انکار خاموشی و فراموشی، به یاد ایرج گرگین

ایرج گرگین
Image caption ایرج گرگین از قدیمی ترین روزنامه نگاران، برنامه سازان و مدیران رادیو و تلویزیون ایران صبح روز جمعه - ۲۳ دی ماه - در ویرجینیا درگذشت

گاهی روزهای سرد زمستانی، سردتر می شود وقتی صبحی از خواب برمی خیزی و می بینی یا می شنوی که جهان از امروز کسی و چیزهایی را کم دارد. ۲۳ دی ماه هم یکی از همین روزهاست وقتی که تا غروبش مدام به یاد می آوری که فرصت و بخت آن را از دست داده ای که باری دیگر و بارهایی دیگر، ایرج گرگین را ببینی یا صدایش را بشنوی.

نخستین بار، ایرج گرگین را وقتی دیدم که نوجوانی بودم در عطش یافتن و خواندن هرآنچه به ادبیات مربوط می شد. او را در هیئت یک گفت و گوی چاپ شده در یک کتاب فروشی پیدا کردم که کتاب های قدیمی می فروخت؛ کتاب هایی که در نیمه دهه شصت امیدی به انتشار دوباره شان نبود. من آن زمان ایرج گرگین را نمی شناختم و اگر کتاب گفت و گویش را خریدم به خاطر فروغ فرخزاد بود.

یکی دو سالی بعد اما نوار صدای همان گفت و گو را یافتم و چه حظ فراوانی داشت شنیدن صدای فروغ. آن موقع هم، هنوز چیزی در باره مصاحبه کننده ای که طنین صدایش را نمی توانستی از یاد ببری، نمی دانستم.

چند سالی گذشت تا بار دیگر آن صدای گرم و مخملین را باز شنیدم. این بار زنده و از رادیویی تازه پا گرفته به نام آزادی که از پراگ پخش می شد. آن موقع دانشجو بودم و روزنامه نگاری می کردم و در باره ایرج گرگین بیشتر شنیده بودم.

این می توانست همه دانسته های من باشد از مردی که سال ها در حوزه فرهنگ و روزنامه نگاری کارها کرده بود اگر تندباد حوادث بر ما نوزیده بود و غربت نشین نشده بودیم.

اما تلخی دوری ناگزیر را شیرینی آشنایی ها و دیدارهایی کمتر کرد. و این تلخی یک بار هم وقتی کم شد که ایرج گرگین را دیدم. وقتی که دیدمش، حسی در من بیدار شده بود از سال هایی که دیگر دور می نمود. صدایش بود در واقع که حسی خفته یا شاید گم شده را بیدار یا پیدا کرده بود؛ صدایی که حالا بخشی از نوجوانی من شده بود و همدان را در آن سال های نیمه شصت به یادم می آورد و خودم را با آرزوها و امیدها که داشتم.

فرصتی دست داده بود تا دو سالی همکار شویم و هم کلام. اقتضای کار نبود همه اش که حرف هامان تنها به گذشته بر نمی گشت و به حال و آینده هم می پرداختیم.

گاه و مخصوصا زمانی که بیرون از کار فرصت دیدار و گپ و گفتی دست می داد و می خواستی و اصرار می کردی، از گذشته ها می گفت و از خاطراتش. از سال هایی که او کار رادیو را آغاز کرده بود از دهه سی یا شبکه ای که مدیریتش را بر عهده داشت و یادگارها به جا گذاشت در دهه چهل، که یکی اش همان صدای کمیاب و گفت و گویش بود با فروغ فرخزاد.

بارها برایم تعریف کرده بود از اینکه چگونه توانست روزنی باز کند و مجالی دهد نویسنده و شاعر عصر را که با مردمانش و مخاطبانش سخن بگوید. قدر کاری که کرده بود بعدها بود که بیشتر پیدا شد وقتی که دوباره رسانه ها از شاعران و نویسندگان زمانه خالی شدند و فرصت ها چنان از دست رفت که مجال جبرانی نماند. و شاید همین کارهایش بود که فکر کرده ام همیشه چنین صدایی انکار خاموشی است و فراموشی.

تنها در کار صدا نبود. مجله تماشا،همان که بعدها شد سروش، را برای سازمان رادیو و تلویزیون منتشر کرد و بعد سرآخر، مدیر شبکه دو تلویزیون شد تا فرصتی پدید آید که شماری از بهترین کارهای تلویزیونی ساخته شود. ایرج گرگین خود شرح مختصری از این دوره ها را در گفت و گویش با ماندانا زندیان داده است.

چند ماهی پیش از انقلاب از سمتش استعفا کرد و یک سال بعد ایران را ترک گفت. در لس آنجلس کار خود را پی گرفت. رادیو امید را تاسیس کرد. به کارهای فرهنگی اش ادامه داد، گفت و گوهایش با شاعران و نویسندگان و دکلمه اشعار و متون.

با تاسیس رادیو آزادی، فرصتی یافت که ایده هایش را اجرایی و رسانه ای کند. با تجربه ای که از دو دهه زندگی و کار در غربت به دست آورده بود و دیدن تحولاتی که جامعه ایران از سر گذرانده بود.

همه اینها بود و منش و خصلت هایش که او را چنان کرده بود تا همه کسانی که با او کار کرده بودند، تنها به چشم یک مدیر و رئیس نبینندش. استادش ببینند و بخوانند با همه تفاوت های سنی و نسلی و اختلاف دیدگاه ها و درک های متفاوت از کار روزنامه نگاری.

در گذشته ها نمانده بود. پویا بود. به اصول خود وفادار بود، اما جوان ها را باور می کرد، شاید به خاطر آنکه به جوانی اعتقاد داشت. خود را در گذشته ها محبوس نکرده بود و همگام و همراه تحولات بود. در کار خود زبده بود و خبره. رادیو و تلویزیون را می شناخت و از آن مهم تر، مخاطبش را. به طیفی از مخاطبانش که فرهیخته تر بودند بهای بیشتری می داد و امید و شوقش آن بود که بر شمار آنان بیفزاید. و در همه حال، کوشید که حرفه ای بماند و ارزش های کارش را خود بیش و پیش از دیگران پاس بدارد.

نجیب و محترم بود، فرهنگی مردی اهل گفت و گو.

فقط همسرش، اعظم، نیست که تنها شده. دنیای ما حالا بدون ایرج گرگین، با آن بزرگواری و فروتنی، با توشه ای پربار از گذشته ، با خاطراتش و صدایی که خود دیگر بخشی از خاطره ها شده، چیزهای زیادی کم دارد.

مطالب مرتبط