«فیلم سیاه و دیوار سفید»

حق نشر عکس no credit
Image caption چهار نسل همزمان: نتیجه – نوه - مادر بزرگ – مادر. نمی دانم حسابم درست است یا نه!

من اگر در سنّ هفتاد و هفت سالگی تقریباً همسنّ پدر بزرگ شما باشم، یک معنیش این است که پدر و مادر شما باید تقریباً چهل پنجاه ساله باشند، و اگر شما بیست، بیست و پنج سالی داشته باشید، می شوید نسل «نوه» های ما و شاید هنوز زود باشد که برای نسل ما «پدر بزرگها و مادر بزرگها» نسل «نتیجه» ها را راه انداخته باشید.

آنهایی که امروز نسل چهارم، یعنی نسل «نتیجه ها» هستند، تا چشمی به هم بزنند و سری بچرخانند، می بینند خودشان شده اند پدر بزرگ و مادر بزرگ و باید غزل خدا حافظی را بخوانند.

ای وای! ای داد! ای بیداد! ببینید من چی شده ام! عین مُردۀ از گور گریخته! کسی به من تف هم نمی اندازد! تُف به این دنیا بیاید! تف به این زندگی بیاید! آخر چرا؟ چرا باید من همچین عاقبتی داشته باشم؟

این آدم را من می شناسم. آلان ده، دوازده ساله است که هر وقت می بینمش و فرصت به ش می دهم، از این حرفها می زند! از نسل پدر بزرگهای امروز است. هفت هشت سال پیش که زمین خورد و قوزک پاش شکست و بعد مجبور شد برای احتیاط عصا به دست بگیرد، می گفت: «می بینی؟ کی باور می کند! من و عصا!» و حالا که دیگر پناه بر خدا! ای وای! ای داد! ای بیداد! بیچاره شدم! عاقبتم چی می شود! آخ،خدا! یکی به دادم برسد!»

حق نشر عکس no credit
Image caption خانم ثورا هِرد (Thora Hird)هنر پیشه ای که تا آخرین روزهای زندگیش در ۹۲ سالگی در یکی از بهترین سریالهای کمدی بازی کرد و حرفی از پیری و مرگ نزد و زندگی کرد

خوب، که چی؟ پیر شده ای؟ از ریخت افتاده ای؟ هزار جور درد و مرض به جانت ریخته است؟ نا نداری تکان بخوری؟ مگر بدتر از اینهاش به سر پدر و مادر خودت نیامد؟ به سر پدر بزرگ و مادر بزرگ خودت نیامد؟ دیدی و فکر نکردی نوبت توهم می رسد؟ تافتۀ جدا بافته که نبودی!

تا بوده، همین بوده است! دیروز بود کورش، امپراتور کبیر، آنجا وایستاده بود، می گفت: منم کورش، شاه جهان، شاه فلان، شاه بهمان! و امروز دو هزار و پانصد و چهل سالی از غیبت ابدیش می گذرد. خوب، بفرمایید حالا چه کار باید کرد؟ یخۀ کی را باید گرفت؟

ببخشید. با شما نیستم! اینها را دارم به خودم می گویم، به نسل پدر بزرگها و مادر بزرگها! آخر دیروز باز این همعصای خودم را جلو دواخانه دیدم. بعد از سلام و علیک، به ش مجال ماتم خوانی ندادم. لبخندی زدم و گفتم: «بگذار یک جوک تازه برایت تعریف کنم!»

اخمهایش بیشتر رفت توی هم و گفت: «ای بابا، دلت خوش است! کی حوصلۀ جوک شنیدن دارد!» به حرفش اعتنا نکردم و گفتم:

حق نشر عکس no credit
Image caption گفتم: «نور که رفت، فیلم سیاه می ماند و دیوار سفید. بنشین فیلمت را تماشا کن، رفیق!»

«آمده ای و هستی و نشسته ای، داری یک فیلم تماشا می کنی. فیلمش هم کمدی است، هم تراژدی، هم حماسی. هم خیلی جدّی، هم خیلی مسخره. پر از ماجرا. همه جور ماجرا و همه ش هم سرگرم کننده! خودت را توی همۀ ماجراهای فیلم می بینی. کاری به عاقبت فیلم نداری. لحظه به لحظه تماشا می کنی تا عاقبت فیلم خودش بیاید. آپارات خاموش می شود، نور می رود، و دیوار سفید می ماند و یک حلقه فیلم سیاه!»

تا مکث کردم، گفت: «همین؟ این که جوک نبود!»

گفتم: «نکته ش را نگرفتی، عزیز جان! جوک نیست؟ بگو معمّا. معمّا نیست؟ بگو زندگی! بالاخره نشستی، تماشاش کردی. لابد به تماشاش می ارزید، و گرنه یک جاییش دیگر حوصله ات سرمی رفت، پا می شدی می رفتی!»

حالا یک لبخند زورکی آمد روی لبش و گفت: «چی می گویی بابا! تو هم خوب ما را دست انداخته ای، ها!» گفتم: «نور که رفت، فیلم سیاه می ماند و دیوار سفید. بنشین فیلمت را تماشا کن، رفیق!»