یک ذرّه انصاف

Image caption ابراز خوشحالی از درازتر شدن عمر آدمها و بلا فاصله ابراز تأسّف از تنگدستی سازمان بیمه های اجتماعی

هر چند وقت یکبار می شنوی یا می خوانی که دولتها، نه رُک و راست، بلکه با زبان خر رنگ کنی، که اینجاییها به ش می گویند زبان «پولیتیکالی کورِکت» (politically correct)، یعنی سیاست پسند، از درازتر شدن عمر آدمها با ابراز خوشحالی حرف می زنند و بلا فاصله با ابراز تأسّف از تنگدستی سازمان بیمه های اجتماعیشان می نالند. توی دلت می گویی:

«آهای دولتهای قدر قدرتِ قوی شوکتِ دنیای متمدّنِ با فرهنگِ عِلم مدارِ فن آزمایِ پیش و بالا رفتۀ همه جای دنیا! منظورتان چیست؟ حرفتان این است که مردم باید همچین که شصت، شصت و پنج سالشان شد، بمیرند تا شما خرجتان همیشه پنجاه در صدی از دخلتان کمتر تر باشد؟ یا می فرمایید این تمدّن و علم و پیشرفت، چون باعث شده است که عمر مردم درازتر بشود، برای شما درد سر ایجاد کرده است؟ امّا آخر، شما هم که دولت باشید، امروز «دولت» هستید، دیروز «مردم» بودید، فردا هم، اگر هنوز سر به تنتان باشد، باز «مردم» خواهید بود و باز «عمر دراز» را یکی از بزرگترین پیروزیهای علمی بشر خواهید دانست! مگر اینکه... من که فکرم به جایی نمی رسد»!

حق نشر عکس no credit
Image caption دلسوزی حکیمانۀ دکتر: خودت را اسیر این جور قرصها نکن، چون برای اعضای حیاتی بدن اثرات جنبی هولناکی دارد!

اگر من چهل، چهل و پنج سالم باشد، و از بد اتّفاق دچار درد مفاصل شده باشم و از شدّت درد به خودم بپیچم و نفسم بند بیاید، وقتی اینجا توی لندن بروم پیش دکتر بیمه های اجتماعی و بگویم آن قرص ضدّ درد معمولی ای که تجویز کرده است، مؤثّر نیست و التماس کنم که یک قرص ضدّ درد قوی تر بدهد، چون هنوز بیست، بیست و پنج سالی مانده است تا من از حَیّز انتفاع بیفتم و سربار بیمه های اجتماعی بشوم، با دلسوزی حکیمانه ای می گوید بهتر است خودم را اسیر این جور قرصها نکنم، چون همۀ آنها برای اعضای حیاتی بدن اثرات جنبی هولناکی دارد که ممکن است آدم را از پا بیندازد، و توصیه می کند که با همین قرصهای معمولی بسازم و در عوض بروم مثلاً کتاب «چگونه با دردهای مزمن بسازیم»، تألیف فلان پروفسور اعصاب را مطالعه کنم.

امّا اگر من شصت، شصت و پنج سالم باشد و با همین درد بروم پیش همین دکتر، سری تکان می دهد و یکی از آن قرصهای ضدّ درد قلچماق را به قرصهای ضدّ درد معمولی اضافه می کند و از بابت اثرات خطرناک جنبیش هم عین خیالش نیست! کسی که یک پایش توی گور باشد، با پای دیگرش می خواهد کجا برود که جاش باشد؟

همین بلا را به سر یکی از همسایه های ایرانی ما آورده اند که در عرض یک سال شده است پوست و استخوان، و افسردگی و پریشانی و اضطراب و هراس مالیخولیاییش کرده است و زن بیچارۀ بی پناهش حرف او را که می زند، بی اختیار زار زار گریه می کند.

Image caption خانۀ مراقبت روزانۀ پیران! واقعیتی که دارد افسانه می شود!

اینجاست که من می بینم، با این رفتارشان خدا را دارند در وجود یک انسان به صلیب می کشند. فقط یک بار به دنیا می آیی، آن هم تصادفی، و باز آمدنت هم نیست، چو رفتی، رفتی! همۀ عالم با تو پیدا می شود، و همۀ عالم با تو گم! یعنی درست برعکس آن چیزی که دولتها و سازمانهای بیمه های اجتماعی و دکترها و بیمارستانها فکر می کنند.

یعنی اگر درست و با منطق خدایی فکر کنیم، می بینیم ارزش سال اوّل زندگی یک آدم یک سال است، و از سال دوّم ارزش هر سال از زندگیش حدّ اقل برابر سالهای سنّ اوست. یعنی چی؟ یعنی اگر من هشتاد سال دارم، همین سال هشتادم من ارزش هشتاد سال دارد. نه آفتاب لب بامم، نه یک پایم توی گور است. بروید، درآمدهای مالیاتی را با یک ذرّه انصاف خرج کنید تا این همه کسری بودجه بالا نیاورید!