«از درخت یاد بگیریم!»

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption درخت ساختگی هندسی تجارتی چراغانی بازارچۀ محلۀ علیزادۀ طوسی

دو روز دیگر سالروز تولّد عیسی مسیح است. شش روز بعدش هم روز اوّل ژانویۀ ۲۰۱۲ و آغاز سال نو در تقویم میلادی و همه می دانند که اعتبار این سال نو، که غیر از اسمش در فصل و هوا و طبیعت هیچ چیز نوی ندارد، به خودش نیست، به همان عید میلاد مسیح است که در بیست و پنجم دسامبر جشن گرفته می شود.

پس واجب شد که من، پیش از شروع «حرفهای تازۀ همیشگی»، تولّد حضرت عیسی را به همۀ مسیحیان دنیا و سال نو میلادی را هم به همۀ قومها و ملّتهایی که تقویمشان میلادی است، صمیمانه تبریک بگویم.

بله، عرض می شود خدمتتان که با چهار پنج نفر از دوستان جوان ایرانی نشسته بودیم... نه، خیر! درست نگفتم... درستش این است که چهار پنج نفر از دوستان جوان ایرانی با منِ پیر مردِ خسته، نشسته بودند، و طفلکیها، چون وضع رقّت آور و غم انگیز جسمی مرا می دیدند، بدون اینکه از من نک و نالی شنیده باشند، و لابد بدون اینکه قبلاً با هم قراری گذاشته باشند، فقط محض اینکه فرزندانه و دلسوزانه «مصیبت پیری» را به من تسلیت گفته باشند و درد و نا امیدی مرا اندکی تسکین داده باشند، در توصیف احوال زار پیرهای خانواده هاشان، که تازه سنّشان از من کمتر هم بود، با هم مسابقه می دادند.

Image caption خیالتان راحت باشد. من خیلی وقت است که با مصیبت پیری کنار آمده ام.

یک ده پانزده دقیقه ای گذاشتم هر چی دلشان می خواهد و فکر می کنند من انتظار شنیدنش را دارم تا با واقف شدن به حال آدمهای زار و نزارتر از خودم شکر خدا را بکنم و مطمئنّ بشوم که این جوانهای عزیز مرا به اندازۀ پیرهای خانواده های خودشان یا حتّی بیشتر از آنها دوست می دارند، بگویند! سعی کردم با نگاههایی که به آنها می کنم و دقّتی که در گوش دادن به حرفهاشان نشان می دهم، مطمئنّ بشوند که حرفهای پر از تسلیت و تسلّیشان واقعاً در تسکین دردهای مصیبت پیری دارد معجزه می کند، و آنوقت...

بله، آنوقت یکدفعه با صدای گرفته، همراه با سرفه های خشک و نا حقّ، قاه قاه زدم زیر خنده! همه شان ساکت و گیج و متحّیر به من و به همدیگر نگاه می کردند و نمی دانستند این خندۀ بی جا و بی مورد مرا به چی حمل کنند! دلم نیامد توی گیجی و تحیّر نگهشان دارم.

گفتم: «بابا، قربان محبّت همه تان! بگذارید، به قول این انگلیسیها، یکبار و برای همیشه، خیالتان را راحت کنم که من خیلی وقت است که با مصیبت پیری مثل درختها کنار آمده ام. در نتیجه عین خیالم نیست که ممکن است یک ساعت دیگر، یا یک دقیقۀ دیگر بیفتم روی زمین و دُم سیخ کنم!»

لبخندی توی صورت آنها پیدا شد و یک از آنها گفت: «این را که ما همه مان می دانیم! می دانیم که شما بعضی چیزها اهمیتی نمی دهید و درباره اش اصلاً فکر هم نمی کنید، امّا خوب...»

Image caption این درخت بلوط بیش از هزار سال عمردارد و هنوز هم بهار که می آید، پیری را فراموش می کند.

با خنده سرم را تکان دادم و گفتم: «نه، این طوری هم نیست که اصلاً فکرش را نکنم. فقط از بیست، سی سال قبل منتظرش نمی نشینم. این که می گویم با مصیبت پیری مثل درخت رفتار می کنم، به این معنی است که مثلاً یک درخت پیر و پوسیدۀ هلو را در نظر بگیرید که از آوندهای آبکشش فقط یک نوار باریک به جایی از پوستش مانده باشد. پیش از آنکه کلاً خشک بشود و از بیخ ارّه ش کنند، بهار که می آید، آخرین شاخۀ زنده ش برگ می دهد با چند تا شکوفه، عین برگها و شکوفه های اوّل جوانیش. بله، برای اینکه هنوز زنده است، هنوز مغزش کار می کند، هنوز می تواند با شما بنشیند و از زندگی حرف بزند! همۀ رنجها و دردها و نکبتهای پیری هم قبول! آن یک ذرّه زندگی باقیمانده را عشق است!»