«امروز که روز، روزِ باداست، خوش است!»

حق نشر عکس .
Image caption جلو یکی از کافه های زنجیره ای «کوستا» برخوردم به یک آشنای ایرانی.

هفتۀ پیش گفتم که تو کوچه مان، من و چند تا کارگر لهستانی با «زبان آفتاب» با هم صحبت کردیم و واقعاً چه لذّتی داشت این صحبت، مخصوصاً اینجا تو لندن که آفتاب مثل خیلی چیزها، از جمله صداقت، خیلی کمیاب است.

امّا این هفته، همین دیروز، جلو یکی از کافه‌های زنجیره ای «کوستا» برخوردم به یک آشنای ایرانی و وایستادیم به «چاق سلامتی» و «تازه چه خبر؟» و «شنیده‌ای فلانی چی گفته؟» و «ای بابا، کجای کاری!» که وسط این حرفها، هموطن آشنا برگشته است یک عدّه از مشتریهای کافه را که دور میزهای بیرونی نشسته اند و مشغول خوردن و گپ زدن هستند، نشان می دهد و می‌گوید:

«اینها را می بینی؟ همه شان مال کشورهای اروپای شرقی اند. بیشترشان هم لهستانی هستند. اینجا، تو لندن، چه کار می کنند؟ خودشان عملگی، زنهاشان کلفتی! آنوقت می آیند «کافه کوستا» می نشینند، کم کمش، هر کدام یک کاپوچینو می خورد با یک برش کیک لیمویی، چند؟ چهار پوند و نیم! بابا آخر آدم دست و پاش را به اندازۀ گلیمش دراز می کند!»

حق نشر عکس .
Image caption امروز خوش است. روز مبادا گو هرگز میاد!

فکر کردم می خواهد بگوید عمله و کلفت، آن هم مهاجر، تازه اگر بخواهند ناپرهیزی هم بکنند، باید بروند جایی که قهوه و کیکشان یک پوند هم تمام نشود! سرم را جنباندم و یک نگاه به آن «بیشترشان لهستانیها» کردم، یک نگاه به آن هموطن آشنای انگشت به دهن حیران، و چیزی نگفتم. شما جای من بودید، چی می گفتید؟

دید من ساکت مانده ام و خنده ام نگرفته است و حیرت هم نکرده ام، و لابد فکر کرد منظورش خوب حالیم نشده است و لابد در توضیح مسئله گفت: «زن یکی از همین لهستانیها هفته ای یک روز می آید خانۀ ما تمیزکاری می‌کند. هر وقت می آید، یک لباس تازه تنش است! اوّل بار که با یک دسته گل رنگ وارنگ و قشنگ وارد خانۀ ما شد، از تعجّب هاج و واج ماندم. امّا نه! من کور خوانده بودم. فوراً از تعجّب درم آورد و گفت: گلهای قشنگی است، نه؟ من و شوهرم گل خیلی دوست داریم. اینها را از گل فروشی خیابان شما خریدم که بعد از کار ببرم خانه. می بینی، رفیق! آدم شاخ در می آرد!»

خوب، یک آدم من! هیچ هم شاخ در نیاوردم. آخر مرد، چی می خواهی بگویی؟ می خواهی بگویی کسی که عملگی یا کلفتی می کند، داخل آدم نیست که توی «کافۀ کوستا» کاپوچینو و کیک لیمویی بخورد!

حق نشر عکس .
Image caption چهرۀ سه جوان از مهاجرهای لهستانی.

می خواهی بگویی باید همان یکدست لباس را هر روز بپوشد و آن قدر بپوشد تا شندره بشود، آنوقت به فکر یک دست لباس دیگر بیفتد؟

می خواهی بگویی که یارو برای شندره غاز می آید مستراح ما را تمیز می کند، آنوقت هر هفته یک دسته گل می خرد، به خودش هدیه می دهد! چه غلط کردنها! ها؟ همین را می خواهی بگویی؟ یا چی؟

من کاری به این ندارم که عمله ها و کلفتهای مهاجر اروپای شرقی، که بیشترشان لهستانیها هستند، چه جور پول در می آورند، چه جور خرج می کنند، و حال و روال زندگیشان چه عیبهایی دارد، امّا اگر عیب بزرگشان همین باشد که این آشنای هموطن می گفت، با این عیب خوش به حالشان، چون بر عکس خیلی از ما ایرانیهای مهاجر یا نامهاجر، امروزها کار نمی کنند که فرداها پول داشته باشند. امروزها عملگی و کلفتی می کنند که امروزها پول داشته باشند که امروزها خوش زندگی کنند! روز باداشان امروز است. روز مباداشان گو هرگز مباد!