«چشم پلنگ»

حق نشر عکس GARETH FULLER PA
Image caption بیاییم فقط یک بار از چشم پلنگ به حیات در طبیعت نگاه کنیم

این که می بینم به بیداری است یا رب یا به خواب؟

باورم نمی شد. اوّل به کلّی گیج شدم. اسم این فیلم کوتاه چند دقیقه ای «چشم پلنگ» بود. رفتار این پلنگ مرا سحر کرد. تمام تاریخ انسانیت جلو چشمم در چشم پلنگ بخار شد. چند لحظه از من هیچی باقی نمانده بود غیر از یک نگاه خیره! نگاه خیره به پلنگی که وقتی از سحر رفتار او بیرون آمدم، می خواستم در مقابلش به سجده در بیایم و معنای خدا را در سادگی پاک او ستایش کنم.

وقتی از سحر پلنگ بیرون آمدم، فکر کردم که این فیلم کوتاه «چشم پلنگ» باید ساختگی باشد. چه می دانم! از آن حقّه های فنّی سینمایی. پرس و جو کردم، معلوم شد که نه، واقعاً واقعی است و حقّه ای در کار نیست.

آنوقت بر من این طور معلوم شد که از بابت «خوی پلنگی» یا به طور کلّی «خوی حیوانی» انگار تا حالا خواب بوده ام و دیدن این صحنه از «خوی پلنگی» مرا بیدار و هاج و واج کرده است.

حالا می دیدم که «سعدی شیرازی» هم که وقتی از اوضاع آشفتۀ شیراز به تنگ آمده بود و سالها جلای وطن کرده بود، خیال کرده بود که دارد از «خوی پلنگی» آدمیزاد فرار می کند:

«چو بازآمدم، کشور آسوده دیدم... / پلنگان رها کرده خوی پلنگی...»

شاید خیلی از شما این فیلم کوتاه مستند «چشم پلنگ» را دیده باشید، ولی راستش من برای آنهایی که آن را ندیده اند، زبان تعریفش را ندارم. درست مثل این است که جبرئیل وایستاده باشد و خدا جلو چشم او طبیعت را خلق کرده باشد و حالا جبرئیل بخواهد معنای خلقت را برای آدم و حوّا تعریف کند.

حق نشر عکس .
Image caption سعدی شیرازی: «چو بازآمدم، کشور آسوده دیدم... / پلنگان رها کرده خوی پلنگی...»

یک پلنگ توی جنگل یک میمون شکار می کند و لاشه اش را می کشد بالای یک درخت تا با خیال راحت و غافل از شکر خدا بنشیند و فارغ از مزاحمت کفتارها شکم بی هنر پیچ پیچ و بیگناهش را سیر کند. نگو میمونه یک بچّۀ شیرخوره به سینه اش چسبیده بوده است و حالا این بچّه زنده است و ... و چی؟

من که آدمیزاد هستم، تا دیدم چشم پلنگه افتاد به بچّه میمونه، خواستم چشمهایم را ببندم. توی ذهن آدمیزادیم دیدم که پلنگه در یک چشم به هم زدن بچّه میمونه را، مثل یک پیش غذای اشتها آور بلعید تا حالا برود سراغ غذای اصلیش. امّا نه! آن هم چه نه ای!

نه، ای آدمیزاد! بیدار شو و خوی پلنگی را تماشا کن. پلنگه اصلاً گرسنگی از یادش رفت. آشفته شد. پریشان شد. مادر شد. مادر بچّه میمون شد. یکی دو دقیقه ای بالای تنۀ درخت تقّلا کرد تا توانست بچّه میمونه را بچّۀ خودش بکند، بو کند، بلیسد، ناز کند، آرام کند، مطمئن کند و به خودش بچسباند و سرش را بگذارد کنار سر او و بدون اعتناء به گرسنگی خودش و غذای آماده اش که مادر بچّه میمونه باشد، برای خواباندن بچّه میمونه بخوابد، یا خودش را به خواب بزند!

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption لشکر حضرت یوشع در حمله به شهرهای کنعانیان

و آنوقت یادم آمد که در تاریخ آدمیزادی، وقتی یک قلدر از معنای خدا بی خبر می خواسته است مِلک و مال یک نفر را بالا بکشد، خودش را که به انواع بهانه ها می کشته است، به جای خود، تمام خانواده اش را از بچّۀ شیرخوره گرفته تا پیر زمینگیر همین امروز می کشته است تا خیالش از بابت فردای یک نسل انتقامجو راحت باشد.

می دانید که این جنایت را وقتی عدّه ای قلدر برای بالا کشیدن وطن یک قوم مرتکب بشوند، در انگلیسی به ش می گویند (۱) «Genocide»، یعنی «قوم کشی». و حالا در این فیلم می بینی پلنگه وقتی میمونه را شکار می کند و می برد بالای درخت، انگار رفته است فروشگاه، غذای آماده خریده است، و وقتی چشمش به بچّه میمونه می افتد، مادری است که بچّۀ شیرخوره اش احتیاج به مهر و نوازش او دارد، و گرسنگی را فراموش می کند.

_____________________________________________

۱- آنهایی که در «کتاب مقدّس» (Holy Bilble) صحیفۀ حضرت یوشع، جانشین حضرت موسی را خوانده باشند، با یکی از درخشان ترین نمونه های قوم کشی در تاریخ آدمیزادی آشنا شده اند. برای آنهایی که آن را نخوانده اند، چند تا جمله از «صحیفۀ یوشع» در ترجمۀ فارسی «کتاب مقدّس» را نقل می کنم تا اگر خواستند کنجکاویشان را ارضاء کنند، بروند تمام صحیفه را بخوانند: «یوشع به قوم [بنی اسرائیل] گفت : صدا زنید زیرا خداوند این شهر را به شما داده است... آنگاه قوم صدا زدند و کرناها را نواختند و چون قوم آواز کرنا را شنیدند و قوم به آواز بلند صدا زدند، حصار شهر به زمین افتاد و قوم، یعنی هرکس پیش روی خود به شهر برآمد و شهر را گرفتند * و هر آنچه در شهر بود، از مرد و زن، و جوان و پیر، حتی گاو گوسفند و الاغ را به دم شمشیر هلاک کردند... [و یوشع به قوم گفت] تمامی نقره و طلا و ظروف مسین و آهنین وقف خداوند می باشد و به خزانۀ خداوند گذارده شود... و چون شهر را گرفته باشید، پس شهر را به آتش بسوزانید و موافق سخن خداوند به عمل آورید، این شما را امر نمودم... وهمۀ آنانی که در آن روز از مرد و زن افتادند، دوازده هزار نفر بوند، یعنی تمامی مردم عای (Ai)، زیرا یوشع دست خود را که با مزراق [نیزه] دراز کرده بود، پس نکشید تا تمامی ساکنان عای را هلاک کرد * لیکن بهایم و غنیمت آن شهر را اسرائیل برای خود به تاراج بردند، موافق کلام خداوند که به یوشع امر فرموده بود... [و یوشع بعد از عای، همین بلا را بر سر سی قوم دیگر هم آورد و وطنهای این سی و یک قوم به هلاکت رسانده را] به اسباط اسرائیل به ملکیت داد.»