«مرگ دوّمِ معلّمِ اوّل»

Image caption ما به ش می گوییم «معلّم اوّل» و غربیها او را «پیغمبر عصر علم و خرد» می دانند.

یکی از حیرت انگیز ترین چیزها در دنیای ما آدمیزادها این است که می بینی یک نفر که دو هزار و سیصد و پنجاه و پنج سال پیش در گوشه ای از این زمین خدا به دنیا آمد و شصت و دو سالی زندگی کرد و رفت به آنجایی که همه رفته اند و می روند و خواهند رفت، حرفهایی می زده است که هنوز هم مثل شکوفه های بهاری تر و تازه و معطّر است و آدم را به آیندۀ انسانیت امیدوار می کند.

و یک نفر دیگر امروز حرفهایی می زند که اگر بیست و چهار قرن پیش از دهنش در می آمد و به گوش آن «یک نفر» می رسید، آن «یک نفر» که باباش یا ننه اش اسمش را گذاشت «اریسطوطلیس»، قاه قاه می خندید و می گفت: «بیچاره تقصیری ندارد! آدم امروز نیست! جهلِ قرنهای خیلی دور توی مغزش رفته است و با زبان او حرف می زند!»

این ملّتهای غربی، مخصوصاً غربیهای اروپای غربی، و علی الخصوص این انگلیسیها، که خودشان تاریخ قرن پنجم تا قرن دهم میلادیشان را «عصر ظلمت» می دانند، یعنی «دورۀ دراز جهل زدگی»، کم کم با خواندن ترجمۀ عربی آثار فلسفی و علمی و ادبی یونان و روم، تازه توانستند یونان و روم را از نو کشف کنند و بفهمند که اگر بخواهند برای فرهنگ و تمدّن عصر جدید خودشان سابقه ای دست و پا کنند، باید آستان بوس فرهنگ و تمدّن یونان و روم قدیم بشوند، و کتاب مقدّس را فعلاً با احترام ببوسند و بگذارند کنار و زبان لاتین و یونانی یاد بگیرند، و آثار هومر و پلوتارک، افلاطون و ارسطو، فیثاغورث و اقلیدس و ارشمیدس، پیندار و اوریپید و سوفوکل، سیسرون و ویرژیل و هوراس، و امثال اینها را بخوانند.

حق نشر عکس no credit
Image caption ابونصر فارابی – معروف به معلّم ثانی

ضمناً ازهمان راه زبان عربی بود که در اوایل دورۀ بیداریشان با آثار علمی بزرگان عصر بیداری ایرانها، از جمله آثار ابن سینا و زکّریای رازی و ابوریحان بیرونی آشنا شدند و استفاده کردند و پیش رفتند.

در حالی که این غربیها داشتند با علاقه و سعی و همّت و جدّیت این کارها را می کردند، شرقیها کم کم خوابشان گرفت و همین طور از ترس جهنّم، عزا گرفتند وشبهای جمعه خیرات دادند و همه اش خوابهای بهشتی دیدند، تا همین حدود صد و پنجاه سال پیش که کم کم صدای توپ و تفنگ و راه آهن و میکروسکوپ و برق و تلگراف و تلفون و اتومبیل و هواپیما و کارخانۀ این و کارخانۀ آن و چی و چی و چی از خواب شیرین پراندشان.

خوب، می پرسید چی می خواهم بگویم؟ هیچ چیز! آخر تازگیها می بینم، تقریباً در هر زمینه ای که دارم کتابی می خوانم که یکی از همین غربیها، آن را پیش از جنگ اوّل یا جنگ دوّم جهانی، یا به ندرت پیش از ظهور رونالد ریگان و مارگارت تاچر نوشته است، معمولاً برای توجیه عقل و شعورش حرفهایی از «ارسطو» نقل می کند که ما به ش می گوییم «معلّم اوّل» و غربیها او را «پیغمبر عصر علم و خرد» می دانند.

حق نشر عکس no credit
Image caption طلا، پشتوانۀ پول، که شرق و غرب دارند دنبالش می دوند!

یکی از این حرفهای «ارسطو» این است که آدمیزاد به طور طبیعی مشتاق دانستن است، نه فقط برای اینکه از دانش استفادۀ مادّی بکند، بلکه چون می خواهد جوابی برای حیرتش پیدا کند. فلسفه یا «فیلو سوفیا» که معنیش می شود عشق و علاقه به دانش، تازه وقتی پیدا شد که نیازمندیهای مادّی آدمیزاد و اسباب آسایش جسمی و روحی او فراهم شده بود.

امّا حالا، در اوایل قرن بیست و یکم، شکر خدا، «پول» دیگر به هیچکس اجازه نمی دهد که حرفی از ارسطوها بزند یا بشنود، فلسفه هم فاتحه اش، یا خاتمه اش، خوانده شده است، و شرق و غرب از سر و ته به هم رسیده اند و دارند دنبال پول می دوند! به کجا؟ این را، زبانم لال، خدا هم نمی داند!