«بفرمایید: این هم پیشگویی من!»

حق نشر عکس SPL
Image caption هنوزهم کسانی توی این دنیا هستند که با «شکار» به طرز ده بیست هزار سال پیش امرار معاش می کنند

من، بندۀ حقّ، نه «شاه نعمت الله ولی» هستم، که در جایی بین قرن هشتم و نهم هجری تاریخ آیندۀ ایران راتا ظهور حضرت قائم در «قصیده» ای بی نظیر و غیر قابل نقد و ارزیابی و توصیف پیشگویی کرده باشم...

نه نوسترا داموس (Nostradamus)، منجّم باشی و غیبگوی فرانسوی هستم، که در قرن شانزدهم میلادی تاریخ آیندۀ سراسر دنیا را، لابد به تقلید از شاه نعمت الله ولی، در نهصد و چهل و یک «رباعی» موزون و مقفّی، پیشگویی کرد ...

و مثلاً در یکی از ۹ تا رباعی ای که دربارۀ ایران از عالم غیب بر قلم او جاری شد، می گوید: «در اکتبر سال ۱۷۲۷، پادشاه ایران به اسارت مصریان در می آید!» این سال در تاریخ ایران مصادف با سلطنت شاه طهماسب دوّم، پسر شاه سلطان حسین صفوی است، که بعدش هم نادرشاه افشار سر بلند می کند و حرفی هم از «مصر» در میان نیست!

توضیح واضحات به کنار، خلاصه من نه شاه نعمت الله ولی هستم، نه نوستراداموس، امّا مثل هر آدم جهاندیدۀ عاقبت بینی، با ملاحظۀ اوضاع کلّی امروز دنیا و تأمّل در کیفیت تحوّلات فکری و خُلقی آدمیزاد در این دویست، سیصد هزارسالی که از هبوط آدم، صفی الله می گذرد، می بینم که فوّارۀ عقل در خدمت علم، علم در خدمت فنّ، فن در خدمت زندگی، و هدف همۀ جنب و جوشها آسایش و خوشبختی مردم، صد سالی است که دیگر بالاتر نرفته است که به جای خود، سرازیر هم شده است، ولی این را اگر بعضی از بقّالهای خرزویل هم با چشم دلشان دیده اند، چشم سر اولیای امور دنیا آن قدر نزدیک بین شده است که جلو پاشان را هم نمی بینند تا خودشان مدام توی چاههایی که سر راه همدیگر می کنند، نیفتند!

حق نشر عکس AFP
Image caption و هنوزهم کسانی توی این دنیا هستند که با «کشاورزی» به طرز ده بیست هزار سال پیش امرار معاش می کنند

از این دویست، سیصد هزار سال زندگی آدمیزادی، فقط ده، بیست هزار سالی است که دو حرفۀ اصلیمان، یعنی شکار کردن و ورچیدن که به زبان اینجاییها می شود «هانتینگ - گدرینک» (Hunting- Gathering))، با تمدّن جدید تبدیل شده است به «دامداری» و «کشاورزی».

با هزار سختی شکارشان می کردیم، آمدیم اهلیشان کردیم، هزارها، میلیونها، بُکش، بُخور، راحت! توی دشت و جنگل، اینجاو آنجا، می گشتیم، با هزار رنج میوه و دانه و سبزی ورمی چیدیم، آمدیم باغ و مزرعه درست کردیم، کاشتیم و پروردیم و زمین را کردیم خوان نعمت بیدریغ و بی منّت!

و حالا، همین حالا، یعنی در عصر کامپیوتر و، بانک و، انتخابات آزاد و، شورشها و جنگهای حقنۀ دموکراسی و، اینترنت و، ورشکستگی بانکها و، میلیونها پاداش سالانۀ مدیر همان بانکها و کرامات «طالبان» و چیها و چی بگویم دیگرها، همۀ کارهایی که در هرجای دنیای متمدّن امروز می کنند، به «اصل» آنها که نگاه بکنیم، همان «شکارکردن» است، یعنی «دامداری» و همان «ورچیدن» است، یعنی «کشاورزی»، و همۀ کارها و حرفه های لازم و حیاتی دیگر «فرع» همین دو تاست، حتّی معلّمی و مهندسی و پزشکی!

حالا شما توی همین شهر ده میلیونی لندن به اطرافتان نگاه کنید، ببینید چند درصد مردم از آن دوتا کار اصلی و کارهای فرعی وابسته به آنها نان می خورند! بقیه که شاید از پنجاه در صدهم بیشترباشند، اگر انگل نیستند، بفرمایید چی هستند؟

با این حساب نمی خواهید پنجاه سال دیگر، یک آقای رئیس بانک چهل و یک میلیون پوند پاداش بازنشستگیش را بگذارد توی چمدان، ببرد در خانۀ یک «کشاورز» یا «دامدار» و بدهد دست او و در ازاش یک «من» نان یا یک «چارک» گوشت بخواهد و آنها بگویند: «ببخشید، ما به اندازۀ مصرف خودمان تولید می کنیم! پول شما به درد ما نمی خورد!»

بفرمایید: این هم پیشگویی من!