«آدم راحت، آدم ناراحت!»

حق نشر عکس no credit
Image caption خیابان دو طرفه، عرض خیابان به زور به اندازۀ سه تا اتومبیل، دو طرف خیابان هم سرتاسر برای پارک اتومبیل آزاد: حالا خر بیار و باقالی بارکن!

رسیده ای به چهار راه، می خواهی از خیابان رد بشوی، بروی آن طرف به دواخانۀ سر نبش. خیابانهای محلّۀ تو هم مثل بیشتر خیابانهای فرعی لندن عرضشان به اندازۀ عرض سه تا اتومبیل است، که دو طرف آنها هم، سرتاسر، اتومبیل پارک شده است. بنا بر این فقط یک سوّم عرض این خیابانهای باریک مخصوص رفت و آمد اتومبیلهاست.

حالا سر این چهار راه، درست آنجایی که تو می خواهی ردّ بشوی، یک اتومبیل راه را بسته است و راننده اش دارد با رانندۀ اتومبیلی که پهلو به پهلوی او پارک کرده است، خوش و بش می کند! چهار پنج تا اتومبیل منتظرند که آقای «اتومبیل در حرکت» با خانم «اتومبیل متوقّف» حرفش تمام بشود و هیچکدام از راننده های منتظرِ صبورِ خجالتیِ اهل مدارا بوق نمی زند تا طرف به خود بیاید و خجالت بکشد و فلنگ را ببندد!

اینجاست که تو یکدفعه توی دلت می گویی: «عجب آدم راحتی!» و بلافاصله احساس می کنی که چون خودت از عمل زشتِ این آدم از خود راضی «خیلی ناراحت» شده ای، پس این آدم باید «خیلی راحت» باشد. و حالا، بدون اینکه یادت بیاید تا حالا چند بار و از چه لحاظهایی مردم دنیا را به دو دسته تقسیم کرده ای، با اطمینان و یقین کامل می گویی: «تو این دنیا دو جور آدم داریم، آدم راحت و آدم ناراحت!»

و کاری هم به این نداری که «ناراحت» تو با «ناراحت» دهخدا از بهشت تا جهنّم فرق می کند. دهخدا می گوید: «ناراحت... آشوب طلب، فتنه انگیز، طاغی، سرکش که آشوب و بلوا به پا می کند... شرّ انگیز...!»

نه خیر! «آدم ناراحت» تو هیچکدام از اینها نیست. ناراحت است برای اینکه آدمهای زیادی راحت دنیا، که باعث اصلی همۀ آشوبهای دنیا هستند، نه فقط معنی جامعه را نمی فهمند، بلکه با زرنگیهای ابلهانه شان امروز و فردای جامعه شان را خراب می کنند و افکار و اعمال شومشان نمی گذارد تو، چه در بیداری، چه در خواب، یک لحظه راحت باشی!

از دواخانه می آیی بیرون، می روی سوار اتوبوس می شوی، می بینی در ردیف اوّل یک خانم میانه سال محترم، خیلی راحت، رو صندلی اوّل نشسته است و کیفش را هم گذاشته است رو صندلی دوّم. به تو پیر مرد روی عصا خم شده نگاه می کند، امّا تو را نمی بیند.

حق نشر عکس no credit
Image caption تشخیص بازرسان بلیت خیلی آسان است، درست مثل شما هستند! یعنی عین پلیس مخفی!

یک دستت به عصا، یک دستت به میلۀ بالا سر، خودت را مشغول می کنی به خواندن اعلانی که با تصویب شهرداری لندن به حاشیۀ بالای شیشۀ اتوبوس چسبانده اند. آن را می خوانی: «تشخیص بازرسان بلیت خیلی آسان است، درست مثل شما هستند!»

نمی فهمی شهرداری از این معمّا چه منظوری دارد. وقتی خوب فکر کردی، و ارتباطش را با اعلان دیگری که به دیوارۀ نشیمن راننده نوشته اند، پیدا کردی، می فهمی که می خواهد بگوید: «اگر بی بلیت سوار اتوبوس بشوی، مأمورهای لباس شخصی مچت را می گیرند، و درجا پنجاه پوند جریمه ات می کنند، و اگر پول نداشته باشی، می فرستندت دادگاه، که دیوار به دیوار زندان است!»

تازه مگر راننده می گذارد کسی بدون بلیت سوار اتوبوس بشود. بلیت اتوبوس چند است؟ چه یک ایستگاه، چه سرتاسر خط، دو پوند و بیست پنس! و تو آدم ناراحت حالا نمی توانی فراموش کنی که یک رئیس بانک این مملکت، یک آدم زیادی، زیادی، زیادی راحت، چهل و یک میلیون پوند پاداش بازنشستگی می گیرد، امّا آنی که پول ندارد یک بلیت اتوبوس بخرد، دزد است!