جشنواره فیلم لندن؛ نگاهی به چند فیلم شاخص

Image caption جورج کلونی در نمایی از "نیمه مارس"

پنجاه و پنجمین جشنواره فیلم لندن با نمایش فیلم "دریای عمیق آبی" ساخته ترنس دیویس سینماگر بریتانیایی به کار خود پایان داد.

"دریای عمیق آبی" فیلمی عاشقانه از سینماگری شاعر درباره ماهیت بی ثبات عشق است که بر اساس نمایشنامه ای از ترنس رتیگان ساخته شده و ریچل وایس و تام هیدلستن در آن بازی می کنند. در این فیلم، ترنس دیویس، با رویکرد شاعرانه خود، داستانی از عشق، شهوت و خیانت را در فضای دهه پنجاه لندن روایت می کند.

پنجاه و پنجمین جشنواره فیلم لندن با فیلم ۳۶۰ ساخته فرناندو میرلس آغاز شد. فیلمی که اقتباسی بی رمق از نمایشنامه آرتور اشنیتسلر نمایشنامه نویس بزرگ اتریشی بود و در کارنامه سینمایی این فیلمساز برزیلی، نمی تواند نقطه درخشانی محسوب شود.

'نیمه مارس' جورج کلونی

"نیمه مارس" ساخته جورج کلونی، در مجموع فیلم متقاعد کننده ای بود. فیلمی که با رویکردی انتقادی فضای سیاسی جامعه امروز آمریکا را و مناسبات پیچیده بین نامزدهای انتخاباتی و فساد درونی آنها و اشتهای آنها برای بالا رفتن از پلکان قدرت به هر قیمت را به تصویر کشیده بود. "نیمه مارس"، داستانی درباره فساد و سوءاستفاده سیاسی از قدرت، وفاداری، خیانت و انتقام بود با شخصیت هایی که خوب پرداخت شده اند و انگیزه های روشنی برای اعمال شان دارند. یکی از جمله های مهم فیلم که بعد از خودکشی "مالی"، دختر جوانی که به عنوان انترن در ستاد انتخاباتی موریس (جورج کلونی) کار می کند و با او رابطه پنهانی دارد، از زبان یکی از شخصیت های فیلم خطاب به او بیان می شود، این است که: تو می توانی تقلب کنی و رئیس جمهور شوی، تو می توانی جنگ را شروع کنی و کشور را به نابودی بکشانی اما نمی توانی ترتیب انترن ها را بدهی.

صحنه مبهم پایان فیلم که دوربین کلونی آرام به صورت استیون سخنگوی مطبوعاتی موریس، نزدیک می شود و ما نمی دانیم که قصد او چیست و آیا می خواهد رابطه پنهان بین "مالی" و نامزد دموکرات را برملا کند یا نه، برای یک فیلم هالیوودی، بسیار جسورانه است.

جورج کلونی که به همراه فیلیپ سیمور هافمن و ایوان ریچل وود، بازیگران فیلم در کنفرانس مطبوعاتی فیلم شرکت کرده بود در پاسخ به این سوال که بعد از ۳ سال در مورد وعده های حکومت باراک اوباما که با شعار تغییر بر سر کار آمده، چه فکر می کند گفت با این که در دوره بدبینانه ای زندگی می کنیم اما هنوز به آینده امیدوار است.

کلونی گفت که فیلم هایی را که سوال مطرح می کنند و برای سوال های خود پاسخ ارائه می کنند را دوست دارد. کلونی در جواب این سوال که چه توصیه ای برای نامزدهای سیاسی آینده آمریکا داری گفت که هیچ توصیه ای برای آنها ندارد اما فیلیپ سیمور هافمن به شوخی گفت که به آنها توصیه می کند که شلوار جین بپوشند و کراوات آبی بزنند.

جورج کلونی علاوه بر فیلم "نیمه مارس"، به عنوان بازیگر در فیلم "فرزندان" نیز ظاهر شده بود که الکساندر پین بر اساس رمان کوای هارت همینگز ساخته و داستانی کمدی تراژدی درباره پدری مجرد است که بعد از اینکه زنش بر اثر تصادف به کما می رود، مسئولیت نگهداری از فرزندانش را به عهده می گیرد.

'ما یک پاپ داریم'

Image caption ما یک پاپ داریم ساخته نانی مورتی

تعدادی از فیلم های بخش نمایش های ویژه و فیلم در میدان، قبلا در جشنواره های فیلم کن و ونیز به نمایش درآمده بود از جمله باید به فیلم های "کشتار" رومن پولانسکی، "ما یک پاپ داریم" نانی مورتی، "هنرمند" ساخته مایکل هزناویکس، "روش خطرناک" ساخته دیوید کروننبرگ اشاره گرد.

نانی مورتی در "ما یک پاپ داریم"، با لحنی کمدی و طنز، داستان رهبر کاتولیک های جهان را روایت می کند که دچار از خود بیگانگی می شود و نه تنها نمی تواند هدایت گر باشد بلکه خود نیازمند هدایت است و حاضر نیست زیر بار این مسئولیت سنگین برود. مشکل فیلم این است که بیش از حد لازم شوخی است و نقد آن به سیستم بسته درون واتیکان را نمی توان جدی پنداشت.

'کشتار' پولانسکی

فیلم "کشتار" رومن پولانسکی که بر اساس نمایشنامه ای از یاسمینا رضا نمایشنامه نویس ایرانی تبار ساکن فرانسه درباره کشمکش بین دو خانواده بر سر دعوای بین فرزندان آنها ساخته شده بود، بیشتر از آنکه در ادامه کارهای قبلی پولانسکی باشد، یادآور تراژیکمدی های وودی آلن بود اگرچه فیلمبرداری در صحنه های داخل آپارتمان، فیلم را در مجموعه فیلم های آپارتمانی پولانسکی (مستاجر، بچه رزمری و انزجار) قرار می دهد. پولانسکی از دعوای دو بچه در میدان بازی منطقه بروکلین، به عنوان بهانه ای برای آشکار کردن عقده ها و روابط درونی گسسته والدین آنها و افشای ریاکاری اخلاقی و جهان بینی آنها درباره زندگی، خانواده و ارزش های اخلاقی جهان امروز غرب استفاده می کند. آنها با تحقیر و کنایه زدن به طرف مقابلشان آغاز می کنند اما به تدریج لبه تیز حمله آنها معطوف خودشان و روابط پریشان درونی شان می شود. فضای بسته و محدود آپارتمان نه تنها دست پولانسکی را در کارگردانی نمی بندد بلکه او با میزانسن های خلاقانه و هوشمندانه خود، از آن فضای تنگ برای انتقال تنگی و محدودیت خفقان آور دنیای شخصیت های فیلم استفاده می کند.

Image caption جودی فاستر و کیت وینسلت از بازیگران فیلم کشتارند

با این که فیلم اساسا پرگفتگوست، اما دیالوگ ها آن قدر جذاب و دراماتیک اند که تماشاگر اصلا دچار خستگی نمی شود و گذشت زمان را احساس نمی کند.طنز بکتی و بدبینانه یاسمینا رضا با نگاه ابزورد پولانسکی به خوبی چفت شده و نتیجه آن فیلمی درخشان از کار درآمده که ارزش بارها دیدن را دارد. بازی های کیت وینسلت، جان سی ریلی، جودی فاستر و مهم تر از همه کریستوفر والس، فراموش نشدنی است.

'فاوست'

"فاوست" ساخته الکساندر سوخوروف، سینماگر برجسته روسی، اقتباسی منحصر به فرد و کاملا شخصی از رمان گوته درباره رابطه انسان و شیطان و تراژدی قدرت است.

اگر "فاوست" گوته انسانی است که برای دست یابی به دانش (یعنی قدرت به مفهوم فوکویی آن)، روحش را به مفیستو (شیطان) می فروشد، فاوست سوخوروف مطلقا چنین نیست چرا که فاوست او به خاطر دانش با شیطان معامله نمی کند بلکه هدف او رسیدن به وصال دختری به نام مارگریتاست.

فاوست، دانشمند خلاقی که نانی برای خوردن ندارد، عاشق دختری می شود که برادرش را کشته است و به همین دلیل نمی تواند عشق اش را طلب کند. معامله او با شیطان (مفیستو) تنها به خاطر عشق است. بنابراین قابل فهم نیست که چرا این فیلم را در ادامه سه گانه معروف سوخوروف در باره قدرتمداران بزرگ تاریخ یعنی هیتلر، لنین و هیروهیتو امپراتور ژاپن به شمار آورده اند. شاید اگر سوخوروف، همان طرح داستانی گوته را عینا اجرا می کرد، این تقسیم بندی درست می بود اما او تصمیم گرفت که به فاوست سیمای انسانی بیشتری دهد و نیازهای او را طبیعی تر و انسانی تر سازد. عناصر سبکی و روایتی سینمای سوخوروف، از حرکت های پیچیده و طولانی دوربین، نماهای محو و محدود بودن پلات (طرح داستانی) گرفته تا تکیه بر شخصیت پردازی در فاوست هم حضور دارند. شستن رنگ ها و استفاده از فیلتر فاگ، برای خلق فضایی اسرارآمیز و گوتیک موثر بوده و ترکیب رنگ های کدر قهوه ای با رنگ های طلایی روشن، حس بودن در یک فضای قرون وسطایی را تشدید کرده است.

'کوریولانوس'

حق نشر عکس AFP
Image caption ریف فاینز، کارگردان و بازیگر بریتانیایی نقش کوریولانوس را بازی کرد

اما یکی از فیلم های قابل توجه جشنواره امسال، فیلم "کوریولانوس" ساخته ریف فاینز بازیگر قدرتمند انگلیسی بود که خود در نقش کوریولانوس سردار تراژیک رومی ظاهر شده بود. این نخستین تجربه کارگردانی ریف فاینز بود که بر مبنای اقتباس کاملا مدرن او از نمایشنامه "کوریولانوس" نوشته شکسپیر ساخته شد.

شورش های خیابانی، بحران های اقتصادی پس از جنگ، تشنگان قدرت سیاسی، خیانت و وفاداری، قهرمان ملی یا خائن به ملت، درونمایه های تراژدی شکسپیر است که ریف فاینز آنها را در فضایی معاصر با شخصیت هایی امروزی مطرح کرده است.

فیلم در منطقه بالکان (صربستان) فیلمبرداری شده و اگرچه ریف فاینز در کنفرانس مطبوعاتی هرگونه ارتباط فیلم با جنگ بالکان و درگیرهای نژادی در این منطقه را انکار کرد اما می توان آن را به جنگ های داخلی خونین معاصر در این منطقه نسبت داد.

"کوریولانوس"، اقتباسی نسبتا وفادار به متن شکسپیر است چرا که فاینز، هوشمندانه دیالوگ ها را عینا حفظ کرده است . سرداران رومی کلام شکسپیر را راحت بر زبان می رانند و جدال لفظی کوریولانوس با مخالفان خود و با مادر و همسرش، نه تنها با زبان شکسپیری آزاردهنده نیست بلکه بسیار جذاب از کار درآمده است.

درختان اقاقی

فیلم درختان اقاقی (Las Acacias) ساخته پابلو جیورگلی که برنده جایزه "بهترین فیلم اول" جشنواره لندن شد، فیلم بسیار ساده ای است اما همانند کارهای کیارستمی اثری سهل و ممتنع است. تاثیر کیارستمی را بر سینماگران نوظهور جهان نمی توان انکار کرد. فیلم ساختن با دو سه نفر آدم در درون اتومبیل در حال حرکت، شیوه آشنای کیارستمی است با این تفاوت که استراتژی فیلم لاس آکاسیاس بر مبنای سکوت بنا شده. بین راننده کامیون و زن مسافر در تمام طول مسیر، جز چند جمله رد و بدل نمی شود. بخش مهمی از زمان فیلم در سکوت می گذرد. ما هیچ چیز در مورد گذشته این دو نفر نمی دانیم. تنها از مکالمه کوتاه اول فیلم می فهمیم که مرد باید به درخواست رئیس اش، این زن را با بچه شیرخواره اش از پاراگوئه به جایی در بوئنوس آیرس ببرد. تنها از خلال دیالوگ های معدود و کوتاه میانی و انتهایی فیلم هست که پی می بریم زن به جستجوی کار و زندگی بهتر به آن شهر می رود و جز پسرعمویش در آن شهر کسی را ندارد. مرد نیز آدم تنهایی است که از زنش جدا شده و بچه بزرگی دارد که زندگی مستقل خود را دارد.

Image caption نمایی از فیلم درختان اقاقی

فیلمساز بدون متوسل شدن به سانتیمانتالیسم و یا رفتارها و نگاه های رمانتیک یا حتی اروتیک، موفق می شود، بین این دو موجود غریب و بیگانه از هم، رابطه برقرار کند. طوری که مرد تنها بعد از پیاده کردن زن و بچه اش و هنگام خداحافظی است که احساس می کند به او دلبستگی پیدا کرده و او می تواند جفت خوبی برای ادامه زندگی اش باشد. زن نیز احساس متقابلی دارد و ما این ها را از رد و بدل کردن شماره های تلفن آنها می فهمیم. بازی های درخشان بازیگران، سکوت رمزآمیز بین آنها، و تعلیقی گنگ که حاصل ناآگاهی تماشاگر از جزییات این سفر و عدم شناخت او از شخصیت هاست، باعث می شود که فیلمی که می توانست به راحتی، فیلمی کسالت آور و آزاردهنده باشد، با هوشمندی کارگردان و فیلمنامه نویس و پرهیز عمدی آنها از پرگویی، به فیلم جاده ای جذاب و تاثیر گذار تبدیل شود.

'سوگ'

برخلاف جیورگلی، کارگردان فیلم ایرانی سوگ (مرتضی فرشباف)، دقیقا همان راهی را می رود که کیارستمی رفته است و عناصر آشنای سینمای کیارستمی را به کار می گیرد. آدم های سوگ برخلاف آدم های فیلم لاس آکاسیاس، از همان شروع، قبل از آنکه دیده شوند، در تاریکی و خارج از کادر با هم حرف می زنند. در ادامه نیز زوج کرولال فیلم، در تمام طول سفر دارند با هم بحث و جدل می کنند. تنها عنصر خاموش فیلم، پسرک نوجوان است که تنها روی صندلی عقب اتومبیل نشسته و ظاهرا علاقه ای به شنیدن حرف های آنها ندارد.

"سوگ" به عنوان تجربه اول یک فیلمساز اثر قابل توجهی است و خبر از ظهور استعداد تازه ای در سینمای ایران می دهد در صورتی که شیفتگی فیلمساز به سبک کیارستمی، مفهومی فراتر از تقلید و دنباله روی محض پیدا کرده و او راه مستقل خود را برود.

به درون ورطه: داستان مرگ، داستان زندگی

ورنر هرتسوگ تنها به خاطر فیلم های داستانی غیرمتعارفش مشهور نیست بلکه او تعدادی از بهترین مستندهای سینما را ساخته است از جمله مستند درخشان "درس های تاریکی" درباره سوختن چاه های نفت کویت در دوران جنگ خلیج. هرتسوگ در فیلم مستند جدیدش، "به درون ورطه" که به عنوان بهترین فیلم مستند جشنواره لندن شناخته شد و جایزه جان گریرسن پدر سینمای مستند بریتانیا را دریافت کرد، به سراغ زندانیانی رفته که به جرم ارتکاب قتل عمد به اعدام محکوم شده و در انتظار مرگ به سر می برند.

Image caption نمایی از فیلم "به درون ورطه"

فیلم جدید هرتسوگ مطالعه ای در باب جنایت و پیامدهای آن است. هرتسوگ این پرسش را مطرح می کند که آیا این دو جوانی که به خاطر سرقت یک اتومبیل، سه نفر را کشته اند، مستحق اعدام اند؟ آیا روش آلترناتیو دیگری برای مجازات آنها وجود ندارد؟ او به سراغ قاتل ها (مایکل پری و جیسن برکت) که پشت میله های زندان اند و بستگان مقتولین می رود و با آنها گفتگو می کند و بعد با کنار هم گذاشتن حرف های آنها از یک سو و روایت افسر پلیس از صحنه جنایت (که بی رحمانه و در کمال خونسردی صورت گرفته)، از تماشاگر می خواهد خود درباره این موضوع قضاوت کند.

با اینکه شیوه گفتگوی هرتسوگ، گاهی لحن بازجویی به خود می گیرد و گاه نیز توهین آمیز به نظر می رسد اما در مجموع به بیانیه ای محکم علیه اعدام بدل می شود.

'کلبه ای در جنگل'

"کلبه ای در جنگل" ساخته هانس وینگارتنر از آلمان، شروع خوبی برای یک سینماگر جوان است. فیلم زندگی جوان ریاضی دانی به نام مارتین را که دچار پریشانی روحی و روانی است، روایت می کند. داستان از جایی شروع می شود که نیروهای پلیس، این جوان را به تیمارستان منتقل می کنند. بعد به زمان گذشته می رویم و با علل جنون مارتین به عنوان جوانی از یک خانواده مهاجر اوکراینی آشنا می شویم. اخراج از کار، مرگ مادر، آزار جسمی پدر، جدایی از دوست دختر و تحقیرهای همسالان نژادپرست، مسائلی است که او را به تدریج به سمت جنون و مصرف الکل می برند. در این میان، کودک خردسال مهاجر و تنهایی هم است که با مارتین همراه می شود. آنها به جای بی خانمانی در شهر، به جنگل می گریزند اما آیا آن کودک واقعی است یا زاییده تخیل و اسکیزوفرنی مارتین است، موضوعی است که فیلمساز آن را در ادامه دنبال می کند.

فیلمساز در خلق شخصیتی سمپاتیک که دچار بحرانی درونی و کشمکشی بیرونی با جامعه پیرامون خود است بسیار موفق است

'ترافرما'

"ترافرما" ساخته امانوئل کریالس، برنده جایزه ویژه هیئت داوران فستیوال ونیز و نماینده سینمای ایتالیا برای اسکار، فیلمی تراژیک درباره ماهیگیران سیسیل و ارتباط آنها با مهاجران آفریقایی است که با هزار بدبختی خود را از راه دریا به سواحل جزایر سیسیل می رسانند، جایی که مردمانش، خود درگیر معیشت و مبارزه برای بقایند. موضوع ماهی گیران سیسیل و زندگی سخت و مشقت بار آنها پیش تر نیز دستمایه فیلم های بزرگی در سینمای نئورئالیستی ایتالیا (مثل زمین می لرزد ویسکونتی یا راه بزرگ آبی جیلو پونته کوروو) بوده اما رویکرد سازنده ترافرما، نه تنها رویکردی نئورئالیستی نیست بلکه بسیار استیلیزه و تا حد زیادی مینی مالیستی است. نورپردازی صحنه های داخلی، حرکت های طولانی و اسلوموشن دوربین روی آب تیره دریا در شب یا ماسه های داغ و بدن های سوخته از آفتاب مهاجران از آب گرفته شده و تضاد پوست سیاه و صیقلی آنها با پوست های نرم و سفید توریست های لمیده بر ساحل، و نماهای هلی شات از قایق روی آب یا نماهای زیرآبی از پاهای برهنه شناور در آب یا لوازم مهاجران غرق شده در دریا با موسیقی مینی مال، بیانگر تفاوت های آشکار سبکی این فیلمساز با نئورئالیسم است. ایتالیای امروز با ایتالیای دوران ویسکونتی یا پونته کوروو تفاوت بسیاری دارد. ورود مهاجران سیاه از سرزمین های آفریقایی، موضوع تازه ای است که در کنار فقر و تنگدستی صیادان سیسیلی و مبارزه آنها برای بقا در این فیلم مطرح می شود.دورانی که به جای ماهی، انسان در تور ماهیگیران می افتد.

ماهیگیر پیری به نام ارنستو که علیرغم کهولت سن و بیماری های جسمی حاضر نیست توصیه فرزندان خود را بپذیرد و از کشتی رانی در دریا دست بردارد. سماجت و سرسختی او، بیننده ایرانی را یاد ناخدا خورشید تقوایی می اندازد. نوه پیرمرد که پدرش در دریا غرق شده، با مادر جوانش در خانه ای ساحلی زندگی می کند و منبع درآمد آنها، فروش مواد غذایی به توریست ها یا اجاره دادن اتاق به آنهاست.

ارنستو در سفر دریایی خود با گروهی از مهاجران سیاه مواجه می شود که در آب دست و پا می زنند. او دلسوزتر و مهربان تر از آن است که از قانون بترسد و اجازه دهد آنها در دریا غرق شوند به همین دلیل نه تنها آنها را نجات می دهد بلکه تعدادی از آنها را در خانه خود مخفی می سازد و این آغاز درگیرهای او با قانون است که منجر به ضبط کشتی او از سوی پلیس و در نتیجه بیکار شدن او می شود.

رویکرد انسانی فیلمساز به مسئله مهاجران و حضور آنها در جامعه فقر زده سیسیل و نمایش تضادها و بحران های ناشی از این حضور، قابل ستایش است.

'آمادور'

"آمادور" ساخته فرناندو لئون دو آرانوا دریچه تازه ای به سینمای اسپانیا باز می کند و ما را با فیلمساز خلاقی آشنا می کند که سبک ساده سینمایی و شخصیت ها و فضاهایش، شباهتی به سینمای گذشته یا امروز اسپانیا از نوع پدرو آلمادوار، الخاندرو آمنه بار ندارد و شاید از نظر سادگی سبک داستانی و تصویری تا حدی شبیه سینمای ویکتور اریس باشد. آمادور، داستان بسیار ساده ای دارد با یکی دو شخصیت ساده که بسیارخوب پرداخت شده اند و بازیگران جوان و تازه کاری (مثل مگالی سولیر- بازیگر فیلم "شیر غم") که نقش آنها را با قدرت بازی می کنند. دختر جوانی به نام مارسل وظیفه پرستاری از یک بیمار رو به مرگ (آمادور) را در منزل او به عهده می گیرد اما آمادور زود می میرد و دختر برای اینکه بیکار نشود، مرگ او را به خانواده اش اطلاع نمی دهد و به کار روزانه اش در منزل آمادور و در کنار جسد او که به تدریج در هوای گرم اتاق فاسد می شود و بو می گیرد، ادامه می دهد. تلاش دختر برای پنهان نگه داشتن راز مرگ پیرمرد و کشمکش عاطفی او با دوست پسرش که در خفا با زن دیگری رابطه دارد، آمادور را به فیلم دراماتیک پرقدرتی تبدیل ساخته است که تاثیر آن مدت ها بر ذهن بیننده می ماند.

آمادور از نظر داستانی و کارگردانی، شباهت هایی به جدایی نادر از سیمین دارد. شروع فیلم و موقعیت شغلی مارسلا به عنوان پرستار خانه و نوع رابطه او با مشتری بیمارش (آمادور) تا حدی یادآور جدایی نادر ازسیمین است اما مسیر حرکت فیلم آرانوا و رویکرد رئالیستی شاعرانه آن با فیلم فرهادی بسیار متفاوت است.

خداحافظی ساندرا هبرون با جشنواره فیلم لندن

امسال آخرین سال مدیریت ساندرا هبرون در جشنواره فیلم لندن بود و وی بعد از ۹ سال از این سمت کناره گیری کرد. ساختار جشنواره لندن به گونه ای است که مدیران جدید، تغییرات چندانی نمی توانند در برنامه های آن دهند اما خانم هبرون سعی کرد با اختصاص جایزه ای به نام ستاره لندن به بهترین فیلم جشنواره، آن را از حالت غیررقابتی محض درآورد. همچنین تقویت بخش های سینمای جهان و سینمای اکسپریمنتال و همچنین بخش گنجینه های آرشیوی و نمایش فیلم های ترمیم شده کلاسیک تاریخ سینما و نیز برگزاری کنفرانس های مطبوعاتی برای برخی فیلم ها که جای خالی اش واقعا حس می شد، از دستاورد های خانم هبرون در دوران مدیریت اش بر این جشنواره است.

در طول ۱۶ روز برگزاری ۲۰۷ فیلم داستانی و مستند بلند و ۱۱۱ فیلم کوتاه از ۵۷ کشور جهان در این جشنواره به نمایش درآمد. به گزارش روابط عمومی جشنواره فیلم لندن، ۱۳۳ هزار نفر از فیلم های جشنواره امسال لندن دیدن کردند و ۵۵۷ فیلمساز که ۳۱۲ نفر آنان بریتانیایی بودند به عنوان مهمان در جشنواره حاضر بودند.

برخی از بازیگران امسال با دو فیلم در جشنواره لندن حاضر بودند. جورج کلونی با فیلم های "نیمه مارس" و "فرزندان"، ریچل وایس با فیلم های ۳۶۰ (فیلم افتتاحیه) و دریای عمیق آبی (فیلم اختتامیه)، مایکل فاسبیندر با فیلم های "شرم" (ساخته استیو مک کویین) و "شیوه خطرناک" (ساخته دیوید کروننبرگ) و ونسا ردگریو با فیلم های "کوریولانوس" (ساخته رالف فاینس) و "گمنام" (ساخته رولند امریک) به جشنواره آمده بودند.

مطالب مرتبط