«جهیزیۀ دختر»

Image caption دیشب برای اوّلین بار همولایتیم، فردوسی طوسی، به خوابم آمد

دیشب برای اوّلین بار همولایتیم، فردوسی طوسی، به خوابم آمد. از حرفهایی که می زد معلوم بود که روح بزرگش از همۀ امور مهمّۀ دو عالم با خبر است و می داند که سالهاست که پژوهنده های آگاه و اهل معنی دربارۀ بیتهای ساختگی و الحاقی «شاهنامه» سخنها گفته اند و مقاله ها نوشته اند.

مثلاً می دانست که استاد «مجتبی مینوی تهرانی» در تیرماه ۱۳۵۴ در اوّلین جشن طوس گفته بود: «چو ایران نباشد تن من مباد/ بر این بوم و بر زنده یک تن مباد، از فردوسی نیست.»و تأکید کرده بود که: «در تمام شاهنامه چنین بیتی نیست. نمی دانم کی دلش خواسته است چنین بیتی بسازد و به فردوسی نسبت بدهد!»

و می دانست که دکتر جلیل دوستخواه، استاد پژوهشهای اوستایی، در پیامی به جمعی از ایران شناسان و شاهنامه پژوهان گفته است: «بر پایۀ پژوهشهای دستْ نوشت شناختی امروزین، بیت بسیار مشهورِ بسی رنج بُردم دراین سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی، از سروده های فردوسی نیست.»

و می دانست که من، بدون هیچ ادّعایی در «شاهنامه شناسی»، برخلاف نظر «محمّد حسنین هیکل»، نویسنده و روزنامه نگار مصری، که می گویند گفته است: «ما مصریها، [با آن پیشینۀ درخشانِ تاریخی و فرهنگی]، عرب زبان شدیم چون فردوسی نداشتیم»، معتقدم که مصریها اگر ده تا «فرعون نامه» هم می داشتند، بازهم زبانشان «قبطی» نمی ماند و مردم مصر خودشان آن را «عربی» می کردند، و این را چند هفته پیش در نامه ای با عنوان «شما چی فکر می کنید؟» به عرض رساندم.

فردوسی بزرگوار لبخندی زد و گفت: «می خواهی بدانی من چی فکر می کنم؟ بستگی به این دارد که مردم دلشان بخواهد چی بشنوند، وگرنه، مثلاً کدام آدم عاقلی می تواند باور کند که شاعری مثل من بیاید سی سال رنج ببرد، داستانهای «خداینامه» را به نظم در بیاورد، و آنوقت در سنّ هفتاد و یک سالگی «شاهنامۀ» شصت هزار بیتی را ببرد، بدهد به دست سلطان محمود که بر طبق قول و قرار قبلی شصت هزار سکّۀ طلا ازش بگیرد و با آن برای دخترش جهیزیه بخرد؟ اگر من دختر هم می داشتم، وقتی هفتاد و یک سالم بود، لابد دخترم باید چهل، چهل و پنج سالش می بود و خودش نوه هم می داشت!»

Image caption «شاهنامه»: آویختن ضحّاک در کوه دماوند: « فرو بست دستش بر آن کوه باز / بدان تا بماند به سختی دراز»

و حالا قاه قاه خندید و من هم برای رعایت احترام او قاه قاه خندیدم، و او منتظر نماند که من چیزی بگویم و گفت: «چو ایران نباشد، تن من مباد/ بر این بوم و بر زنده یک تن مباد! آخر فکرش را بکن! مگر بوم و بر را کسی می تواند، کاریش بکند؟ اسکندر آمد، ایران ماند، چون مردمش ماندند. عرب آمد، ایران ماند، چون مردمش ماندند. بعد هم که مغول آمد، ایران ماند، چون مردمش ماندند. مردم ایرانند. زمین و کوه و درّه و رود و دشت و دریا ایران نیست. مردم و زبان و تاریخ و فرهنگشان ایرانند!»

و حالا بدون اینکه بخندد و بگذارد من هم چیزی بگویم، گفت: «می دانی، فرزند، وقتی من شاهنامه را به نظم در می آوردم، مردم خراسان و دیگر ولایتهای ایران فارسی را خیلی بهتر از امروز حرف می زدند، مخصوصاً دهقانها و روستاییها! افتخار من این بود که من شاهنامه را به زبان آنها و برای آنها نوشتم تا عربها خیال نکنند ما عجم هستیم، یعنی لال زبانیم و ادبیات نداریم!»

و حالا من دیگر طاقت نیاوردم و گفتم: «یونانیها هم که آمدند، چون زبان ما را نمی فهمیدند، به ما گفتند، بربر، یعنی لال زبان!» امّا وقتی این جمله را گفتم، دیدم بیدارم و باید پاشوم، نامه ای از لندن بنویسم.