«ابدیت همین لحظه است»

Image caption نیچه بیشتر شاعر بود تا فیلسوف

یکی از خلقیات بیشتر این انگلیسیها این است که بر عکس ما شرقیها، حال و حوصلۀ فلسفه بافی ندارند. اگر موقع صحبت با آنها از خطّ مستقیم زندگی روزمرّه یک قدم بیرون بروید و حرف حکیمانه ای بزنید، حرفتان را می فهمند، ولی فکر می کنند شما حتماً یا فیلسوف هستید، یا استاد فلسفه اید، یا دست کم در دانشگاه فلسفه خوانده اید، چون زندگی کردن که فلسفه نمی خواهد!

تازگی در یکی از قهوه خانه های محلّۀ که اسمش «هفت-هشت- شش» است و در هفت روز هفته از ساعت هشت صبح تا شش بعد از ظهر باز است، با یک انگلیسی میانه سال، به سنّ پسرم، آشنا شده ام. یک روز وقتی وارد قهوه خانه شدم، فقط سر میز دو نفرۀ او یک صندلی خالی بود. اجازه گرفتم و نشستم. لبخند زد و کتابش را از صفحه ای که می خواند، دمر روی میز گذاشت و فنجان قهوه اش را به دست گرفت.

در یگ نگاه گذرا عنوان کتاب توی چشم ذهنم درخشید: «چنین گفت زردشت»، معروفترین کتاب «نیچه» (Friedrich Wilhelm Nietzsche)، فیلسوف و شاعر آلمانی. خوب، پس این آقای انگلیسی باید یا یک ارتباط شغلی با فلسفه داشته باشد، یا برای تفنّن و سرگرمی در دانشگاه فلسفه خوانده باشد.

Image caption فکر می کنم ویلیام بلیک (William Blake)، شاعر انگلیسی هم، اگر شعر نگفته بود، حتماً رساله های فلسفی می نوشت

امّا کتابی که منِ شرقی فلسفه باف دستم بود، برگزیدۀ شعرهای «فرناندو پِسوآ» (Fernando Pessoa)، شاعر پرتقالی بود که به توصیۀ یک همسایۀ انگلیسی نقاّش خریده ام. دلم می خواست سر حرف را با این انگلیسی فلسفه خوان محلّه باز کنم، امّا دیدم حالا زود است. چایی با لیموی تازه را سفارش دادم و داشتم کتابم را باز می کردم که آقای انگلیسی لبخند آشناواری زد و گفت: «می بخشید که می خواهم با یک سؤال مزاحمتان بشوم. اجازه می دهید؟»

ای بابا! کدام مزاحمت؟ چه اجازه ای؟ از خدا می خواستم و خیلی هم باید ممنونت باشم! با لبخند دوستانه ای گفتم: «خواهش می کنم. خیلی خوشحال می شوم، هر سؤالی باشد، جواب بدهم!»

و سر حرف باز شد و چند دقیقه ای سؤال و جواب، و بیست و چند دقیقه ای گفت و گو، یا در واقع فلسفه بافی، منهای فلسفه، به اضافۀ شعر! از این نیم ساعت گفت و گو دو تا نکتۀ مهمّ به یادم مانده است که فکر می کنم هر دو از نکته های به یاد ماندنی است.

نکتۀ اوّل اینکه به او که اسمش «جایلز» (Giles) است، گفتم: «شما که اهل فلسفه نیستید، پس چرا نیچه می خوانید؟»

Image caption مولوی بلخی هم، در دنیای فکریش به «نیچه» و «بلیک» شباهتهایی دارد

و او گفت: «نیچه بیشتر شاعر است تا فیلسوف. چنین گفت زردشت او، که شما هم حتماً آن را خوانده اید و من دارم آن را برای چندمین بار می خوانم، و ربطی هم به زردشت و آیین زردشتی ندارد، شعر محض است! به نظر من خیلی از فیلسوفها اگر شعرشان را می گفتند، حالا این قدر کتاب فلسفه توی کتابخانه ها خاک نمی خورد و این قدر هم در جامعه شعر سطحش پایین نمی آمد!»

و نکتۀ دوّم اینکه وقتی حرفمان به اوضاع زمانه کشید و بوی سیاست گرفت، گفت: «می دانید، من شاعر نیستم، مهندس الکترونیکم، امّا شعر خوب زیاد می خوانم. به نظر من فقط شاعرهای خوب بهترین معلّمهای جامعه هستند. یکی از همین شاعرهاست که می گوید: «ابدیت همین لحظه است که ما هستیم. یک لحظه بعد از ما، چه یک لحظه، چه میلیونها میلون سال تا مرگ خورشید، ابدیتی وجود ندارد! کسی که معنی این حرف را بفهمد، نه دروغ می گوید، نه بندۀ پول و قدرت می شود، نه مردم آزار!»