«فضولی حقّ به جانب»

حق نشر عکس AP
Image caption پیروان «گورو نانک»، بنیادگذار آیین سیک، سالروز تولّد او را جشن می گیرند

آن روز بعد از ظهر یکشنبه، بر خِلاف معمول، هوای لندن آفتابی بود! توی پارک، صد قدمی نرفته، رو به روی زمین تنیس، یک نیمکت خالی بود، نشستم.

چند دقیقه بعد، یک مردِ قدّ کوتاه، با ریش و عمّامۀ مخصوص سیک‌ها، این یکی بنفش، آمد طرف دیگر همان نیمکت نشست و سرش را، همراهِ یک لبخند شاد، به علامت سلام و احترام تکان داد و گفت: «اینها نوه های من هستند! آمده اند تنیس بازی کنند.»

تازه من متوجّه یک پسر دوازده سیزده ساله و یک دختر ده یازده ساله شدم که رو به روی ما داشتند تنیس بازی می کردند. به قیافۀ پدر بزرگ نگاه کردم، ریش توپی سیاهِ لابد رنگ کرده اش سنّ او را قایم کرده بود. باید شصت، شصت و پنج سالی می داشت، امّا چهل چهل و پنج ساله به نظر می رسید. از هند آمده بود، مهمان پسرش بود که سه تا بچّه دارد و یک داروخانه و در یک شرکت ساختمانی هم با چند نفر شریک است و توی همان محلّۀ ما می نشیند، در یک خانۀ بزرگ پنج اتاق خوابه با دو تا حمّام.

این پدر بزرگ در همان چند دقیقۀ اوّل با کمال سخاوت آن قدر دربارۀ زندگی خودش و پسرش و نوه هاش اطّلاعات به من داد که من در چهل سال همسایگی توی این محلّه، یک صدم آن را هم از هیچ انگلیسی ای دریافت نکرده ام.

حق نشر عکس no credit
Image caption یک پسر بچۀ سیک با موهای بلندی که در وسط سرش منگوله شده است و دستمال سفیدی به دورآن گره خورده است

چند روز بعد که او را تنها توی بازارچۀ محلّه دیدم، کلّی احوال خودش و پسرش و نوه هاش را پرسیدم، امّا از او نپرسیدم که نوه اش خودش خواسته است موهای سرش را مطابق رسم و سنّت سیکها بلند کند و در وسط سرش منگوله کند و یک دستمال سفید به دورش گره بزند تا بزرگتر که شد، مثل پدربزرگش عمّامۀ رنگی بگذارد، یا نوه اش خودش خواسته است که این سنّت آباء و اجدادی را حفظ کند؟

بله؟ بله! حقّ با شماست که می فرمایید: «فضولی در رسمها و سنّتهای مردم کار درستی نیست! به ما چه مربوط است است که کی توی این دنیا چه کار می کند!»

بله؟ بله! حقّ با شما هم هست که می فرمایید: «به شرط اینکه دیگران هم در زندگی ما فضولی نکنند و به آنها مربوط نباشد که ما توی این دنیا چه کار می کنیم!»

امّا، خودمانیم، فضولی حقّ به جانب هم بد دردی است. وقتی توی دل آدم بماند، عقده که هیچ، غدّه می شود، بزرگ می شود، چرک می کند و آدم فضول حقّ به جانب را آزار می دهد.

حالا شکر خدا که دیروز باز آن پدر بزرگ را دیدم که این بار با یک جوان تنومند، دو برابر قدّ و هیکل خودش از در همان خانۀ بزرگ پنج اتاق خوابه در آمدند و توی پیاده رو به من رسیدند و شروع کردیم به سلام و احوال پرسی و او گفت که آن آقا پسرش است. ریش توپی سیاه و عمّامۀ بنفش عین عمّامۀ پدرش. اصلاً نمی شد باور کرد که یک گنجشک آدم، پسرش یک همچین عقابی از کار درآمده باشد.

حق نشر عکس no credit
Image caption به جنگ نمی روند. در حال برگزاری جشن تولّد «گورو نانک»، مبشّر صلح و دوستی ملّتهای عالم، هستند

فکر کردم حالا اگر پسر این آقای سیک، صورتش را تراشیده بود، کت و شلوار تنش بود، کراوات زده بود و خلاصه سر و وضع یک آدم معمولی دنیای امروز را پیدا کرده بود، لابد پدرش با این فرزند ناخلف سنّت شکن قهر کرده بود و از هند پا نمی شد بیاید لندن، او و زاد و ولدش را ببیند.

امّا غدّۀ فضولی حقّ به جانب به زبانم فشار آورد که اقّلاً به آن فرزند رستم هیکل کاووس هیبت بگویم: «چند روز پیش بچّه های شما را با پدرتان توی پارک دیدم. خدا حفظشان کند. سه نسل خوب و خلف و از هم راضی! فقط از حیث قدّ، شما نسبت به پدرتان، بزنم به تخته...!» و هر سه خندیدیم.