منتشر شد، مسابقه گاوبازی استعاره‌ای از مقابله با مرگ است: رویاروی مرگ ایستادن، چشم در چشم آن دوختن، از این وحشت/لذت به خود لرزیدن، با آن در آمیختن و سرانجام به کام سیاه آن فرو رفتن.

گفته‌اند که مشغولیات و سرگرمی‌های همینگوی، صید، از شکار حیوانات وحشی تا شکار زنان، نمودهایی از همین وسوسه دایمی جنگ و زورآزمایی بود. حتی نوشتن نیز برای او چالشی بزرگ بود که با تدارک و انضباطی ویژه به "مصاف" آن می‌رفت. برخی از منتقدان گفته‌اند که او کشتن و کشته شدن را تنها شکل طبیعی سرگذشت آدمی می‌دانست، تا آنجا که معتقد بود انسان "سالم و طبیعی" باید در میدان بمیرد نه در بستر.

همیشه در "میدان"

همینگوی مرد مبارزه و عمل بود. دستمایه کارهای خود را، چنان که خود با فخر گفته است، نه از آثار دیگران، بلکه با خون و عرق فراچنگ آورده است. ویل دورانت گفته است که در کمتر نویسنده‌ای تجارب زندگی با تلاش‌های ادبی چنین تنگاتنگ در هم تنیده است.

همینگوی از عادت‌ها و بحث‌های روشنفکرانه بیزار بود. روشنفکران را تحقیر می‌کرد که غرق در بحث‌های تجریدی، اصل زندگی را از یاد برده بوده بودند؛ آنها را بزدل و بی‌شهامت می‌خواند. او اهل نظرپردازی نبود و خود را حتی ادیب و داستان‌نویس هم، به معنای کلاسیک آن، نمی‌دانست. یک بار گفته بود: "من که قرار نیست با تالستوی رقابت کنم".

سبک و زبان

همینگوی در نطقی که به مناسبت دریافت جایزه نوبل (۱۹۵۴) ایراد کرد، سبک خود را با استعاره "کوه یخ" توضیح داد: «می‌کوشم کارم مثل "کوه یخ" باشد، که هفت هشتم آن زیر آب پنهان است و تنها یک هشتم آن به چشم می‌آید. هرچه از بدنه داستان بیشتر حذف کنیم، کوه یخ قوی‌تر می‌شود. قدرت داستان در چیزهایی است که نویسنده می‌داند اما فاش نمی‌کند. اگر او چیزی را به خاطر ندانستن حذف کند، در داستان سوراخ پیدا می‌شود.»

نویسنده درباره فضا و شخصیت‌های خود همه چیز را می‌داند اما تنها کمترین اطلاعات ضروری را به خواننده می‌دهد. در این سبک دقیق و سنجیده و فشرده، بیشتر حواشی و توضیحات حذف می‌شوند، اما از بین نمی‌روند؛ خواننده آنها را حس می‌کند و با شدتی به مراتب بیشتر تحت تأثیر قرار می‌گیرد.

با تکنیک "حذف" هم در ساختار داستان و هم در زبان، متنی فراهم می‌آید ناب و زلال که تأثیری مستقیم و برق‌آسا دارد. طرح یا پیرنگ ناپیداست. زبان فشرده، موجز، خشک و بدون حشو و زواید احساساتی است. جملات مقطع و کوتاه تنها رویه‌ای نازک را منتقل می‌کنند و باقی را به هوش خواننده واگذار می‌کنند. این گونه است که لذت خواندن داستان با لذت کشف چندباره می‌شود.

همینگوی از تجارب زنده و واقعی می‌نوشت. (حتی لاف می‌زد که دهها نفر را در جنگ کشته است!) تنها زبانی عینی، بی پیرایه و شفاف بود که می‌توانست تجربه‌های زنده را مستقیم و صریح و دور از مواعظ تکراری و صفت‌های نخ‌نمای احساساتی به خواننده منتقل کند.

بهترین آثار همینگوی از دل تنش‌ها و تقلاهای شخصی بیرون آمده است. او از جدال یک مرد با یک ماهی غول‌آسا یکی از دل انگیزترین داستان‌های قرن بیستم را ارائه داد. داستانی واقعی که با اساطیر کهن پهلو می‌زند. درباره "پیرمرد و دریا" همه گونه تفسیر و تأویلی منتشر شده است. توضیح خود همینگوی احتمالا بهترین است: "یک پیرمرد حقیقی را در برابر یک ماهی حقیقی در یک دریای حقیقی نشان داده‌ام!" همین! که این نیز، راست یا دروغ، در زندگی سرچشمه داشت. همینگوی لاف می‌زد که یک بار یک ماهی ۳۵۵ کیلویی شکار کرده است!

در دنیای سیاست

همینگوی را نمی‌توان نویسنده‌ای "متعهد" دانست، هرچند که در تمام زندگی با ماجراهای سیاسی "درگیر" بود. (پرونده او در اف بی آی هزاران صفحه است!) او کمابیش در تمام وقایع مهم دوران خود حضور داشت، در دو جنگ جهانی مددیار یا گزارشگر بود و در جنگ داخلی اسپانیا کمی فعالتر. اما روی هم رفته نویسنده‌ای غیرسیاسی بود.

تجربه دردناک جنگ و حضور پیوسته "مرگ"، روح او را فرا گرفته و آن را به تلخی و بدبینی مهلکی آلوده کرده بود. او تا آخر زندگی به هر تلاش و تقلایی با ریشخند و تردیدی "رندانه" نگاه می‌کرد. لازمه سیاست حداقلی از خوش‌بینی و آرمان‌پروری است، درحالیکه همینگوی تنها به خود "باور" داشت و بالاترین ارزش را در این می‌دانست که به خود "وفادار" بماند.

شاید به پیروی از نیچه، البته بی آن که خود را با کنکاش‌های فلسفی درگیر کند، به نیروی فردی و "اراده معطوف به قدرت" باور داشت. هیکلی پهلوانی داشت و به زور بازوی خود می‌بالید. با ضعف و سستی و شکست میانه‌ای نداشت. (گفته بود: مرد را می‌توان نابود کرد، اما نمی‌توان شکست داد!) دلیری را پایه مردانگی و هردو را خمیرمایه زندگی می‌دانست.

در فردگرایی افراطی همینگوی نیکی با خوشی برابر است. رفاه و خوشگذرانی را دوست داشت، اما با گرایشی کمابیش "بوهمی" از زندگی و فرهنگ "بورژوایی" دوری می‌کرد. بیشتر سالهای او در اقلیم‌های "نامتمدن"، در جنگل‌های وحشی آفریقا و سواحل آمریکای لاتین گذشت. در سال‌های ۱۹۵۰ آفریقا جولانگاه گردش‌ها و ماجراجویی‌های او بود، با یک دستاورد گرانبها: داستانی زیبا و تکان‌دهنده به نام "برف‌های کیلیمانجارو".

نکته آخر: فمینیست‌ها از همینگوی دل خوشی ندارند، و حق با آنهاست. در زندگی و هنر او زنان نقش فرعی دارند، آنها هستند تا به مردان شور و شادی و آرامش بخشند، همین! مهار زندگی در دست "آقایان" است: "مردان بدون زنان".

میراث همینگوی

حق نشر عکس a
Image caption همینگوی ماجراجو و شکارچی دلیری بود

ارنست همینگوی زود دست به نویسندگی زد و از آن زودتر نامور و تأثیرگذار شد. نویسندگانی که از بحران‌های دهشتناک و فجایع ماتم‌بار قرن بیستم سر بیرون آوردند، مؤثرترین شیوه روایت را در سبک عینی و موجز و فشرده همینگوی یافتند.

زبان "ادبی" پرشکوه و توصیفات تکراری پیشین برای بازنمایش اضطراب‌های قرن بیستم الکن بود. نویسندگان نوگرا به جای زبان "شاعرانه" به دنبال بیانی موجز، شفاف و عینی بودند، که چون تیغ برهنه، ذهن را بسوزاند و خراش دهد.

پس از جنگ دوم نویسندگانی که از ناپایداری حیات یا دردهای اگزیستانسیل سخن گفتند، مانند ژان پل سارتر و آلبر کامو در فرانسه، یا کسانی که درباره سرگشتگی‌های سیاسی قلم زدند، مانند چزاره پاوزه و کارلو لوی در ایتالیا، یا آنها که از مصایب جنگ نوشتند، مانند ولفگانگ بورشرت، آلفرد آندرش و هاینریش بل در آلمان، همه کمابیش از همینگوی تأثیر گرفتند، و این نفوذ تا همین امروز ادامه دارد، و در ایران هم.

و مرگ...

ارنست همینگوی در میدان‌های جنگ، ماجراجویی‌های خطرناک، شب‌گردی‌ها و باده‌گساری‌های بیشمار، چندین تصادف با ماشین و هواپیما، جسم و روح خود را فرسوده بود، اما هنوز آرام نمی‌گرفت.

در ۶۱ سالگی ریش توپی و موهای انبوه بدنش سفید شده بود. هیکل نیرومند و پهلوانی او رفته رفته آب می‌شد، اما باز هم با دستان ناتوان در دریا تور و قلاب می‌انداخت، با پاهای لرزان به دنبال شکار می‌دوید و با چشمان کم‌سو تیراندازی می‌کرد.

در طول زندگی دهها بار روی تخت بیمارستان خوابید و زیر جراحی‌های گوناگون رفت. در ماه‌های آخر پیوسته با دوا و درمان سروکار داشت، و این او را خشمگین می‌کرد و به افسردگی‌های شدید فرو می‌برد.

تحمل پیری را نداشت، حتی در پیکر خود. گفته‌اند که شکارچی دلیری بود که دیگر شکار نمی‌توانست، مگر خود را. پس تردید به خود راه نداد. صبحی از پله‌های خانه پایین رفت و در سکوت تفنگ دولول را از گنجه بیرون آورد. دو گلوله توی خزانه آن جای داد. لوله را به دهان گذاشت و ماشه را کشید: سحرگاه دوم ژوئیه ۱۹۶۱ در کچام، ایالت آیداهو، شمال غربی ایالات متحده. و تا امروز همان جا در گورستانی خفته است.

مطالب مرتبط