«بیایید با هم دنیای بهتری بسازیم! »

حق نشر عکس no credit
Image caption مجسّمۀ داوود، اثر میکلانژ، که مرمرش یک «خال» ندارد

شما امروز اگر گذارتان به ایتالیا بیفتد و توی یکی از خیابانهای «رُم» از یک کفّاش یا بقّال بپرسید: «شهر کارّارا (Carrara) برای چیش معروف است؟» این کفّاش یا بقّال اگر از هیچ هنری هیچ چیز سرش نشود، این را خوب می‌داند که بگوید: «کارّارا برای معدن مرمرش معروف است که میکل آنژ (Michelangelo) سنگ مجسّمۀ داوودش را خودش رفت آنجا انتخاب کرد تا یک خال نداشته باشد!»

یک خال نداشته باشد! بله، «خال» فقط در صورتی از حُسنهای خدا خواستۀ طبیعت کرده حساب می‌شود که سیاه باشد، کوچک و گرد باشد و درست در آنجایی از صورت یک زن زیبا باشد، که «مریلین مونرو»، خدا بیامرز داشت، یا صبح به صبح یواشکی می گذاشت، یعنی کنار گونۀ چپ، موازی گوشۀ لب بالایی، در فاصله‌ای مساوی از گوشۀ لب و کنارۀ بینی!

امیدوارم با این نشانیها توانسته باشم شما را دقیقاً به محلّ قرار گرفتن یا قرار دادن خالی که صورتهای زیبا را زیباتر می کند، رسانده باشم. برای خاطر جمعی می‌توانید به یکی از عکسهای خود مریلین مونرو مراجعه کنید!

Image caption تصویر مریلین مونرو با یک خال که در جای مناسبی از صورت واقع شده است و بر زیبایی نقطۀ کمال و ختام گذاشته است!

از این یک معنی که بگذریم، معنیهای دیگر «خال» هیچکدام خوب و مقبول و پسندیده و حُسن آفرین و حُسن افزا و دل فریب و هوش رُبا و روح بخش و تماشایی نیست و معمولاً علامت عیب و نقص و خرابی و زشتی و فساد است! یارو می خواهد بدن لطیف معشوق یکروزۀ خودش را توصیف بکند، می‌گوید: «مثل مجسّمه‌ای که از مرمر خالص با دستهای هنرمندی تراش خورده باشد، در تمام بدنش حتّی یک خال کوچک یا لک هم نبود!»

خوب، خود خداهم وقتی آفرینش آدم و حوّا را به طبیعت امر فرمود، مشیتش این بود که آدم چیزی باشد مثل مجسّمۀ «داوود»، عمل میکل آنژ، و حوّا هم چیزی باشد مثل مجسّمۀ «آفرودیت»، الهۀ عشق و زیبایی، عمل «پراکسیتلیس» (Πραξιτέλης)، مجسّمه ساز یونانی قرن چهارم پیش از میلاد و همقطارهای دستمریزادی او در قرنهای بعدی تا آخریشان که «اوگوست رُدن» فرانسویِ همین حدود یک قرن پیش باشد.

Image caption به این می گویند افراط بیش از افراط در زیبا سازی بدن

می‌دانیم که خیلی از تخم و ترکه‌های آدم و حوّا که تا این اواخر هنوز شهرنشین یا «مدنی» نشده بودند که «متمدّن» حساب بشوند، امّا بالاخره آدمیزاد بودند و زندگیشان برای خودش حساب و کتاب نامکتوبی داشت. برای جلب توجّه جنس مخالف درجۀ دکتری از دانشگاه هاروارد آمریکا یا سوربن پاریس یا امپریال کالج لندن یا یکی از دانشگاههای دالغوزآباد خودشان، به اضافۀ خانه و ویلا و اتومبیل رولز رویس و پول هنگفت در یکی از بانکهای سوییس یا دالغوز آباد خودشان، و اثبات هویت و شخصیتشان اداره های سجلّ احوال و ثبت مدارک و مدارج و کمالات و فضائل و مقامات و سلسلۀ مراتب و امثال اینها را نداشتند، و به جای همۀ اینها بدنشان را داشتند و همۀ این معنیها را با آرایش بدنشان و کوبیدن خالهای معیّن در اینجا و آنجاش در معرض ملاحظه و تصدیق دیگران قرار می‌دادند.

حالا چرا امروز، توی این دنیای خیلی متمدّن، خیلی از مردم، اینجا و آنجا، و هر جا و هر ناکجای بدنشان را پُر می‌کنند از خالهای رنگی با نقشهای عجق وجق و نوشته‌های چرند پرند، زبانم لال، خداوندگار عالم هم نمی‌داند!

لابد بار این تمدّن ده، پانزده هزارساله خسته‌شان کرده است و می خواهند آن را از روی دوششان بردارند و برگردند به همان زندگی قبیله‌ای در فضای بی در و دیوار و هوای آزاد بدویت! پس بیایید همه خال بکوبیم و با هم دنیای بهتری بسازیم!