«حیف این زندگی مقدّس تصادفی!»

دختری دوچرخه سوار که از کنار یک ساختمان در حال تعمیر گذر می کند حق نشر عکس NA
Image caption خطر! کارگرها بالای سر شما مشغول کارند! پاره آجر! آخ خ خ!

این را دیگر هر آدم بیسوادی که خواندن و نوشتن یاد نگرفته باشد، یا هر آدمی که از یکی از شبه دانشگاههای یکی از «جمعیت آباد»های دنیا درجۀ دکتری گرفته باشد، ولی هنوزهم به «کتاب مقدّس» قسم بخورد که از زمان آفرینش عالم و آدم تا امروز شش هزار و ده سال و نُه ماه و نُه روز می گذرد، خوب می داند که برای تکثیر طبیعی هر جانوری، مخصوصاً جانورهای پستاندار، از جمله ما که آدمیزاد باشیم، یک «نطفه» یا اسپرم (sperm) از جانب جنس نر لازم است و یک «زِه» یا تخمک (egg) از جانب جنس ماده.

و همین آدم این را هم خوب می داند که زن از همان روزی که به دنیا می آید، هزاران برابر بچّه هایی که خواهد زایید، تخمک دارد که در مجموع چهار صدتایی از آنها به رشد کامل می رسند و در دورۀ «باروری» معمولاً هر ماه یکی از این تخمکها برای دیدار احتمالی با یک «اسپرم» وارد حجله می شو!

و امّا این مرد است که در سرتاسر دورۀ بارورکنی خودش، هر روز، اسپرمهای جدید تولید می کند و هربار که بین این آدم امروزی و حوّای امروزی او در خلوت اتّفاق مصاحبت بهشتی دست می دهد، در حدود پنجاه تا پانصد میلیون اسپرم تازه نفس برای تصاحب آن یک تخمک وارد میدان می شوند، ومعمولا فقط یکی از آنها به پیروزی می رسد و مدال فرزندی می گیرد.

حق نشر عکس na
Image caption به مامان یکی از این بچّه ها گفتم: ممکن است با مُخ بیفتد پایین! گفت: زبانت را گاز بگیر.

خوب، حالا فرض کنید که یکی از این مدال فرزندی گرفته ها این بندۀ حقّ می بوده باشد در هفتاد، هشتاد سال پیش. ملاحظه می کنید که با یک حساب سر انگشتی وجود پیدا کردن من و آمدنم به این دنیا چه قدر تصادفی است؟ لابد بعضیها می گویند:

«نگو تصادفی! قسمتت بوده است!»

من هم به این بعضیها می گویم: «اسمش را هرچی می خواهید، بکذارید! من بین قسمت و تصادف فرقی نمی بینم.»

راستی باید همان اوّل می گفتم که چرا یکدفعه به فکر تصادفی بودن موهبت وجود آدمیزاد افتادم. چند روز پیش پشت ویترین کتابفروشی محلّه کتابی دیدم و خریدم با عنوان «تینینگ دِ هِرد» (Thinning the Herd)، که تقریباً به فارسی می شود «کوچک کردن گلّه»، امّا معنی عمیق ترش مرا به یاد این بیت از اوحدی مراغه ای انداخت که می گوید:

گرگ اجل یکایک از این گله می‌برد،

وین گله را ببین که چه آسوده می‌چرند!

حق نشر عکس NA
Image caption خطر سراغ ما نمی آید. ما می رویم سراغش!

که البتّه گردآورندۀ حکایتهای عجیب و حیرت انگیز و عبرت آمیز این کتاب می تواند با مصراع اوّل این بیت موافق باشد، امّا با مصراع دوّم آن اصلاً کاری ندارد.

منظور اصلی او از جمع کردن حکایتهای واقعی دربارۀ حادثه های بسیار ساده و مسخره و مضحکی که باعث مرگ خیلی از آدمها می شود، این بوده است که بگوید هر آدمیزادی که شب سر سالم روی بالش می گذارد، باید بداند که آن روز یکی از هزارها از این حادثه های ساده و مسخره و مضحک، مثل لیز خوردن روی پوست موز و با شقیقه افتادن روی آسفالت و جان به جان آفرین تسلیم کردن، می توانست تصادفآ قسمتش بشود و نشد! پس حالا که تصادفی زنده مانده است، قدر این زندگی تصادفی مقدّس را بیشتر بداند، زیبا و تمیز نگهش دارد و بیشتر مواظبش باشد!

من هم با صحبت از قضیۀ یک در پنجاه تا یک در پانصد میلیون تصادفی بودن وجود آدمیزاد، خواستم معنی کتاب خانم «سینتیا سیلان» (Cynthia Ceilan) را تکمیل کرده باشم و بگویم: «حیف این زندگی مقدّس نیست که آدم آن را تصادفی از دست خداوند جان و خِرد بگیرد و عالماً و عامداً آن را با جهل و دروغ و ریا و ستم به نکبت بکشاند و بالحتم و بالاجبار تقدیم ملک الموت بکند؟»

مطالب مرتبط