«تفسیر کلام سعدی »

حق نشر عکس no credit
Image caption کوپرنیک، صاحب عقل کشّاف، پیدا کنندۀ جای واقعی کرۀ زمین در منظومۀ شمسی

نمی دانم چرا ما آدمهای دهۀ دوّم قرن بیست و یکم میلادی، یعنی چهار صد و نود و چهار سال بعد از برداشته شدن کرۀ زمین از مرکز منظومۀ شمسی و گذاشته شدن آن در جمع سیّاره های دور خورشید به همّت عقل کشّاف کوپرنیک (Nicolaus Copernicus)، و صد و پنجاه و دو سال بعد از پیدا شدن نشانی نسبتاً معقول تر باغ بهشت در جایی از جنگلهای شرق آفریقا به همّت عقل کشّاف چارلز داروین (Charles Darwin)، هنوز هم خیلیهامان فکر می کنیم که فقط حرفهای خداوند متعال تفسیر دارد، و حرف بندۀ خدای جلنبری مثل سعدی شیرازی چه قابل که تفسیر داشته باشد!

امّا من که در کتاب مقدّس خوانده ام که «پس خدا آدم را به صورت خود آفرید و او را به صورت خدا آفرید»، مثلاً فکر می کنم که این حرف بندۀ خدا سعدی هم که می گوید:

«چو کاری بی فضول من بر آید،

مرا در وی سخن گفتن نشاید؛

و گر بینم که نا بینا و چاه است،

اگر خاموش بنشینم، گناه است»،

خیلی قابل است و خیلی هم تفسیر دارد.

حق نشر عکس no credit
Image caption سعدی شیرازی: و گر بینم که نا بینا و چاه است، / اگر خاموش بنشینم، گناه است

مثلاً من می بینم توی ترن، خانم جوان زیبای موقّری که پهلوی من نشسته است، کتاب کلفتی به دست دارد و بادقّت فیلسوف مآبانه ای غرق خواندن آن است. فکری که به کلّه ام می آید، مرا به یاد همین حرف سعدی می اندازد. پیش خودم می گویم:

«این کتاب باید اقّلاً هشتصد، نهصد صفحه ای باشد. چه قدر از عمر عزیز این خانم صرف خواندن این کتاب می شود؟ کم کمش هر صفحه ای پنج دقیقه، منهای هشت ساعت خواب شبانه، و روز هیچ کار دیگر نکند، حدّ اقلّ پنج روز تمام از زندگیش صرف خواندن این کتاب می شود! اینکه خواندنش به پنج روز از روزهای گرانبهای زندگی او می ارزد یا نه، بستگی به این دارد که چه کتابی باشد!»

حالا حرف بسیار با قابلیت و تفسیر بردار سعدی کنجکاوم کرده است و منتظرم که دستهای خانم جوان تکانی بخورد و من دزدکی ببینم کتابی که می خواند، ارزش خواندن دارد یا نه، که اگر ندارد، باید گفت بیچاره نابیناست و چاه «بد کتابی» را نمی بیند و کار نجات حدّ اقلّ پنج روز تمام از زندگی گرانبهای او بی فضولی من بر نمی آید و خاموش نشستن من برای جامعۀ امروز و آیندۀ بشریت گناه که به جای خود، جنایت است.

بله، این حرف سعدی خوبیش این است که یک تفسیر ثابت ندارد، هیچوقت کهنه نمی شود، و همین امروز، صبح که از خانه در می آیید تا شب که بر می گردید، اگر چشم بصیرتتان را همراه داشته باشید، دهها و شاید صدها مورد پیش بیاید که بخواهید مثلاً بروید جلو و به دو تا آقا پسر دوازده سیزده سالۀ از مدرسه برگشتۀ کنار خیابان وایستادۀ سیگار دود کن بگویید:

«برادر خود من از بیست و سه سالگی کشید، سی سال کشید، ریه هاش خراب شد، ناچار شد ترک کند، ولی دیر شده بود و دیگر فایده ای نداشت. بیچاره وقتی مُرد، پنجاه و چهارسالش بود!»

ترسیدم خانم جوان بغل دستیم ایستگاه بعدی پیاده بشود و من بالاخره نبینم که کتاب هشتصد، نهصد صفحه ایش چه کتابی است تا به ش بگویم:

حق نشر عکس AP
Image caption آقای Stephen King نویسندۀ رمانهای قطور هشت جلدی «برج تاریک»

«خانم عزیز، می بخشید، می بینم که دارید رمان می خوانید! می شود بگویید چه رمانی است؟»

و او بگوید: «آواز سوزانا، جلد ششم از سری رمانهای برج تاریک!»

و من بگویم: «جلد ششم؟ نویسنده اش کیست؟»

و او با لبخند ناباوری بگوید: «شما استیفن کینگ را نمی شناسید؟»

و پیش از اینکه او بگوید: «نصف عمرتان بر فناست!» به ایستگاهی رسیدم که باید پیاده می شدم، با این غصّه که اگر این طور باشد، بیچاره همۀ عمرش بر فناست!