پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

نامه ای از لندن (۲۶۶) ۲ دسامبر ۲۰۱۱

نامه ای از لندن (۲۶۶) ۲ دسامبر ۲۰۱۱

«این آدمها هستند که خیلی فرق می کنند »

فکر نمی کنم چیزی که اینجا توی انگلستان «رسم» باشد، یک روز بعد از رسم شدنش، اوّل توی تهران تقلید نشود و فرداش سرتاسر ایران را نگیرد. مثلاً اینجا دارد کم کم رسم می شود که در مجلس عقد کنان، عروس و داماد دست کم دو تا کبوتر سفید آزاد کنند.

سری به «گوگل» فارسی می زنی، می بینی در یکی از سایتها، یک آدم نوعدوست می گوید: «آزاد کردن کبوتر نذر می‌کنی؟ نذر شاعرانه‌ای است، امّا کبوتر‌ها جلدند، می‌پرند، می ‌روند، دوری می ‌زنند و برمی ‌گردند روی بام همانهایی که آنها را به تو فروخته بودند، می نشینند!»

و این آدم نوعدوست از آنهایی که به «نذر» اعتقاد دارند، دعوت می کند که پول این نذرها را صرف کمک به معالجۀ آدمهای معتاد به موادّ مخدّر بکنند!

پس معلوم می شود در ایران بعضیها که می خواهند یک کار ثواب دار بکنند تا دُعاشان مستجاب بشود، «نذر» می کنند که یک یا چند تا پرندۀ «اسیر» بخرند و در راه خدا «آزاد» کنند.

حق نشر عکس no credit
Image caption این آقا دارد به یاد گمشدگان خشونتهای سی ساله در ایرلند شمالی کبوتر سفید آزاد می کند.

به عبارت دیگر، پرنده فروش «کار شرّ» می کند، پرنده را می گیرد، می اندازد توی قفس. آنوقت از من آدم محتاج به «ثواب» و آمادۀ «کارِ خیر» باج می گیرد تا پرنده رااز قفس در بیاورد، بگذارد تو دستم که آزادش کنم.

امّا این کاسبیِ کم خرج و پُر درآمد، اُسّ و اساسش یک بازی زشت است با حقیقتِ زیبای انسانیت. فلسفۀ این کاسبی این است که «اسارت» شرّ حساب می شود و «آزادی» خیر. پس هیچ اشکالی ندارد که آدم یک پرندۀ را بگیرد، بیندازد توی قفس تا یک آدم دلسوز وارد معرکه بشود و آزادی آن پرنده را بخرد.

Image caption در انگلیسی به این کبوتر ها که در برج «حرم» کلیسا می بینید، می گویند «داو» (Dove)، بر وزن «لاو» (Love)، یعنی «عشق». به «کفتر چاهی» می گویند «پیجن» (Pigeon).

در این معامله، چیز مهمّ آزادی آن کبوتر زبان بستۀ بی گناه است. کبوتر فروش پولی می گیرد و به اندازۀ آن پول ظاهراً دست از «کار شرّ» بر می دارد، کبوتر خرهم در عالم خیال به اندازۀ این «کار خیر» به آرزوی خودش نزدیک می شود. کبوتر توی آسمان، صاحب نذر خوشحال، کبوتر فروش فارغ، گناه باطل و ثواب حاصل. وَالله خَیرُ الماکِرین!

امّا بازی زشت آدمیزاد با حقیقت زیبای انسانیت به همین جا ختم نمی شود. کبوترهای او دیگر پرنده های اسیر در قفس نیستند. حالا دیگر صیّاد آنها را «جلد» کرده است، خوراک و مسکنشان را تأمین می کند و آنها در عوض روزی چند ساعت در بازار برای آدمهای محتاج به «ثواب» توی قفسشان بقبقو می کنند. پول که ردّ و بدل شد، به دست صاحبِ «نذر» آزاد می شوند و یکراست بر می گردند به لانه و آب و دانه شان بر بام صیّادِ ظاهراً بیرحمِ شیّاد.

خوب، اینجا توی انگلستان هم در بعضی از مجلسهای عقد کنان، عروس و داماد چند تا کبوتر سفید توی هوا ول می کنند. نشنیده ام که کسی این کار را برای «ثواب» بکند، اسمش را «کار خیر» بگذارد، از خدا چیزی خواسته باشد و «نذر» کند و دُعاش که مستجاب شد، برود نذرش را ادا بکند، پول بدهد، آزادی یک یا چند تا کبوتر اسیر را بخرد.

Image caption عشّاق پاریسی در مقابل دیواری که به سیصد زبان دنیای امروز نوشته اند «عشق»، کبوتر آزاد می کنند.

اینجا پرورش کبوترهای سفید برای «پرواز دادن» در مجلسهای عقد کنان، یا حتّی در مراسم تدفین، حرفۀ آبرومندی است که به همّت و کاردانی مؤسّسه های با دم و دستگاه اداره می شود و مردم هم همه می دانند که کبوترهایی که از این مؤسّسه ها کرایه می کنند، همه جلد هستند و به لانه های مجللّشان بر می گرندند و زندگیشان هم از همۀ کبوترهای وحشی به مراتب بهتر است.

پس آنجا و اینجا برای خود کبوترها فرق زیادی ندارد. این آدمهای آنجا و اینجا هستند که خیلی با هم فرق می کنند.