«با زبان آفتاب»

حق نشر عکس no credit
Image caption کارگر سوّمی داشت با چرخ دستی خاک و سنگ و سقط می برد، بریزد توی ناوۀ کنار خیابان

توی محلّۀ ما که وضعش نباید بی شباهت به وضع بقیۀ محلّه های اطراف لندن باشد، وقتی از جلو خانه ای رد می شوی که دارند تعمیرات ساختمانی می کنند، لازم نیست با خودت شرط ببندی و پیه جسارت و فضولی و بی نزاکتی را به تنت بمالی و بروی جلو و، نمی دانم با چه زبانی، از کارگر یا بنّا یا گچکار یا نقاش بپرسی: «آقا، ببخشید، شما لهستانی هستید؟»

کارگرها سه نفر بودند. سه تا جوان. هنوز آن قدر به آنها نزدیک نشده بودم که صورتشان را ببینم. از این گذشته، چیزی که کنجکاوم کرده بود، این نبود که بدانم لهستانی هستند یا نه. دو تاشان داشتند جلو خانه را با بیل می کندند و سوّمیشان داشت با چرخ دستی خاک و سنگ و سقط می برد، بریزد توی ناوۀ کنار خیابان.

صدایی که از چرخ دستی درمی آمد، صدایی نبود که بگویی چرخش روغن می خواهد. یک صدا نبود. انگار صدای چند تا ساز مختلف بود که یک قطعه موسیقی عجیب و غریب را اجراء می کرد. عین بعضی از آهنگهای خدا بیامرز «اشتاکهاوزِن»!

اینجا بود که یک لحظه فکر کردم شاید واقعاً این صدا مال چرخ دستی زنگ زده اش نباشد و از رادیو کوچک توی جیبیش درمی آید! در فاصلۀ ده بیست قدمی وایستادم تا کارگره وایستاد و صدا قطع شد. راه افتادم. آفتاب کمیاب و دلچسب اوّل صبح لندن حالی به حالیم کرده بود. با لبخند به دو تا کارگر جلو خانه گفتم ...

فکر کنید اگر جای من می بودید، چی می گفتید؟ ...

حق نشر عکس no credit
Image caption پس بگذارید توی این آفتاب یک عکس از شما بگیرم و این شعر را با خودم ببرم به خانه!

گفتم:«این رفیقتان چه طوری می تواند یک همچین آهنگ عجیبی از چرخ دستیش دربیاورد؟ شعبده بازی بلد است؟»

هر دو تا کارگر بیل زدن را قطع کردند و قاه قاه خندیدند و یکی از آنها با صدای بلند و با لهجه ای که انگلیسی یا اسکاتلندی یا ایرلندی یا ویلزی نبود، گفت...

فکر می کنید اگر شما همچین چیزی به آنها گفته بودید، انتظار داشتید یکی از آنها در جوابتان چی بگوید؟ ...

گفت: «ما به این رفیق می گوییم روغن بزن به چرخت. می گوید نه! موسیقیش قطع می شود!» و کارگر سوّمی، هم به خنده افتاد، و من که به نزدیک او رسیده بودم، گفتم ...

فکر کنید اگر جای من می بودید، چی می گفتید؟ ...

گفتم: «نه، روغن نزن! من به این می گویم موسیقی کار! کار بی صدا آدم را خسته می کند!» و از آنها که چند قدم دور شدم، سرم را بر گرداندم و برایشان دست تکان دادم و گفتم ...

فکر می کنید اگر جای من می بودید، چی می گفتید؟ ...

گفتم: «خوش باشید، رفقا! بازهم می بینمتان!»

نیم ساعت بعد که از خرید جزئی در بازارچۀ محلّه برمی گشتم، به آنها که رسیدم، هر سه گفتند ...

فکر می کنید ...

نه، خود من هم انتظار نداشتم که هرسه شان یکصدا بگویند: «خوش باشی، رفیق!» و هر سه شان با من دست بدهند. اصراری ندارم که باور کنید! امّا واقعاً اشک آمد توی چشمهایم. دوربینی را که همیشه توی ساک خرید دارم، در آوردم و گفتم ...

Image caption آسمان آبی درخشان را نشان داد و گفت: «با زبان آفتاب!»

فکر می کنید، اگر در یک همچین موقعیتی جای من می بودید، چی می گفتید؟ ...

گفتم: «ببینید، رفقا، من به این می گویم شعر زندگی. ما الآن با هم آشنا نشدیم. انگار از بچّگی با هم توی یک کوچه زندگی می کردیم، توی کوچۀ صلح و دوستی. و با چه زبانی با هم حرف می زدیم؟»

و صاحب چرخ دستی شانه هاش را بالا انداخت، آسمان آبی درخشان را نشان داد و گفت ...

چی انتظار داشتید بگوید؟ ...

گفت: «با زبان آفتاب!» و من که دوربین را آماده کرده بودم، گفتم: «پس بگذارید توی این آفتاب یک عکس از شما بگیرم و این شعر را با خودم ببرم به خانه!»

آن دو تای دیگر گفتند: «این رفیق ما شعر هم می گوید. امّا به زبان لهستانی!»